دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر

در این وبلاگ شما دست نوشته های شخصی را می خوانید که خودش را یک «دیوانه تمام عیار» میداند. هر گونه انتشار این مطالب در هر جایی، بدون اجازه یا با اجازه از مؤلف، موجبات خوشحالی نویسنده را فراهم می آورد.

دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر

در این وبلاگ شما دست نوشته های شخصی را می خوانید که خودش را یک «دیوانه تمام عیار» میداند. هر گونه انتشار این مطالب در هر جایی، بدون اجازه یا با اجازه از مؤلف، موجبات خوشحالی نویسنده را فراهم می آورد.

انتقالی دیگر به خانه ای نو


دوستان عزیز، از همراهی شما تا اینجا با نوشته هایم متشکرم. 


در حال حاضر به «وردپرس» مهاجرت کرده ام. از امروز پذیرای شما عزیزان در Moshirfar.com خواهم بود. 


بر دلبر دیوانه بگویید بیاید


دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


متشکرم.

مشیرفر 



زنگ تفریح و توشه فکری برای هفته آینده

در ویدئوی زیر گفتگوی «نسیم طالب» و «دانیل کانمن» را میتوانید مشاهده کنید و لذت ببرید. 


و احتمالا علاوه بر لذت بردن از این گفتگو بین دو نفر از نویسندگان محبوب دنیای تفکر، نظرات این دو را در مورد «پادشکنندگی» هم بشنوید. 


این هدیه ویژه «نوروزی» من به شما خوانندگان این وبلاگ است که از سایت نسیم طالب و از یوتیوب دریافت کرده و برای راحتی و سرعت دریافت شما روی «نماشا» آپلود کرده ام تا بتوانید به راحتی آن را دانلود کنید یا آن را مشاهده نمایید. 


برای دسترسی به منابع بیشتر به سایت مادر مراجعه کنید : http://www.fooledbyrandomness.com/

 






چگونه خوانده هایت را با زندگی ات تطبیق می دهی؟

در مورد انطباق خوانده ها و زندگی شخصی، در گفتگو با فؤاد



مقدمه: فؤاد عزیز. آنچه در این جا می آید مقدمه ای بر یک بحث قلمی طولانی است. ایده ای که تو برای نوشتن به من دادی، ممکن است تا ماه ها و سال ها برایش فکر کنم، بنویسم و دوباره فکر کنم. اساسا شاید یکی از محوری ترین سؤال های زندگی هم همین باشد که چگونه خوانده ها را در زندگی شخصی به کار گیرم. چگونه از کتابی که برای مدیریت یک سازمان دوهزار نفری در یک جغرافیای سیاسی- اقتصادی متفاوت نوشته شده است، در کسب و کار کوچک خودم استفاده کنم. چگونه بین این دو مفهوم متضاد «هم خوانی» برقرار کنم؟ در واقع سؤالی که تو پرسیدی همان سؤالی است که ممکن است همیشه از خود بپرسیم و هیچ وقت هم جرأت روبرو شدن با آن را هم نداشته باشیم. پس اگر قرار است من این گام بزرگ را بردارم و به قولی دست به این خودافشایی بزرگ بزنم، لازم است به حاشیه ای بسیار طولانی تر از اصل سؤالت مراجعه کنیم و داستان طولانی تری از «چگونگی شکل گیری فلسفه ذهنی من بر اساس چهار کتاب» بنویسم. این حاشیه طولانی اما شاید از خود متن هم مهم تر شود و اساسا نمیدانم چرا باید آن را حاشیه بخوانم.


همه داستان تأثیرپذیری از کتاب ها، اما در کتاب های مدیریت یا کتاب هایی نیست که اخیرا می خوانیم، نه از نویسندگانی که امروز شبانه روز وبلاگ هایشان را می خوانیم. حتی ممکن است کتاب هایی را مورد توجه قرار دهیم که در مقیاس کلان نوشته نشده اند. کتاب هایی که با فلسفه زندگی من گره خورده اند، چهار ستاره درخشان زندگی بوده اند و همیشه بدنه اصلی درک من از زندگی ام بوده اند. این چهار کتاب برای من آن ستاره های درخشان بوده اند:


- هدف ادبیات از ماکسیم گورکی، فلسفه «زیبایی و هدف»


- داستان پداگوژیکی از ماکارنکو، فلسفه توقع بالا داشتن از خود اما بدون ناله و شیون


- یادداشت های زیرزمینی ازداستایوسکی، فلسفه رنج بردن و لذت بردن از رنج


- آدم آدم است از برتولت برشت، فلسفه تردید و عدم قطعیت


این مسیر اصلی تفکر من است. مسیری که بارها و بارها برای یافتن شاهراه اصلی اش، به بیراهه رفته و با سری سنگین از اشتباهات بزرگ آن دوباره به سمتش بازگشته ام. این «فلسفه زندگی» من است.

 

 

 

زیبایی و هدف های متعالی


«مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و تلاش به سوی هدف است و زندگی در هر لحظه باید مفهومی بس عالی داشته باشد.»


یکی از مهم ترین و پررنگ ترین مفاهیم در زندگی شخصی و روزانه من که همواره و همه جا به عنوان مقیاسی برای سنجش سایر مفاهیم زندگی به کار گرفته ام، همیشه همین جمله بوده است: مفهوم معنای زندگی. این مفهوم در زندگی دانشگاهی برای من در قالب تلاش برای شکوفایی ذهنی فردی و به قول متمم «ارزش آفرینی»، در خدمت سربازی در مفهوم تلاش عمیق برای ایجاد رابطه عمیق انسانی با زیردستان در عین حفظ دیسیپلین نظامی گری و البته استخوان بندی بسیار پیچیده در روابط بغرنج انسانی، در زندگی ام در خارج از کشور در تلاش برای کشف خود در یک جزیره دورافتاده از فرهنگ و عادت های شخصی من و تلاش باری رد کردن خط قرمزهای فکری شخصی ام به درون حریمی بوده است که هرگز جرأت ورود به آن را نداشته ام. در شغل امروزی ام (یا مشاغل امروزی ام!) در مفهوم رسیدن روزمره به یک «علامت سؤال بزرگ ندانستن» است. سؤالی که باعث می شود با ولع و اشتیاق بیشتری به درون کتاب هایم، ویدئوهای آموزشی و منابع اینترنتی ام فرو بروم. نیل به زیبایی در انجام هر کاری باعث میشود ارزیابی های معمول من از زندگی شخصی ام، نه بر کمال گرایی که بر انطباق وقایع زندگی با معیار شخصی ام از زیبایی منطبق باشد؛ زیبایی در آموختن، زیبایی در رفتار و زیبایی در فکر. هر چند از نگاه ناظر بیرونی شاید چنین مواردی اساسا اتفاق نمی افتند، اما برای من هر روز جدید، یک فرصت مهم دیگر برای نیل به آن زیبایی و مفهوم بس عالی زندگی است.


توقع بالا، عدم شکایت از شرایط و استنباط تئوری از وقایع پیش رو


«... چه نام های بزرگی، چه افتخارات عظیمی. چه قدر کاغذ برای نوشتن تئوری های آموزشی صرف شده است، چه قدر فلز برای اعطای جوایز. در فضای واقعی اما هیچ چیز وجود ندارد. صاف و ساده فضا خالیست، هیچ ابزاری نیست، از عهده ی یک اوباش نمی توان برآمد..»


ماکارنکو از نخستین معلمان من است. معلمی که با خواندن دو جلد از داستان پداگوژیکی اش قدم به کشف دنیای درونی خودم گذاشته ام. روش تربیتی وی برای کودکان سال های جنگ و انقلاب و گرسنگی شوروی سابق بر یک اصل ساده اما «عمیق» استوار می شود. توقع بالا داشتن از خود و هرگز از مسیر خواسته ها منحرف نشدن و البته در راه هدف هرگز تسلیم نشدن، زانو نزدن و ایستاده مردن.


اجرای چنین سناریو و ذهنیتی برای من خیلی سخت بود. به خصوص که در سال های ابتدایی نوجوانی و طوفان بلوغ هم قرار داشتم. به خصوص که در بازی های جمعی و ورزش های گروهی بی استعداد و به درد نخور بودم. به خصوص که بدون داشتن حق انتخاب خواسته و ناخواسته طرف شماتت خیلی ها قرار می گرفتم. به خصوص که آن زمان اصلا نمی دانستم چگونه اصلا باید مسیر صحیح زندگی را بیابم. متعلق به نسل هایی بودم که قرار بود در شدیدترین تکان های گذر فرهنگی اجتماعی همه چیز را مخفیانه و  علنی، «خودش» تجربه کند و گاه تا انتهای مرز سوختن برود و باز گردد. مفهوم «ناله و شیون نکنید» در سال های ابتدایی نوجوانی ام مهم ترین اصل زندگی من شده بود. تا آنجایی پیش رفته بودم که یک «برند شخصی» داشتم: «ناله نکردن در شدیدترین دردهای جسمی و اظهار نکردن دردهای روحی به دیگران». تا آنجایی پیش رفتم که در دررفتگی قوزک پایم تا بیمارستان و تمام مدت آسیب دیدگی ام «ناله» نکردم. آنقدر که دکتر معالج حتی به در رفتگی شک کرد و تا  اتمام معاینات هنوز باور نمی کرد که قوزک پای کسی در برود و «ناله» هم نکند و ساکت به چشمانش زل بزند. آن قدرکه آن روز «تضاد» برای آن دکتر بیمارستان ایجاد شد، برای من فقط آزمایش آموخته ام بوده است.


توقع بالاداشتن از خود اما تا بیست و چند سالگی خودش را نشان نداد. چرایش را نمیدانم ولی نمی شد. به هر حال من تا بیست و شش سالگی همواره «متوسط» بوده ام. از این سن بود که کم کم توقعم از خودم بیشتر شد. هم بیشتر ورزش کردم و هم در کنکور پیشاپیش خودم قرار گرفتم. آن سال ها آموختم که توقع بالا از خود داشتن و تأکید بر خواسته ها تا مرز توانمندی و رد شدن از آن مرز و بالاتر رفتن نه تنها امکان پذیر که یک «باید» حتمی است. آن سال ها بود که به من آن قدر جرأت داد که حتی به تحصیل در خارج از کشور هم فکر کنم. آن سال ها و آن ذهنیت بود که تلاش به سوی هدف و زندگی در جستجوی یک معنای زیبا را با «صبر» و «توقع بالا از خود» گره زده بود. از آن سال ها بود که دریافتم چقدر در زمان «متوسط بودن» کم یاد گرفته ام و چقدر حالا باید با سرعت بالاتری برای جبران آن روزها باید به کتابخانه ام مراجعه کنم. این دو مفهوم برای من ستاره قطبی زندگی ام بوده اند.


از تعابیر قدرتمند ماکارنکو، تعریف استخراج تئوری بر اساس جمع بندی وقایع واقعی در مسیر زندگی را هم آموخته ام، هر چند تا زمان اقامتم در لندن هرگز نتوانسته بودم از آن به صورت دقیق و مطمئن استفاده کنم.

 

لذت بردن از رنج


«دندانی را در نظر بگیرید که درد می کند. دندان به این کوچکی، هر زمان که دلش خواست درد می کند و آدم به این بزرگی در برابرش تقریبا ناتوان است. ما هیچ کاری برای توقف آن نمیتوانیم انجام دهیم. ممکن است حتی سرتان را با تمام قوا به دیوار بکوبید اما دندان درد از بین نمی رود. در همه این پیچ و خم ها و دانستن آن ها «لذت» وجود دارد.»


داستایوسکی را در وقتی درنوجوانی در مفهوم «ناله و شیون نکنید» جستجو می کردم یافتم. اساسا شاید با خواندن آثار یک نویسنده روس به دیگر نویسندگان روس هم جذب شده باشم. برای من دریچه ورود به ادبیات روسیه «گورکی» بوده است. هر چند گورکی هم چون یک دریای طوفانی و پرتلاطم و خشمگین است و به تعبیر موراکامی (یا شخص دیگری که نمی دانم) «وقتی از طوفان بیرون آمدی، همانی نیستی که به درون طوفان پا گذاشته بودی، مفهوم طوفان هم همین است». داستایوسکی اما بیشتر شبیه آرامش آفتابی ساحل است. حداقل برای من این گونه بوده است. در طی همه این سال ها، داستایوسکی و فلسفه رنج و فراتر از آن «لذت بردن از رنج» باعث شد بیشتر از آن که به انتظار بنشینم تا هنگام بروز درد، ناله و شیون نکنم، با تمام قوا به استقبالش بروم. من معنای زیبایی و هدف متعالی و توقع بالا داشتن از خود را به صورت یکجا در عرصه هایی یافتم که باید برای بودن در آن ها «رنج» می کشیدم. در سال های جوانی آن قدر در این مفهوم دقیق شدم که به سرعت توانایی لذت بردن از مواهب آسان به دست آمده را از دست دادم و در تمام سال های بعدی «رنجبری» مهم ترین ابزار سنجش همه داشته های من شد. همان قدر که این شاخص و ابزار به من جرأت دورخیز برای کوبیدن سرم به دیوارهای گرداگردم داد، توانایی ام در ارزیابی را هم به نحو چشمگیری تغییر داد. گرچه امروز و در عبور از مرز سی سال اول زندگی به آن فلسفه استقبال از رنج هم خیلی معتقد نیستم، اما سعی می کنم همزمان در کنار استقبال از سختی و سخت گیری زندگی، از آسان به دست آمده ها هم استقبال کنم. به هر صورت همان قدر که در به دست آوردن هر چیزی رنجبری لذت وافری به من می دهد، رنج نبردن برای کسب همه چیزهای دیگر هم از ارزش وجودی آن ها نمی کاهد.


تردید و عدم قطعیت


«میان همه چیزهای قطعی، قطعی ترینشان تردید است.»


برشت را با دایره گچی قفقازی اش شناختم. برشت برنده ترین سلاح را اما در اختیار من گذاشت: «تردید» به همه دانسته ها و همه مفاهیم قطعی زندگی ام. ناگهان احساس کردم زمین سفت زیرپایم با سر و صدای زیادی فرو ریخت و در فضای خالی قرار گرفتم. در احساس شدیدترین سقوط. تردید اصلی ترین سلاح برای درک مفاهیم جهان من شد. هر نظری در هر حوزه ای داشتم، پیش چشمم آوردم تا با تیغ تیز تردید به جراحی عمیق ترین بخش های فکری ام بپردازم. هر چقدر این مفاهیم عمیق تر ریشه دوانده بودند، شکافتن ریشه هایشان دردناک تر و سخت تر می شد. هر چند مفهوم بزرگ تردید نتوانست تا بیست و هشت سالگی در قالب ذهنی من به آن قدری که دوست داشتم «نفوذ» کند. تا بیست و هشت سالگی تقریبا مهم ترین و والاترین اهدافم را هم که با دیده زیبایی هدف و توقع بالا و رنج ساخته بودم، مورد تردید قرار دادم و آن قدر آن ها را بازنگری کردم که میزان تردیدم در آن اهداف «کمتر» باشد.


تأثیر فلسفه تردید برشت در نوشته های من عباراتی است که در آن ها از «احتمالا» استفاده می کنم. همان قدر که استخوان بندی و ذهنیت نوشته من از گورکی، ماکارنکو و داستایوسکی رنگ می گیرد، زبان سرخ نوشته های من را تردید تشکیل میدهد.

 

 

 

پس از این حاشیه طولانی، به بحث اصلی ام باز می گردم:


 چگونه خوانده هایت را با دنیای واقعی زندگی ات تطبیق میدهی؟


اول به خوانده هایم به دیده تردید می نگرم. آن ها نه درست و نه غلط اند و من همواره به آن ها «تردید» دارم. هر چند بسیار مراقب هستم که تردیدم فقط به هدف «زیبایی و رشد» معطوف شود، در مسیر رشدم توقع بالایی از خودم ایجاد کند و رنج «ندانستن» برایم به ارمغان بیاورد و همواره از لغزش به ورطه شکاکیت دائم و نپذیرفتن آگاهانه هم دور باشد. به بیان دیگر من تردیدهایم را هم با دیده «تردید» می نگرم. بدین سان نه همیشه تحت سلطه «حقیقت موجود غیرقابل انکار» تسلیم بوده ام و نه با تردید و شک و عدم اطمینان دائم دست به گریبان بوده ام یا در خوش بینانه ترین حالت، «احتمالا کمتر» دست به گریبان بوده ام.


شاید در این میان اصلا زندگی را تطبیق نمی دهم، یا «فکر میکنم» که دارم تطبیقش میدهم. شاید بعد از سی سال به این نوشته بنگرم و از حماقت و تشتت ذهن پشت آن به خنده بیفتم. به هر حال اگر در سی سال آینده از نوشته امروزم به خنده بیفتم، حداقل نشانه خوبی از این است که در سی سال گذشته، تا حد ممکن به تئوری های خودم شک ورزیده، آن ها را اصلاح کرده و ارتقاء داده ام. چنانچه دست نوشته هایم در پانزده سالگی هم اکنون برایم خنده دار و مضحک و احمقانه می نمایند.


من اولین گام در تطبیق خوانده ها را «کاغذ نویسی» آن ها می دانم. به نظرم احتمالا مهم ترین و اصلی ترین مرحله اش هم همین باشد و بدون نوشتن فهم خودمان از یک کتاب، به سختی بتوانیم بعدا با زندگی تطبیقش دهیم. درک من از یک کتاب (به قول گادامر و هرمنوتیسیست ها) به عنوان خواننده شاید مهم تر از ذهنیت نویسنده اش هم باشد و اگر به مرگ مؤلف معتقد باشم (که تقریبا هستم) درک من بسیار مهم تر می شود. ذهنیت من از کتاب بیشتر با همان ذهنیتی منطبق می شود که در زندگی روزمره دارم تجربه اش میکنم.


برای گام بزرگ و سخت بعدی، باید برای ارزیابی وقایع زندگی و استخراج تئوری از آن ها تلاش نمود. می نویسم تلاش زیرا بنا به خطای شناختی ذهنی ما خیلی سخت است که ما مطلبی را بدانیم و به اصطلاح در ذهنمان رسوب کرده باشد و بعد بکوشیم به جای استخراج ذهنیت یک واقعه، ذهنیت آموخته شده مان را با ربط و بی ربط به آن واقعه تزریق نکنیم.


برای این که پیشامد و واقعه را نزدیک تر به قالب اصلی خودش ببینم تا تئوری که «دوست دارم» و برای تحققش ذهنم در حال رو کردن قوی ترین اسلحه اش «دوپامین» است، از تاکتیک ساده تری استفاده می کنم که «گام بزرگ سوم» است: تردید ورزیدن و تلاش برای انطباق دیرپای یک واقعه با تئوری درون ذهنم. چنانچه با ادبیات متمم صحبت کنم، «به تأخیر انداختن آموختن» اما توأم با «تردید» ورزیدن به آن.


برای مثال من مفهوم «اصطکاک سازمانی» را حدود سه سال پیش خوانده ام. آن را در جایی یادداشت کرده و با مفاهیم دیگر رفتار سازمانی هم آشنا شده ام (هر چند هنوز تمرین هایش را حل نکرده ام و البته برای حل نکردنش هم دلیل داشته ام). چند روز پیش مثلا مدیرمان از برخوردهای نادرست بین کارکنان و موازی کاری و اتلاف انرژی سازمان و رابطه نادرست میان کارکنان گفت. من در جایی نوشتم: «اصطکاک سازمانی، مشکل در سیستم تا مشکل سیستمی» و برای هر کدامشان چند علامت سؤال کنارش ثبت کردم. چند ماه دیگر به این صفحه از دفترم باز میگردم و با دیده ها و رفتارهای تجربه شده ام از وقایع درون سازمان دوباره این جلسه را در ذهنم مرور میکنم. قبل از نوشتن این بار اما به سراغ چند نویسنده دیگر هم میروم و رفتار سازمانی را دوباره می خوانم و البته تمرین هایش را هم حل میکنم. ممکن است و (حتمی است) که در این میان ویدئوهای درس «دینامیک سیستم» دکتر مشایخی را هم تماشا کنم و البته کتاب پیتر سنگه را هم بخوانم و بعدش دوباره تمرین های تفکر سیستمی را در دفترم بازنویسی کنم. رفتار سازمانی هم همین طور. شاید بدین سان درک درست مفهوم رفتار سازمانی یا تفکر سیستمی تا حدی که کمترین میزان «تردید» مرا بیانگیزد چندین ماه یا چندین سال هم طول بکشد؛ اما پخته تر و صحیح تر و قوی تر از حالتی است که «فکر کنم» دارم زندگی ام را تطبیق میدهم. بدین سان من یک «تئوری با یک درصد احتمال صحت در آن شرایط خاص» در دستم دارم و میتوانم تئوری های بعدی را بر مبنای آن بچینم، اما دقت می کنم که تئوری های بعدی کار و زندگی من فقط بر مبنای یک «پایه» چیده نشوند تا در زمان فروریزی آن تئوری، همه داشته هایم یکجا فرو نریزند.


همین چند روز پیش من سایت متمم و شعبانعلی دات کام را برای اعضای سازمان معرفی کردم. بلافاصله مدیرمان گفت: بله در فلان سمینارو کارگاه ایشان حضور داشته ام وایشان یکی از فعال ترین افراد در زمینه «بازاریابی شبکه ای» است. خب من چه میکنم؟ من این را در ذهنم نگه میدارم. چون میدانم که ایشان چندین نوشته در زمینه «بازاریابی شبکه ای و اقتصاد هرمی» دارند و استنباط من از ایشان بر مبنای نوشته ها وفایل های صوتی شان است و در طی هیچ سخنرانی و سمیناری هم حضور نداشته ام. آن لحظه نه با مدیرم مخالفت می کنم و نه هیچ حرف دیگری میزنم. سعی می کنم نوشته هایی را بیابم که پیش از آشنایی من با نوشته های ایشان «قدمت» داشته باشند: بیش از سال 92. دوباره آن ها را با دید «تردید» می خوانم و سعی میکنم که بیشتر برای کشف مدل ذهنی ایشان وقت بگذارم. اگر احساس کردم که در مدل ذهنی ایشان «مشکل» و «ایرادی» وجود دارد، به سادگی سعی میکنم «من» در زندگی شخصی ام آن ها را «تکرار» نکنم، بدون این که برای اصلاح مدل ذهنی دیگری به شیوه خودم تلاشی هم کرده باشم. همین داستان در مورد رفتارهای مدیرم با سازمانش هم وجود دارد. اگر رفتاری مشکل دار است، آن را یادداشت و بعد از مدتی سعی میکنم از آن خودداری کنم. هم رفتار مدیرم، هم رفتار همکارانم. بدین ترتیب من یک تئوری جامع تر و کم تر شکننده از «رفتار سازمانی» با احتمال تکرار یک درصد و آن هم در شرایط خاص ذهنی من در دست خواهم داشت.


بعد از خواندن کتاب «تئوری انتخاب» و دیدن سخنرانی Carol Dweck در سایت تد، معتقد شدم «متمم» احتمالا یک Quality School باشد. راهکار انطباق خوانده ها این جا این است که تا یک سال آینده مثال های بسیار زیاد و متعددی از مدارس نمونه کشورهای پیشرفته دیگر ببینم، در موردشان بخوانم و نقدهای وارد بر آن ها را هم مطالعه کنم. هر بار به نوشته ام بازگردم و کمی تغییرش بدهم و اصلاحش کنم تا جایی که دیگر «کم ترین» میزان تردید را برایم داشته باشد. آنگاه میتوانم تا حدی به انطباق آموخته هایم با زندگی شخصی ام «کمتر» تردید بورزم.



این همه داستان زندگی و فلسفه زندگی من بود. 

اگر تصمیم گرفتی دوباره قلم به دست بودنت را «آنلاین» کنی، بعد از سال جدید منتظر نوشته هایت می مانم. 


از توجه شما به این نوشته متشکرم. 



---------------------------------------------------

ارغوان

پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر 

و از سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

آه بشتاب که هم پروازان 

نگران غم هم پروازند 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بی عنوان


کؤرپه نی یاخشی یاتیردار یاخشی یئللنسه بئشیک


سیلکلندیقجا بیزیم محکم لنر بنیادیمیز


صائب تبریزلی


«گهواره که با شتاب بیشتری تکان بخورد، خواب نوزاد عمیق تر می شود»

«تکان ها و طوفان های بزرگ زندگی مان بنیاد زندگی مان را محکم تر می کنند.»

از صائب تبریزی 

موضوعات نگارش هفته های بعد


از قبل یک موضوع با عنوان «اثر زیگارنیک در برنامه ریزی» هنوز هم باقی مانده است. شاید به دلیل اثر زیگارنیک است که نوشتنش هم چنان طول می کشد. البته «شروع» نشده است تا بتواند «نیمه تمام» باقی بماند و انرژی رویش صرف گردد. به هر صورت در آن حوزه هنوز هم خودم را فقیر از اطلاعات می دانم و به این زودی های نخواهم نوشت.


قبل از هر چیز باید در مورد سؤال دوست خوبم «فؤاد» فکر کنم: یعنی دو روزی می شود که مقدمه اش را نوشته ام اما هنوز مطلب به صورت کامل پردازش نشده است. در اسکایپ با فؤاد (البته به انگلیسی) وی سؤالی پرسید که هنوز برای نوشتن پاسخش باید فکر کنم. سؤال فؤاد این بود: «چگونه خوانده هایت را با زندگی ات تطبیق میدهی؟» 

البته اصل سؤال پیچیده تر و طولانی تر از این یک جمله بود. 


امروز به لطف علی کریمی توانستم به ژورنال Global Market Research  2014 دسترسی داشته باشم. از میان انبوه مقالات و گزارش ها و جداول و داده ها چند جمله کوتاه نظرم را جلب کرد که دوست دارم برایشان بنویسم و البته بیشتر دوست دارم سایر دوستان هم به این جملات فکر کنند و اگر افکاری به ذهنشان خطور کرد (که قطعا در این زمینه همیشه بهتر از من می بینند و می فهمند) دست به قلم شوند و بنویسند. 

نکته اول این که متوجه شدیم آمار و اطلاعات بازار موجود در این ژورنال به درد «ما» نمی خورد. آمار به صورت «جهانی» و «گلوبال» است و بنچ مارک ها و شاخص ها و مقایسه ها در مقیاس بسیار کلان صورت گرفته اند. «نرخ رشد» هم شاخصی نیست که بتوانیم آن را برای «سیاست حمله به بازار» انتخاب کنیم. به هر حال مثلا نرخ رشد اقتصادی کشورهایی مانند بریتانیا در سال های اخیر -15 درصد هم بوده است یا نرخ رشد ایران -11 هم شده است. آمار و ارقام این گزارش گرچه با متدی «علمی» تهیه شده است و به اصطلاح «مو لای درزش نمی رود» اما برای افق اقتصادی و دیدگاهی که ما در ذهنمان داریم بیش از حد «بزرگ» است. اگر مثلا قصد داشتیم یک سرمایه گذاری چند میلیارد دلاری انجام دهیم، شاید این آمار و ارقام برایمان مفید می بود، اما برای ورود به بازار گرجستان با یک محصول تقریبا کم یاب در این کشور (فقط 0.2 درصد فعالیت تا ژانویه 2017 به صورت رسمی در آن حوزه ثبت شده است) دستمان تا حد زیادی باز است و مهم ترین موضوع برایمان الان «ارتباط» با یک تاجر یا شرکت و آغاز مذاکره و همکاری است. 

اما آن جملات به شرح ذیل هستند:



Less Consumption doesn't mean less Market Research


Too often, the solution leads the problem. This is a fatal mistake


It is hard to protect your Oil field in the age of data fracking


The Black swan has three attributes: Unpredictability, consequences, and retrospective explainability.


در هفته های آینده سعی میکنم برای هر کدام از این جملات حداقل یک «نوشته» داشته باشم. 


درخواست رفرنس


دوستان گرامی.

برای جمع آوری اطلاعات بیشتر نیاز به نشریه Global Market Research 2016 داریم. دانلود این نشریه برای اعضای Esomar به صورت رایگان انجام می پذیرد و برای غیر اعضا حدود 250 یورو است. اگر شخصی از دوستان به این نشریه دسترسی دارد، خوشحال میشوم در ازای تبادل کتاب یا نشریه دیگری، این نشریه را دریافت کنم.


متشکرم. 

خاطرات کاری


من این هفته سه شغل دیگر به شغل «مشاوره مدیریت» اضافه کرده ام. در این هفته به عنوان مسئول بازاریابی بین المللی یک شرکت دیگر به کار فراخوانده شده ام  و در عین حال مشاغلی نظیر مترجم و تولید کننده محتوا که قبلا در اینترنت برایشان درخواست داده بودم، پذیرفته شده اند و البته یکی از مؤسسات زبان که قبلا برایش درخواست «تدریس» داده بودم، تقریبا جواب مثبت گرفته ام. اما این همه داستان نیست. یعنی مهم ترین بخشش نیست.


آنچه امروز به عنوان اولین جلسه مهم کاری برایم اتفاق افتاد، «مشکلات سازمان» و بحث کارکنان در مورد آن ها بود. مدیر شرکت از مدل «شش سیگما» برای حل مشکلات صحبت کرد، از «مبانی رفتار سازمانی» که از آراستگی ظاهری تا نحوه مذاکره و برخورد با مشتری را شامل می شود، از «لزوم به روز کردن دانش خود در زمینه بازاریابی و فروش»، «از پرسونای فروش»، از «حلقه های حل مشکل» ، از «برخورد با همکاران سمی» و خیلی مباحث دیگر صحبت کرد. خوشبختانه آن چنان که در بخش «قوانین کاری من» نوشته ام، لب از لب نگشوده و تمام مدت داشتم گفته های مدیر را یادداشت می کردم. درست است که وی دقیقا همین جملات و تعابیر را به کار نمی برد، اما دانشی که از متمم آموخته بودم، باعث شد گفته هایش را در این موارد دسته بندی کرده و یادداشت کنم. مرا هم در تیم فروش با چند نفر همکار قدیمی قرار داده اند و قرار است فردا برای «سرپرست» تیم فروش تصمیم گیری کنند. امیدوارم و تا حدی مطمئنم که «من نخواهم بود» و به هر صورت حتی در صورت پیشنهاد مدیر هم آن را «نخواهم پذیرفت». دوست دارم «کار تیمی» را یاد بگیرم، ولی نه به این شرط که مدیر تیم من باشم. دوست دارم کار تیمی را در شرایطی بیاموزم که کمترین انتظار از دیگران و بیشترین کار روی شانه هایم باشد. درست است که در حال حاضر و در بخش ارتباط بین الملل هم چنان درگیر تحقیق در مورد شرایط بازار کشورهای همسایه و مشکلات و موانع آن هستم، اما دوست دارم «فروش» را یک بار به صورت عملی از کسی بیاموزم که قادر است از شیرمرغ تا جان آدمیزاد را در یک میز مذاکره معامله کند و به فروش برساند. خوبی کار این است که چند دقیقه قبل از شروع به نوشتن در حال تماشای ویدئوهای Coursera در زمینه Model Thinking و هم چنین کاوش در اینترنت برای یافتن Problem Solving Model بودم. همکاران شرکت امروز کتاب های «برایان تریسی» را برای یادگرفتن معرفی کردند که البته در جوابشان «لبخند» زدم و چیزی در این مورد نگفتم. هم چنان به دنبال منبعی هستم که دوست خوبم جناب کشاورز معرفی کرده اند و البته شب ها را باید به خواندن منابع و دیدن ویدئوهای آموزشی بگذارنم. 

برای یادگرفتن «تراش سنگ های نیمه قیمتی» چند جا در بازار درخواست کار هم دادم که مثلا بروم و شاگردی کنم تا یاد بگیرم که نشد. برای من البته «شاگردی مغازه و پادویی» هم برای یادگرفتن هیچ مشکلی نداشت؛ که متأسفانه نشد. 


در مورد کار اولم که مشاوره دادن به مدیریت بود، تا حد زیادی Business Plan و تحلیل بازار را نوشته ام. دارم آن ها را قانع می کنم که «سنگ های بزرگ» را برندارند و اجازه دهند شرکت هایی که سال هاست در این بازار هستند آن سنگ ها را بردارند و بعدا ما وارد آن بازار شده و به تدریج سنگ های کوچک را برداریم. رشد که کردیم و «فیل» که شدیم می رویم سراغ سنگ های بزرگتر. به سختی میتوان سرمایه گذار را قانع کرد که برخی اعمال برای ورود به بازار تعبیری است که «سید محمد حسینی» دوست متممی من به خوبی به کار میبرد: «کشتی گرفتن با گوریل ها» که نتیجه ای جز فصاحت و باخت نخواهد داشت.


در مورد کار سوم که تولید محتوا و ترجمه است، یکی از لذت بخش ترین ساعت های روزم را شامل می شود: صبح اول وقت یا وقتی که از سر کار بازگردم. 

برای معلمی زبان هم احتمالا فقط از 7 عصر به بعد را بتوانم به آموزشگاه بقبولانم. 


 

آپدیت


در هفته های اخیر قرار بود چند مطلب  در مورد موضوعات از پیش تعیین شده روی این وبلاگ بنویسم. به جز «اثر زیگارنیک و نحوه برنامه ریزی با استفاده از آن» بقیه را نوشته ام. در این مورد خاص نیاز به مطالعه در حوزه «روانشناسی یادگیری» دارم و البته هنوز وقت آن را نداشته ام که بخواهم در موردش مطالعه کنم یا اساسا اولویت بندی ذهنی من برای مطالعه به سمت آن مبحث و حوزه نرفته است. 


از هفته گذشته، به پیشنهاد یکی از دوستان که «سرمایه» و «ایده» برای راه اندازی یک کسب و کار بزرگ دارد، روزها در شرکت وی مشغول به تحقیق و نوشتن ملزومات و مشکلات راه اندازی یک کسب و کار بزرگ هستم. بعضی ها اسمش را می گذارند «Business Plan». به هر حال دارم آموزش های متمم و آنچه در این سه سال از «کسب و کار» آموخته ام را روی کاغذ می آورم؛ با سرمایه گذار و ایده پرداز بحث میکنم، روش های مارکتینگ را می سنجیم و استراتژی های آینده را می سازیم. اگر این کسب و کار پا بگیرد و موفق شود، از دو جهت برای من یک دستاورد بسیار بزرگ محسوب می شود: 

- اول از جهت رضایت خاطر از این که آموزش هایی که دیده ام و نوشته هایی که برای خودم در مورد کسب و کار از سایت متمم، Business Insider، Entrepreneur، Fortune و مطالعه مقالات و کتاب های مختلف به دست آمده است، بیهوده نبوده است و تا حد زیادی توانسته است «درونی» شود. 


- دوم از این جهت که بالاخره بعد از راه اندازی این کسب و کار می توانم با تکیه بر تجربه و ارتباطات و شناختی که امیدوارم در طی این دو سال آینده از وضعیت بازار و کسب و کار به دست بیاورم (و تلاش می کنم که با روش ها و پادکست های سودمند آقای کشاورز عزیز و استادم محمد رضا شعبانعلی گرامی به دست بیاورم) کم کم کسب و کار و طرحی که خودم از مدت ها پیش در ذهنم داشتم را عملی کنم و کسب و کار خودم را راه بیندازم. کسب و کاری که مهم ترین دستاورد و برنامه من در طول زندگی ام خواهد بود. این کسب و کار آینده من، برآیند تئوری اقتصادی من برای پیشرفت مملکت هم هست که باید آن را ابتدا خودم عملی کنم و وقتی به بالندگی و توسعه رسید، آن را دوباره تئوریزه کنم، روی کاغذ بیاورم و به عنوان «نسخه پیش زمینه و مقدمه توسعه پایدار» به عنوان اثری از  زندگی ام به آیندگان تقدیم کنم. همیشه دغدغه اصلی من «توسعه» بوده است و این موقعیت شغلی امروز باعث می شود که بتوانم تا حد زیادی به آن مهم در آینده نزدیک تر شوم. 


امیدوارم البته دانسته هایم از کسب و کار «توهم دانستن» نباشند و از جنس «دانش» باشند. برای این که تا حدی بتوانم این «توهم» را کنترل کنم، خودم اولین کسی هستم که با تمام قوا می کوشم «خلاف» تئوری ها و پیشنهادات خودم در مورد بازار و کسب و کار و ایده ای که در ذهن این دوستم است را ثابت کنم. این کار باعث می شود ساعت های بیشتری به مطالعه کتاب های کانمن، کافمن و سنگه بگذارنم و البته همواره مطالب و مقالات منابع اینترنتی مختلف از راه اندازی کسب و کارها و خطرات پیش روی آن ها را عمیق تر مطالعه کنم. جالب ترین نکته این است که در جلسه دیروزم با سرمایه گذار، از وی خواستم در مورد «تلخ ترین وقایع کسب و کار آینده» بحث کنیم و آن چیزی نبود جز تعریف «نقطه ورشکستگی». از وی خواستم شرایطی را در نظر بیاورد که قرار است در آن اعلام ورشکستگی کنیم. پس از آن شرایطی را ترسیم کردم که شرکت ما در Catch 22 گیر افتاده باشد و مثلا قرار باشد برای حفظ شرکت، پنجاه درصد کارکنان را تعدیل نیرو کنیم و البته که در مسیر توسعه شرکتمان «مسیر» مهم تر از نقطه آغاز و پایان خواهد بود. 

هفته آینده با وی در مورد ارزش بازار، اندازه بازار و ایجاد ضرور برای محصولاتمان و هم چنین بحث «هدف» و «منابع» بحث خواهم کرد و امیدوارم که نه آن قدر بزرگ لقمه برداریم که خفه شویم و نه آن قدر کوچک که گرسنه بمانیم.


از همراهی شما در هفته های اخیر و مشارکت فعالتان در نوشته هایم عمیقا سپاسگزارم. 



آیا نویسندگان لزوما همیشه بهترین افکارشان را با ما در میان می گذارند؟


بهترین افکار یک نویسنده یا همه افکار وی؟


***کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، اندیشه ها و تجربه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته قابلیت ارجاع به عنوان رفرنس را ندارد.***


نویسندگان بزرگ تا چه حد «خودافشایی» کرده اند؟ آیا لزوما میتوان با خواندن «ابله» یا «یادداشت های زیرزمینی» شخصیت واقعی داستایوسکی را شناخت؟ با برادران کارامازوف چطور؟ جوان خام چقدر؟ آیا میتوان گفت همه این ها داستایوسکی هستند و نیستند؟ چند درصد از کاراکتر واقعی داستایوسکی ، پروست، گورکی، چخوف، همینگوی و دیکنز در داستان هایشان منعکس می شود؟ آیا کاراکتر نویسنده بخش مهمی از پردازش شخصیت های داستان هایش است یا صرفا منعکس کننده بخش هایی از شخصیت وی است که هرگز فرصت بروز نیافته اند؟


در آثار برخی نویسندگان نظیر گورکی، اما ایدئولوژی ساختاری ترین بخش داستان را شکل داده است؛ چه در قلب فروزان دانکو، چه در هدف ادبیات و چه در دانشگاه های من. داستان به واقع آن قدر هدف تلخی های مختلف و ایدئولوژی متفاوت نویسنده است که خود نویسنده به خودش لقب «گورکی» (در روسی به معنای تلخ) می دهد:واقعیت تلخ و آمیخته با ایدئولوژی عصبی و متأثر از انفجارهای بزرگ اجتماعی روزگار. 

در مقابلش نثر پروست که خوشبختانه «آلن دوباتنی» وجود داشته است که ما را در مسیر فهم وی هدایت کند. نثری شاعرانه، غنی از توصیفات نغز و مملو از شاعرانگی فرهنگ فرانسوی. به نظر می آید که میتوان در هر مورد، در مورد هر نویسنده ای باید جداگانه اندیشیده شود. اساسا ممکن است در ساده ترین حالت چنین استدلال کنیم که نویسندگان پر کارتر عمدتا بیشتر «خودافشایی» می کنند. "در جستجوی زمان از دست رفته" نمی تواند که صرفا بهترین افکار نویسنده را منعکس کند. کاراکترها و موضوع و تم آن قدر گسترده است که به نویسنده این امکان را ندهد تا بهترین که باید همه گوشه های ذهنش را روی کاغذ آورده باشد. 


ممکن نیست که «نون و القلم» ، «سرگذشت کندوها» و «نفرین زمین» را بخوانی و به عمق و کنه اندیشه سیاسی «آل احمد» پی نبری. یا نتوانی مسیر و خط فکری وی را برای نوشتن داستان مشابه حدس بزنی. بگذریم از این که «آل احمد» به شدت رک گوست و نوشته هایش آکنده از این رک گویی، اما باید میان رک گویی و نوشتن همه افکار تمایز قائل شویم. من ممکن است "رک ترین افکارم" را ده بار ویرایش کنم و دوباره بنویسم ولی نوشتارم لزوما به بهترین شکل ممکن در بیاید نه به همه زوایای ذهنی ام. هر چند همیشه سعی کرده ام از مدل ذهنی "دیوانه" پیروی کنم و خالصانه ترین و ویرایش نشده ترین افکارم را بنویسم، اما باید اعتراف کنم که همه نوشته های من لزوما «همه افکارم» نیستند و هر چند بهترین آن ها هم نیستند.


-----------------------------------------------------

به راه پر ستاره می کشانی ام؟

فراتر از ستاره می نشانی ام؟

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 

ستاره چین برکه های شب شدم



تجربه دوگانه مرگ و زندگی - مصداق یابی شخصی برای درک بهتر کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال»


قبلا نوشته ام که «فلسفه آموختن چگونگی مُردن است» (نقل از سیسرو) یا از موننتی نقل قول هایی نوشته ام که احساس میرایی اصیل ترین و زیباترین احساسی است که می تواند به زندگی جهت دهد (برداشت آزاد از تسلی بخش های فلسفه). امروز که بخش هایی از کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال» اروین یالوم را در مورد «مرگ، زندگی و اضطراب» می خواندم، به خاطر آوردم که یک تجربه تقریبا «دوگانه» از مرگ و زندگی در دو سال اخیر داشته ام. تجربه ای که تقریبا توانست عمیق ترین وجوه شخصیتی ام را حداقل برای خودم آشکار سازد. این نوشته اما تا حدی برداشتی آزاد از شصت صفحه ابتدایی کتاب یالوم است. 


قبل از ورود به خدمت سربازی تقریبا برایم آشکار شده بود که از مواجهه با دیگران، طردشدن، مسخره شدن توسط دیگران، رویارویی با افراد در مسند قدرت، ورود به مکانی که قبلا دیگران در آن مستقر شده اند، ارتفاع، پرواز و از دست دادن دوستان «ترس» دارم. شاید ترس های دیگری هم در وجودم بوده است نظیر ترس از درگیرشدن با دیگران که بعدها متوجه شدم به نام «گذشت» بسیاری از آن شرایط را توجیه و به رضایت درونی رسیده ام. شرایطی که در واقع مطلقا با مفهوم «گذشت» در ارتباط نبوده اند و اساسا در شرایط برابری قرار نداشته ایم که یکی بخواهد گذشت کند؛ شرایط به ضرر من بوده و من کنار کشیده ام. مطلقا نام این پدیده را نمیتوان «گذشت» نهاد. 


نخستین مواجهه جدی من با خودم برای رشد یادگرفتن این نکته های اساسی بود که «زندگی دائمی نیست» و «فرصت هایش را همیشه در اختیار ما نمی گذارد»، «زندگی دکمه توقف و بازگشت به عقب ندارد» ، «زندگی یک مسیر است و مقصدی نیست که بتوان دیر و زود به آن رسید، هر چه می گذرد در مسیر می گذرد و زندگی با بازنشستگی، ورود به دانشگاه، دانش آموختگی، پایان خدمت سربازی، ازدواج و ... آغاز نمی شود؛ بلکه از همان لحظه ای آغاز شده است که فهمیده باشی «زمان حال» ارزش بسیار بیشتری از همه برنامه های آینده تو دارد و باید این «حال» را دریابی.


سال های سال این مفاهیم به آرامی به شکل دهی برخی دیدگاه های من پرداخته اند: درست یا نادرست و شاید در این مسیر راهم از خیلی ها جدا شده است و با خیلی های دیگر به هم رسیده است. روزهای متمادی که روزهای جمعه و تعطیل با یک کوله پشتی برای یافتن ماده معدنی به جان کوه و صحرا می افتادیم، شاید بازخورد و نمود این تفکر بوده است. در آن سفرها ترس از تنهایی یا مسخره شدن توسط دیگران به شدت دگرگون شدند و در کل «لزوم بی اهمیتی کامل به نظرات دیگران در صورتی که حتی یک درصد به خودت ایمان داری» جای همه آن ها را گرفت. خدمت سربازی نقطه اوج این تجربه مرگ و زندگی بود. ترس هایی مانند سخنرانی در جمع یا رویارویی با افراد در مسند قدرت (قبل تر ها به قول آل احمد از هر فراش قرمزپوشی می ترسیدم) با شدت و سرعت بسیار زیادی فرو ریختند. فرو ریزشی که همراه با خودش برخی از درونی ترین دیوارهای درونی ذهنم را هم با سر و صدای فراوان فرو ریخت و روزی رسید که خودم را وسط یک رشته سیم در ارتفاع 15 متری زمین در کارگاه راپل سه طنابه تکاور یافتم. از همان بالا می توانستم به وضوح جسد ترس هایم را پای دکل ببینم که دیگر داشت به دست باد فراموشی سپرده می شد و به زباله دان تاریخ می پیوست. 


لحظات تجربه مرگ ترس از ارتفاع، با شوخی و خنده و خوشی های فراوان در بالای دکل هایی همراه بود که در ارتفاع پانزده متری شان فقط و فقط روی یک تکه سیم ایستاده بودم. عرق سرد جایش را به آرامشی عجیب داد. انگار ترشح آدرنالین برای «ترس» به ترشح آدرنالین برای «لذت» تبدیل شده بود. پایین که آمدم دیگر آن آدمی نبودم که بالا رفته بودم. رضایتی عمیق از این که بالاخره توانسته بودم با «خودم» روبرو شوم و بالاخره با جدی ترین ترسم روبرو شوم. همین موضوع بعدها باعث شد که همواره بهترین لحظات پرواز هواپیما برایم لحظات Take off و Landing باشد. دقیقا لحظاتی که نصف مسافران کناری چشم هایشان را بسته اند، من تجربه عمیق لذت پرواز را دارم. بهترین لحظه اش همان بلند شدن از روی باند است که به سرعت از «زمین» کنده می شوی و صد البته برای من که سال ها گسل ها و پرتگاه ها و دره ها و سنگ ها را روی زمین دیده ام، زیباترین منظره مشاهده ساختارهای بزرگ مقیاس زمین از بالای آسمان و پنجره هوایپما است. لذتی که در بازگشت از سفر دوبی به ایران داشتم، فقط به دلیل دریافت ویزایم نبود. به دلیل مشاهده «زاگرس» و «فلات مرکزی» ایران و ساختارهایی بود که همیشه روی نقشه های بزرگ مقیاس زمین شناسی ایران دیده بودم و حالا با جزییات کامل داشتم از رویشان رد می شدم. تنها سفری بود که اصلا نفهمیدم کی بلند شدیم و کی نشستیم. همه چیز از آبی خلیج فارس شروع شد و در نمک زارهای قم بود که ارتفاعمان کم شد و خودم را در فرودگاه یافتم. 


تجربه دوگانه بعدی زندگی و مرگ در سفرم به بریتانیا بود. اشتباه اساسی که من مرتکب شدم «بازگشت به شرایط ترس های غریزی» و «ترس از طرد شدن» بود. ترسی که به خوبی توانسته بودم در ده سال گذشته کنترل کنم، زیرپایم بگذارم و به نادیده ترین گوشه های تاریک ذهنم بفرستم، این جا به شکلی مهیب تر و عینی تر نمود یافت. محیط جدید و ناشناخته و اضطراب ناخواسته ای که به دلیل شرایط ناهمگون دریافت ویزا تحمل کرده بودم،شاید عامل مهمی در بیرون کشیده شدن این ترس از اعماق وجودم داشته است. من در بریتانیا بیش از حد نگران خدشه دار شدن روابطم با دیگران بوده ام. آن قدر وسواس به خرج دادم که حتی عادی ترین احساساتم را در مواجهه با خیل دوستان و همکاران از دست داده باشم و قریب به دو هفته انسانی مرموز و گریزان از جمع معرفی شوم. متأسفانه تر این که سیستم روابط انسانی به جز چند مورد بسیار خاص از این دوستان، در همان برخوردهای اول برای تمامی برخوردهای دیگر «تصمیم گیری» می کند و دنیای سریع و شلوغ به ندرت به شخص فرصتی برای شناخت عمیق دیگران می دهد. چندین بار دیگر با همدیگر نشست و برخاست کردیم تا بدانم که باید به سرعت به همان کاراکتری بازگردم که در اضطراب های طولانی و عمیق داشت نفس های آخرش را می کشید. 


گرچه روزها و هفته ها و برخوردهای اول آن کاراکتر را زیرپایش له کرده بود، اما به سرعت توانستم با بازیابی ارزش هایی که در سراسر زندگی ام داشته ام، آن را تا حدی ترمیم کنم. در صحبت ها دیگر دوست نداشتم دیگری را «تحت تأثیر» قرار دهم و اساسا هیچ تلاشی برای این کار نمی کردم. به تدریج این تلاش نکردن برای بازی کردن با بازی دیگران و «خود اصیل و واقعی بودن» تأثیر خودش را بخشید و دایره دوستان مرا «هرچند کم» ولی عمیق و پرمفهوم تر از پیش حفظ کرد. آموختم که ممکن است اعتبار دوستی هایت با برخی از افراد از دست برود و صد البته «بهتر که برود». چه شخصی که برای شناخت تو و تلاشت برای شناساندن خودت «ارزشی» قائل نمی شود و بیشتر به دنبال «تأیید خواهی» و «دوستی های دم دستی» است؛ همان بهتر که نباشد. دوستی هایی که فقط قرار است «من درک شوم» و تلاشی برای «درک دیگران» نکنم، همان بهتر که نباشد. تجربه دوم مرگ در یک فرهنگ دیگر به من یک نکته مهم تر را هم آموخت: همه انسان های روی زمین (از فرهنگ های مختلفی که من می شناسمشان) به یک ارزش واحد یعنی "خودت بودن" اهمیت می دهند و برای شناخت آن ها اگر چه میتوان گاها از زندگی شخصی شان پرسید، اما از زندگی شخصی تا نپرسیده اند و تا آن قدر به تو نزدیک نشده اند که بپرسند، همان بهتر که چیزی گفته نشود. 


به بیان دیگر همیشه «دیوانه» بودن بهتر از «تظاهر دائمی به عقلمندی» است.

--------------------------------------------------------- 

هر چند که آدمی ملک سیرت و خوست بد

 گر نبود به دشمن خود نیکوست

دیوانه دل کسیست کین عادت اوست 

کو دشمن جان خویش میدارد دوست

(ابوسعید ابوالخیر)

همفکری


این پست به صورت موقت و فقط برای همفکری با دوستان "متممی" نگاشته می شود. با این وجود نظرات دوستان غیر متممی هم مورد توجه قرار خواهد گرفت.


آنچه این روزها در Innoreader می بینم، مملو و متألم از پدیده های هفته های اخیر است. 

در هفته گذشته تحولات سیاسی بسیار زیادی پس از امضای فرمان فوری رئیس جمهوری آمریکا مبنی بر منع ورود اتباع (پاسپورت های دیپلماتیک و خدمت هم چنان مستثنی هستند) هفت کشور به گمان وی "خطرناک" به داخل آمریکا در ابتدا باعث اعتراضات اینترنتی و توئیتری و سپس تجمعات بزرگی در فرودگاه ها و دانشگاه های آمریکا شده است. در همین زمان دو قاضی «فدرال» آمریکایی بخش هایی از این دستور را به دلیل مغایرت با اصل پنجم قانون اساسی آمریکا (5th Amendment of the Constitutional law) به حالت تعلیق در آوردند. بخش دیگری از فرمان امنیتی ترامپ قانون Waiver ویزا را برای اتباع کشورهایی نظیر استرالیا و برخی کشورهای اروپایی تغییرات جدی داده است. این اتباع باید زین پس برای ورود به آمریکا در یکی از سفارت خانه های این کشور در سراسر دنیا «مصاحبه انفرادی» داشته باشند (One-to-one interview).

در همین زمان خبرهایی از کاهش ارزش دلار در برابر سایر ارزها هم وجود دارد. 


فراتر از اثری که این دستور به صورت مستقیم بر «آکادمی» های علمی در وهله اول گذاشته است، مخالفت و عناد کابینه ترامپ با پدیده «Climate Change» هم چنان در حال تعلیق فاندها و پژوهانه های پژوهشی موضوعاتی مرتبط با «تغییرات اقلیمی» است. از طرف دیگر واکنش عناصر بزرگ اقتصاد آمریکا به این تصمیم بسیار گسترده تر بوده است: از Star Bucks که وعده استخدام «ده هزار» نفر از پناهجویان در سراسر جهان را داده است تا واکنش ایلان ماسک و زوکربرگ به این تصمیم و بعدها واکنش Twitter, Uber, Lyft,, Airbnb و البته Apple. (فیس بوک البته ماه ها پیش اعلام کرده بود که قرار است Headquarter خود را به «لندن» منتقل کند.)


اپل در پایان بیانیه خویش جمله ای از مارتین لوتر کینگ را می افزاید: We may have all come on different ships, but we are in the same boat now. 

واکنش اصغر فرهادی نیز یکی از جدی ترین واکنش ها و فیدهایی بوده است که از مراجع مختلف نظیر نیویورک تایمز یا اسلیت برایم ارسال شده است. 


البته قرار نیست در این وبلاگ پیرو و دنباله روی تحولات سیاسی باشیم یا با Mainstream حرکت کنیم. تنها دلیل نوشتن این مطلب، برای «یادگیری» بهتر بحث «تفکر سیستمی» است.

سؤال اصلی اما در این است که آیا این تصمیم «اثر مار کبری» است؟ آیا تبعات اقتصادی و سیاسی شدیدتری در پی دارد؟ آیا مرکز تولید دانش در زمینه مبارزه با تغییرات اقلیمی از آمریکا به یک قاره دیگر منتقل می شود؟ آیا آمریکا جایگاه اقتصادی اش را از دست می دهد؟ آیا برای سنجش اثرات این تحول سیاسی ابزاری در دست داریم؟ 



زنگ تفریح آموزش زبان


یکی از جالب ترین و ارزشمندترین ویدئوهایی که در مورد «آموزش زبان» تا به حال در یوتیوب آپلود شده است، سخنرانی تیم دونر است. تیم دونر میتواند به بیش از «بیست زبان» صحبت کند، اما در خودآموزی وی نکته ای نهفته است که در بسیاری از پلی گلوت ها مشاهده نمی شود: وی فرهنگ و تاریخ و مدل ذهنی زبان ها را می آموزد. مثال های متعدد و طنز آمیز تیم که برای نمونه از «فارسی» مثال می آورد، می تواند به عنوان یک زنگ تفریح خستگی شما را در آموزش زبان انگلیسی و دشواری های مسیر آن تسهیل نموده و به شما کمک کند یادگیری زبان را «جدی» نگیرید و از آن «لذت» ببرید. 


برای راحتی شما این ویدئو در «نماشا» آپلود شده است. امیدوارم از دیدن آن بیشتر از من "لذت" ببرید.






مدل ذهنی تاریخ

از مدل ذهنی تاریخ تا پیش بینی وقایع آینده


*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، اندیشه ها و آموخته های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده، مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته قابلیت ارجاع به عنوان رفرنس را صرفا برای نوشته های آتی این نویسنده خواهد داشت.***


... «قدیم ها خیلی بهتر بود» ، «مردان قدیم این طور»، «زنان قدیم این طور»


نقل قول هایی از این دست را بارها وبارها شنیده ایم و بارها و بارها به جوان تر از خودمان گفته ایم. «زمان ما نسل ما» همیشه بهتر از «زمان شما نسل شما» است. گاها از یاد برده ایم که قدیم های «ما» «زمان حال نسل گذشته» است که خیلی هم از روزگارش راضی نبوده است و همیشه از «زمان قدیم» برای مان می گفته است و زمان قدیم نسل های آینده هم همین روزگار پر از غرولند و نارضایتی «ما» است. به واقع آن «قدیم ها» تصوری کودک مآبانه از دنیاست: رنگارنگ، زیبا، هماهنگ و پر از مفهوم و مبنای دقیقی برای محاسبه میزان رضایت مندی ما از امروز و ایضا درک و فهم ما برای تفسیر آینده ای که نیامده است. چنانچه با ادبیات نسیم طالب بگویم، قدیم ها برای بیشتر ما «قوی سفید» است.


اما سؤال اصلی اینجاست که «از مدل ذهنی تاریخ چه می توان آموخت؟» اساسا این نکته را در نظر بگیریم که «قدیم ها» همیشه «بهتر» و «روشن تر» بوده است. حال بیایید در نظر بگیریم که از زمان نسل ما و روزگار امروزی ما هیچ مدرکی جز برگ اول یک روزنامه دولتی باقی نمانده باشد؛ نه هیچ فایل چند رسانه ای، نه هیچ نوشته ای و نه هیچ چیز دیگری جز همان برگ روزنامه. غیر از آن برگ روزنامه سایر مدارک در آتش سوزی یا هر حادثه دیگری از بین رفته اند. هیچ سند و مدرکی از روزگار امروز ما غیر از آن برگ روزنامه در دسترس نیست.


دویست سال بعد، یک نفر محقق و تاریخ شناس تصمیم به نوشتن از عصر ما می گیرد و احتمالا چنین متنی می نویسد: «سال های 80 و 90 قرن چهاردهم شمسی یکی از طلایی ترین دوران های شکوفایی اقتصادی و رشد علمی کشور بوده است. نرخ بیکاری فارغ التحصیلان و تورم در پایین ترین میزان خود و سهم ایران در تولید علمی در منطقه و جهان در بالاترین میزان خود بوده است. ایران جزو مهم ترین و تعیین کننده ترین کشورهای دنیا در زمینه توسعه پایدار و توسعه زیست محیطی بوده است.» احتمالا این نوشته با مقداری آمار و ارقام هم همراه باشد.


اگر با این شیوه از روایت تاریخ معاصرتان به عنوان اشخاصی که در این دوره زندگی کرده و آن را به صورت همه جانبه درک کرده اید، مشکل دارید، باید نکته مهمی را به اطلاعتان برسانم: شما وجود ندارید که اعتراض کنید. در واقع شما در Silent Evident نسیم طالب گیر افتاده اید و هیچ صدایی از شما در دست نیست که حتی به آمار و ارقام هم اعتراض کند یا از روایت های متفاوت اقتصادی و اجتماعی بگوید. شما شنیده نمی شوید و مردم دویست سال بعد، ممکن است بر مبنای همین نوشته به «روزگار شما حسرت هم بخورند.»


با توجه به این نکته ها، بر مبنای یک منشور گلی با خط ناشناخته ( و یا کمتر شناخته شده) از یک زبان منقرض شده ( که دوست داریم به زور به فرهنگ امروزی پیوندش بزنیم حتی اگر هیچ پیوندی هم بینشان وجود ندارد) و منشورهای مشابه بین النهرینی همزمان با آن، چگونه می توانیم از «حقوق بشر» و «تمدن» تا عادات روزمره زندگی و جزییات کامل زندگی مردمان دو هزار و پانصد سال پیش این چنین قاطعانه سخن بگوییم، برمبنای آن "سیاست ورزی" کنیم، "برای زبان رسمی" تصمیم بگیریم، "پایه های اعتقادات اجتماعی" را بنا کنیم و "روابط بین الملل و منطقه ای مان" را تعریف کنیم؟ دو هزار و پانصد سال تمدن و پیشینه تمدنی درخشان چرا نمی تواند به تولید اخلاق و فرهنگ و شایستگی منجر شود؟


اگر با اندکی تخفیف به تاریخ بنگریم، به قول «کار» باید اذعان کنیم تاریخ در خوش بینانه ترین حالت ثبت وقایعی است که پیش چشم اکثریت روی داده اند و نه لزوما همه وقایع.


حال برای مثال یکی از وقایعی را در نظر بگیرید که پیش چشم اکثریت روی داده اند. از حادثه تأسف بار پلاسکو می توان به بیش از  بیست نوع روایت مختلف دست یافت که لزوما همه آن ها نه صحیح هستند و نه غلط و نه صحیح نیستند و نه غلط. در واقع آن ها فقط «بیست نوع مختلف» روایت از یک حادثه با دیدگاه ها، مدل های ذهنی، تجربیات و آموخته های متفاوت هستند و نه تمام بخش های پازل یک واقعه. ممکن است برای این واقعه بتوان بیش از بیست نوع روایت هم یافت که لزوما نه همه صحیح و نه همه غلط باشند. مقایسه کنید با فهم ما از چین کمونیست دهه 40 بر مبنای گزارش های رسانه ای سرمایه داری غربی و سربرآوردن اژدهای اقتصاد زرد از دل آن سیستم به اصطلاح فاسد و عقب مانده و محکوم به شکست از روایت این رسانه ها و فتح بازارهای اقتصادی و حتی عرصه های سیاسی اجتماعی جهانی توسط همان چین. کدام یک از این روایت ها صحیح و کدام یک غلط بوده اند؟


در فرهنگ عمومی مغولستان امروز «چنگیز خان» یک قدیس به حساب می آید و دیدن مکان هایی نظیر «فرودگاه بین المللی چنگیزخان» یا تصویر وی روی پول ملی این کشور عجیب نیست. اهانت لفظی به وی یا تلاش برای یافتن مقبره وی نزد مغول ها گناهی نابخشودنی محسوب می شود. روایت مغول ها از چنگیز خان به عنوان «متحد کننده اعظم» و «سردار و استراتژیست بزرگ عصر» با روایت کشورهای تحت حمله مغول «متفاوت» است و نه «صحیح» و نه «غلط».


به واقع درک ما از نگارش تاریخ و وقایع تاریخی به صورت ماهوی «به شدت» نسبیت گراست و از همین روست که "مورخ تفکر خویش را به تاریخ غالب می کند و همزمان از تفکر تاریخ تأثیر می پذیرد." وقایع نگار امروزی دنباله روی آراء، اندیشه ها و تجربیاتی است که در طی زمان «جریان فکری» مرده ریگ تاریخ را شاید دقیقا از زمانی که قصد دارد از آن بنویسد نسل به نسل تکامل یافته تر و پیچیده تر به ارث برده است: آرنت در دوره رشد عقاید افراط گرایانه از «توتالیتریسم» نوشته است و هابز و روسو خیلی پیش تر از «آزادی های فردی و اجتماعی». تعاریفی که در دوره آرنت رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است و در نهایت همه این آراء در نوشته های هابرماس پیچیده تر و پخته تر و دگرگون تر شده اند. با این حال آیا امیدوار هستیم که آینده را بتوانیم بر مبنای مدل ذهنی تاریخ امروز پیش گویی کنیم؟ شخصا فکر نمی کنم چنین رویکردی اساس صحیحی داشته باشد. 


 آنچه ما برای سنجش آن تقریبا ابزاری نداریم یا ابزارهای ضعیفی در دست داریم «جریان تفکر» از اعماق تاریخ تا به امروز است تا حداقل بدانیم در هر دوره ای باید با چه دیدگاهی و چه مدل ذهنی حداقلی برای فهم یک واقعه تاریخی روبرو هستیم. در واقع اساسا چنین پدیده ای شاید امکان پذیر هم نباشد. از آنجایی که جریان فکری غالب، جریان فکری «عامه» است و نه بهترین، پیشرفته ترین و صحیح ترین آن ها. تفکر گالیله و بیکن و کوپرنیکوس در زمان خود پیشرفته بوده اند اما لزوما همه پسند ترین و فراگیرترین آن ها نبوده اند. باید اعتراف کرد که ما تقریبا حتی برای سنجش دقیق میزان پیچیدگی افکار افراد معاصرمان در دست نداریم چه برسد به گذشتگان مان. ما تنها می توانیم با ساده اندیشی امیدوار باشیم که نویسندگان همواره «همه افکار» خود را با خوانندگان در میان گذاشته اند و نه لزوما «بهترین افکارشان» را.

 

 می توانیم ساده لوحانه امیدوار باشیم که آن چه در این وبلاگ نوشته می شود، با مدل ذهنی و تعریف یک «دیوانه» نوشته شده است: احساس خالص و ناب و نوشته های بدون ویرایش که نوشته شده اند. باید بگویم اشتباه می کنید. این نوشته حاصل ساعت های متمادی فکر، ساعت های متمادی تر مطالعه در زمینه ذهن تاریخ از «درآمدی بر فلسفه تاریخ، تاریخ چیست تا جهانی شدن و آینده دموکراسی و هرمنوتیک مدرن تا حیات ذهن آرنت» با درک و فهم و تفسیر من از آن جریانات فکری و بعدها هضم آن، کاغذ نویسی، ویرایش و در نهایت دیجیتال نویسی آن افکار در این وبلاگ. شناخت شما از من با خواندن این وبلاگ در واقع «شناخت شما» از من است و نه «لزوما آن کسی که من دقیقا هستم یا تعریفی که من از خودم دارم». شاید به همین دلیل است که مولای مجنونین چنین ابیاتی را سروده است:



پیر منم جوان منم تیر منم کمان منم
یار مگو که من منم ،من نه منم ،نه من منم


گر تو توئی و من منم ،من نه منم ،نه من منم
عاشق زار او منم ، بی دل و یار او منم


یار و نگار او منم ، غنچه و خار او منم
لاله عذار او منم ، چاره ی کار او منم


بر سر دار او منم ، من نه منم ، نه من منم

باغ شدم ز ورد او ، داغ شدم ز پیش او


لاف زدم ز جام او ، گام زدم ز گام او
عشق چه گفت نام او من نه منم،نه من منم


دولت شید او منم ، باز سپید او منم
راه امید او منم ،من نه منم ،نه من منم


گفت برو تو شمس حق، هیچ مگو ز آن و این
تا شودت گمان یقین ،من نه منم ،نه من منم


 

دردنامه توسعه، ویرایش 1.0


***این نوشته فاقد نظم، مملو از پریشانی و درد است. این نوشته حاصل تفکرات نویسنده اش در زمینه «توسعه» از آموخته ها و تحلیل های شخصی اش بوده و برای ارجاعات بعدی ویرایش های همین نوشته قابلیت ارجاع دارد. نویسنده قائم به نوشتن شخصی ترین و اثبات نشده ترین افکارش در زمینه توسعه پایدار در این سلسله نوشته هاست.***


فرانسیس فوکویاما در «منشأ نظم سیاسی» (اقتباس آزاد از این نویسنده) با مثال بسیار واضحی کتابش را شروع می کند. وی یادآور می شود که از منطقه ملانزی (کشورهایی نظیر فیجی، جزایر سلیمان یا پاپوا گینه نو) می توان با سه ساعت قایق سواری به «استرالیا» رسید. در ملانزی به صورت سنتی نظام سیاسی جامعه بر مبنای انتخاب یک Big Man (یا Big Woman) از هر قبیله ای برای سازماندهی امورات قبیله بوده است. وظیفه اصلی این افراد اما کمک به توزیع منابع صید و شکار و کشاورزی به سمت و سوی قبیله خودشان بوده است و هر Big man موفقی همواره منافع قبیله خودش را در اولویت اصلی قرار میداد. پس از فتح استرالیا و کشتار وسیع اهالی بومی (درصدی در کشتارهای مستقیم و درصدی در بیماری های ناشناخته برایشان نظیر سرماخوردگی تلف شدند.) توسط امپراطوری بریتانیا، استرالیا در واقع مدلی از سیستم جامعه بریتانیا منتهی این بار با منابع طبیعی غنی تر و وسیع تر شد. (همان طور که آمریکا مدل سیاسی و اجتماعی اولیه و تفکر بریتانیایی را همراه با منابع غنی زیرزمینی و مناطق بکر کشاورزی در اختیار دارد.) 


اما مدل سیاسی "از بالا اعمال شده" بر این بخش از مستعمرات نتیجه ای که استعمارگران می خواستند به دست نداد. بریتانیایی ها در این مناطق «مجلس و قانون اساسی و نخست وزیر» تعیین کردند. همان سیستم آشنای سیاسی - اجتماعی بریتانیا را. (استرالیا و آمریکا همواره در بالاترین رده های تولید ناخالص داخلی "GDP" قرار می گیرند.)


اما در ملانزی چه اتفاقی افتاد؟  در ملانزی رأی گیری ها انجام گرفت و اما هر قبیله ای Big man خودش را به مجلس می فرستاد. تلاش این نمایندگان اما منافع «ملی» نمی توانست باشد، چرا که برای آن ها Sovereignty به آن مفهوم بریتانیایی اش معنی نمی شد. برای آن ها «توزیع منابع به سمت قبیله» مهم ترین رکن وجودی به شمار می آمد. بنابراین با انواع ترفندها و روش ها همواره سعی در برتری دادن اختصاص منابع «مدرن» به سمت قبیله های سنتی خویش شدند. از دیدگاه ناظر بیرونی (با تفکر لیبرال دموکراسی غربی) این یک سیستم فاسد، ناکارآمد و ناقص است. سیستمی است که به هیچ عنوان «مؤلفه های یک سیستم توسعه یافته» را ندارد. 


اما با سه ساعت قایق سواری از این منطقه، سه هزار سال تکامل نظام سیاسی - اجتماعی را پشت سر گذاشته و وارد استرالیا می شویم. نظامی که تکامل آن از «یونان باستان» و «دموکراسی» و «مجلس سنا» تا قرون وسطی پیش رفته، فراز و نشیب های جنگ های بزرگ مذهبی قرون وسطی را پشت سر گذاشته، از قرن روشنگری به قرن اکتشافات و اختراعات ویکتوریایی رسیده و در نهایت پس از دو آزمون بسیار بزرگ جنگ های جهانی به مدلی تقریبا «پایدار» از لیبرال دموکراسی پارلمانی رسیده است که در توزیع منابع به «قبیله» و «وابستگی های خونی» اکتفاء نمی کند و سیستم بسیار پیچیده تری دارد. اساسا سیستم پیچیده تر فرآیندی است که در «خط کشی شدن مغز» و «توسعه و رشد مغز جامعه» رخ می دهد و این پیچیده تر شدن، «وارداتی» نیست. 


هر زمان که ابزارهای مدرن توسعه از بالا به هر جامعه ای وارد شوند، تا زمانی که آن جامعه مدل ذهنی اش را به عنوان اساسی ترین اصل «زیرساختی» پیچیده تر نکرده باشد، «فساد اداری» گسترده غیرقابل انکارترین پدیده خواهد شد. رانت خواری و استفاده از امتیازهای ویژه شکل «مدرن شده» توزیع منابع به سمت قبیله های «ملانزیایی» است. شکل مدرن شده ای که صرفا با استفاده از قابلیت های مدرن ابزارهای توسعه یافتگی، از روش های پیچیده تری هم بهره می برد، اما ذاتا نمی تواند پیچیده باشد. به سادگی میتوان انتصاب ها و رانت ها و امتیازات ویژه چنین سیستم هایی را شناخت. به سادگی میتوان «دست کاری قانون اساسی» و «رفراندوم های افزایش اختیارات قانونی حاکم» را در استفاده سنتی از ابزارهای مدرن حکومتی مشاهده کرد. به سادگی میتوان «رئیس جمهورهای مادام العمر» و «موزه های قانون های اساسی نوشته شده و هرگز اجرا نشده» را در میان سیستم های حاکمیتی جهان شناسایی و تشریح کرد. این مدل های ذهنی حکومتی بسیار ساده اند: «حاکمیت ارغوانی آسمانی به شخص حاکم است و شخص حاکم غیر از ارمغان کننده قدرت، هیچ مسئولیتی در برابر هیچ شخصی بر عهده نخواهد داشت.» این مدل ذهنی به صورت پیچیده تر به صورت «حاکمیت متعلق به مردم است و آن ها با اختیار خویش، آن  را به شخصی تفویذ می کنند که بتواند منافع جمعی آن ها در داخل و خارج را محافظت کند» بروز می کند. 


این شاید ساده ترین تعریف و ابتدایی ترین مدل برای درک «توسعه یافتگی» به شمار رود. 


----------------------------------------

ارغوان 

این چه رازی است که هر بار بهار، با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟



همفکری


آیا مهم ترین ایجاد کنندگان تحولات اجتماعی - سیاسی ایران در نظام های سیاسی بعدی، لزوما آن هایی هستند که در نظام سیاسی پیشین حذف شده یا به حاشیه رانده شده بودند؟ به عبارت دیگر و به قول جلال، آیا نطفه حاکمیت بعدی در دوره حاکمیت پیشین بسته می شود؟


-------------------------------------------

ارغوان 

پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر و از سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟





از پلتفرم های ارائه دروس آنلاین


پلتفرم های رایگان ارائه دروس آنلاین - Coursera و Edx در گفتگو با بهروز ایمانی مهر 


من بیشتر از Coursera استفاده می کنم. شاید چون قبل از Edx در آن ثبت نام کرده ام. در این سایت من دروس «توسعه پایدار» ، «تفکر مدلی» ، «مفاهیم جامعه شناسی کلاسیک» ، «اصول نگارش آکادمیک انگلیسی» «ساختمان داده ها»  «اقلیم سیاره زمین»،  «آمار» و «برنامه نویسی پایتون» را دنبال می کنم. قبلا دروسی مانند «روش های پژوهش درعلم» را هم در این پلفترم گذرانیده و به اتمام رسانیده ام. در نسخه ایرانی این پلتفرم (مکتبخانه) دروس «ریاضی آکادمی خان» ، «علوم کامپیوتر» ، «برنامه نویسی وب » ، «ساختمان داده ها و  الگوریتم» ، «LaTex» ،  «برنامه نویسی جاوا اسکریپت» ، «مدیریت ریسک» «فلسفه علم» و «اصول طراحی الگوریتم« را در پروفایلم دارم و سعی میکنم حداقل دو بار در هفته نیم ساعتی وقت بگذارم و حداقل یک ویدئو را ببینم. 


قبل از آن که اصلا بدانم Coursera چیست  وچگونه کار میکند، پس از جستجوهای فراوان در گوگل به دروس متن باز دانشگاه MIT رسیده بودم و بیشتر دروس رشته «زمین شناسی» را از آن دانلود کرده، پرینت گرفته و وقتی در آموزشی خدمت سربازی بودم (تیرماه 92) آن ها را می خواندم. (آموزشی ما در ماه رمضان واقع بود و از ساعت 8 شروع و در ساعت 13 به اتمام می رسید و پس از آن تا ساعت افطار هیچ کاری جز خوابیدن یا مطالعه وجود نداشت که من دومی را برگزیدم.)


در دوره سربازی در یگان بود که با Coursera (باز هم با گوگل کردن) آشنا شدم و شروع به آموختن از طریق این سایت کردم. طبیعتا آن روزها «انگلیسی» من آن قدر خوب نبود که همه داستان را بفهمم و البته سرعت اینترنتم ضعیف تر از امروز بود. آن روزها گاها صبح ها قبل از رفتن به خدمت برخی دروس را برای دانلود قرار میدادم و بعدها و در فرصت هایی که وقت و حوصله داشتم آن ها را نگاه می کردم. بعدها که با مفهوم «Quality School» ویلیام گلاسر آشنا شدم (بعد از خواندن کتاب Choice Theory) این نوع آموزش را بیشتر و بیشتر در برنامه ام گنجانیدم. از این منظر Coursera پلتفرم بسیار مفیدی است. 

دلایل اصلی آن برای من به این شرح هستند:


1. امکان ارائه دروس در هر زمان و هر مکان وجود دارد. هر زمان که "نیاز" به آموختن دارم میتوانم آن ها را ببینم.

2. دروس از دانشگاه های برتر آمریکا و جهان ارائه می شوند و محتوای آن ها مستقل از پرداخت یا عدم پرداخت برای دریافت Certificate است.

3. امکان سنجش آموخته ها تا هر زمان که بر آن ها مسلط نشده ام وجود دارد. 

4. در این سیستم «مردودی» مفهوم ندارد. 

5. مدل ذهنی این سیستم بر «رقابت با گذشته خود» استوار است و نه بر رقابت با همکلاسی ها (اصلا نمی دانی چند نفر همکلاسی تواند و چند نفر در این درس قرار است شرکت کنند و چند نفر قرار است این درس را به اتمام برسانند.) 

6. امکان بحث آزاد در هر درسی در Discussion Forum وجود دارد. 

(به خاطر می آورم زمانی که در لندن در کلاس آموزشی Research Writing for PhD Students نشسته بودم و به این تفاوت مهم سیستم آموزشی مدرن با سیستم آموزشی خودمان پی بردم. قبل از شروع تدریس عمدتا ما یک بحث آزاد در گروه های سه یا چهار نفری با موضوعی که مدرس ارائه می کرد داشتیم، سپس مدرس نتایج بحث ما را روی وایت برد می نوشت و فیدبک ارائه می کرد. در نهایت از جمع آن فیدبک ها و مواردی که خودش اضافه می کرد، مثال هایی می زد و مفهوم را توضیح میداد و دست آخر نوشته های استاندارد را با هم مرور می کردیم. در واقع نوعی کشف مفاهیم و اصول از طریق عقل جمعی و بحث و تبادل نظر بود که چون با مثال های روزمره خودمان و مصداق یابی های دقیق از نحوه نگارش خودمان همراه بود، هم به طور کامل در ذهنمان می ماند و هم به طور کامل می توانستیم آن را به کار ببندیم. در واقع متن هایی که من به انگلیسی نوشته ام، قبل و بعد از آن کلاس "حداقل برای خودم" تفاوت بسیار محسوس و فاحشی نشان میدهد و میتوانم دقیقا نکته هایی که آموخته ام را در لابلای متنم نشان دهم و بگویم که این نکته حاصل فلان بحثم با یک دانشجوی چینی و این نکته حاصل توضیح استاد کلاس و مثال وی در جلسه سوم بوده است.)


اما چگونه استفاده ام از سایت Coursera به صورت بهینه در می آید؟


برای شخص من، آموزش بهینه در این سایت به صورت «دانلود ویدئوها» ، «دیدن آن ویدئوها حداقل دوبار» «تمرکز روی موضوع بحث و تلاش برای درک آن»، «گوگل کردن مفاهیم و خواندن بیشتر از آن»، «نوشتن مفاهیم به زبان خودم»، «یافتن مصداق هایی از آن در زندگی» و «نوشتن از آن مفاهیم» صورت می پذیرد.

برای مثال در درس توسعه پایدار مفهومی به نام Human Development Index روبرو می شوم. اولین کار بعد از دوبار دیدن ویدئو و مثال هایش رفتن به سراغ گوگل است. گوگل احتمالا نخستین نتیجه را چنین چیزی نشان میدهد:


The Human Development Index (HDI) is a composite statistic of life expectancy, education, and per capita income indicators, which are used to rank countries into four tiers of human development.


شاخص توسعه انسانی مفهومی متشکل از «امید به زندگی، تحصیل و درآمد سرانه هر شخص» می باشد که برای رده بندی کشورها از نظر HDI مورد استفاده قرار می گیرد. 

خب این مفهوم علمی اش بود. بعد گزارشی را می بینم که در سازمان ملل تهیه شده است و این شاخص در آن بحث شده است. بعد از این که این دو مفهوم را فهمیدم و دانستم که اصلا این مفهوم چرا طرح شده و در رده بندی به چه دردی می خورد و برای توضیح چه مفاهیمی در توسعه باید به کار گرفته شود و چه نقشی در برنامه ریزی برای آینده کشورها دارد، سراغ Scholar Google میروم و همین کلمه را در Search Bar وارد می کنم. این بار مقالات علمی تری برایم ردیف می شود: از مثلا کاربرد این شاخص در پیش بینی و تبیین «سرطان» تا بحث هایی که به توضیح و گاها نقد این شاخص و مزایا و معایبش با استناد به گزارش ها و موارد ضد و نقیضش پرداخته اند. بعد از همه این ها یک تصویر کلی از «شاخص توسعه انسانی» دارم. این که توسعه هر دولتی چقدر بر روی تک تک شهروندانش تأثیر می گذارد و چه میزان از آن ها به «امید داشتن فردایی بهتر» و برای داشتن آینده ای بهتر به پژوهش و تحصیل و کار روی می آورند. حال که این مفهوم را «کریستالی» فهمیدم، میروم سراغ مصداق یابی در مورد آن و نوشتن از آن و این که مثلا با توجه به «تورم نظام آموزشی» و «ارائه مدرک به جای آموزش دقیق و عمیق» و دیده ها و شنیده های من از نظام آموزشی که هفت سال در آن بودم و نظام آموزشی انگلیس که ده ماه در آن حضور داشتم، چقدر میتوان و نمی توان از توسعه انسانی و دورنما و افق های پیش رویش صحبت کرد. 


یا مثلا در «مفاهیم کلاسیک جامعه شناسی» من در کنار این درس از Coursera تصمیم گرفته ام امسال کتاب های (به زبان انگلیسی) «قرارداد اجتماعی روسو» ، «لوایتن هابز» ، «آزادی فردی بودین» ، «شهروندی چند فرهنگی کیمسیکا» ، «داس کاپیتال مارکس» و «ثروت ملل آدام اسمیت» را در برنامه مطالعه Kindle ام بگنجانم و یک تصویر کلی از جامعه شناسی کلاسیک و جامعه شناسی سیاسی - اقتصادی به دست بیاورم و در کنارش در Discussion Forum این درس به بحث و گفتگوهای میان کاربران دقت کنم تا ببینم این مفاهیم مثلا برای کسی که از فرهنگ متفاوتی می آید چگونه جا می افتد و چقدر درک من از آن ها درست بوده است. «نوشتن» از این مفاهیم (عمدتا کاغذ نویس) همواره یکی از بهترین بخش هایش است که میتوان از «هضم مفهوم» تقریبا مطمئن بود. Assignments های هر درس هم از جمله موارد بسیار مفید دروس هستند و گاها کتاب ها و متون تکمیل کننده ای در کنار درس ارائه می شوند که به بیشتر سؤالات شخص پاسخ میدهند.


همه این داستان یعنی این که  برای دانستن در خودمان یک «نیاز» و «عطش» شدید ایجاد کنیم و سپس هر مفهومی که در این سایت ها بیاموزیم  خودمان را ملزم کنیم به دیدن چنین ساختار زنجیرواری و برای تک تک مفاهیم آن در عمق برویم و سعی کنیم کنه و مفهوم اصلی و ریشه داستان را دریابیم. در این صورت میتوان گفت که آموزش دیدن در این پلتفرم ها یک تغییر اساسی در «نگرش» ما به جهان ایجاد میکند و بدین سان هدف اصلی آموزش که «ایجاد تغییر» در دانسته های فرد است محقق شده است. 




از مدیوم و خودآموز زبان انگلیسی، ویرایش دوم

از مدیوم و آموزش زبان انگلیسی در گفتگو با حسن کشاورز، ویرایش دوم


در ویرایش اول این نوشته مختصر اطلاعاتی از سایت medium ارائه داده شد. در این بخش قرار است بیشتر روی این موضوع حیاتی و ضروری کار کنیم که «چگونه انگلیسی بیاموزم».


در سایت متمم و در درس «سیلوگرام» چندین کامنت (حدود هشت قسمت) در مورد نحوه و ساختار آموزش زبان انگلیسی نوشته ام. همینجا باید تأکید کنم که همه آن نوشته ها صرفا بیان تجربیات شخصی هستند و ممکن است در مورد شما اصلا کارساز نباشند. تأکید میکنم که همواره باید روش های آموزشی را در مورد خودتان کشف و با استعداد و نیاز و توانمندی و البته منابعتان تطبیق دهید.


The best way to learn English is to stop learning, and start using it

برای یادگرفتن زبان انگلیسی «یادگرفتن» آن را متوقف کنید!

زبان انگلیسی یک موضوع تخصصی نیست که ساعت ها وقت و انرژی برای حفظ کردن واژه و صرف فعل و گرامرش بگذارید. زبان انگلیسی یک وسیله و ابزار است که قرار است به شما کمک کند تا موضوعات تخصصی خود را بیاموزید.

 

از این ابزار چگونه استفاده کنم یا «چگونه استفاده از این ابزار را بهینه کنم؟»


1. گوش دادن و صحبت کردن: حتی اگر یک کلمه بیشتر نمی توانید به انگلیسی بیان کنید، به فایل ها و پادکست های مختلف مراجعه کنید و در زمان گوش دادنتان روی آن یک کلمه تمرکز کنید و ببنید که کی و کجا آن کلمه را به کار می برند. متن آن پادکست را دریافت کنید و روی متن به دنبال همان یک کلمه ای بروید که می دانید. دو کلمه قبل و دو کلمه بعدش را هم ببینید. حال آن پنج کلمه را با هم ببینید و آن ها را به کار ببرید: آن ها را صحبت کنید. صدای خود را ضبط کنید و با صدای گوینده پادکست مقایسه کنید.بعد از آن که توانستید آن پنج کلمه را بدون نگاه کردن به متن ادا کنید، حال دنبال کشف مفهومش بروید. اگر در مراحل ابتدایی هستید، به دنبال مفهوم تک تک آن پنج کلمه ای باشید که میتوانید بیانشان کنید. فقط و فقط برای این کار از دیکشنری های آفلاین و کاغذی استفاده کنید. (در متمم مفصلا در این مورد توضیح داده ام)


حال شما پنج کلمه دارید که هم به شکل نوشتاری شان آشنا هستید، هم با گوشتان میتوانید آن ها را در میان «صحبت» دیگران تشخیص دهید و هم میتوانید آن ها را بیان کنید. (تمرین جلوی آیینه و ضبط کردن صدا تکنیک های مؤثری هستند.) در واقع شما یک واژه را از بخش های مختلف حسی تان وارد مغزتان کرده اید: هم صدا و نحوه تلفظش را می دانید، هم آن را صحبت میکنید، هم چشمتان آن را میبیند و هم میتوانید آن را بنویسید.

 

2. افزایش دامنه واژگانی: برای برقراری ارتباط در هر زبانی شما نیازمند یک طیف واژگانی پایه و یک طیف واژگانی پیشرفته تر هستید. طیف واژگانی خود را میتوانید به طریق زیر گسترش دهید:

آن پنج کلمه یادتان هست؟ حال به متن و پادکست دیگری بازگردید و بعد از گوش دادن، به متنش نگاه کنید. ببینید آن پنج کلمه در چه جاهای دیگری از متن هم حضور دارند. ممکن است هر کدام از پنج کلمه شما با پنج کلمه دیگر مرتبط شده باشند یا نباشند. با همان روش آن ها را صحبت کنید، معانی شان را بیابید و دوباره به فایل صوتی گوش دهید، تلفظ خود را با تلفظ گوینده مقایسه کرده و پیش بروید. به این ترتیب شما به تدریج «هزاران» واژه خواهید آموخت که در حال صحبت کردن آن ها هم هستید.

خیلی مهم است که همه واژه هایی که میدانید در مخزن صحبت کردن شما باشند و نه لزوما در حافظه شما. به تجربه نویسنده زمان هایی نیاز به واژگانی دارید که تا کنون صحبت نکرده اید و در این موارد رساندن منظور جدا سخت می شود. پس سعی کنید همیشه همه واژگانی که می بینید و می شنوید را با بیان جملات ساده صحبت کنید. من تقریبا سعی میکنم همه واژگانی که میاموزم را صحبت کنم. پیش می آمد که در بریتانیا واژه ای را میگفتم و شخص Native با چشمان گرد شده نگاهم می کرد و تعجب میکرد که شخص غیر انگلیسی زبانی این واژه خیلی کم کاربرد و کم فرکانس را بداند و به کار هم ببرد. این عمل فقط با «صحبت کردن و گوش کردن فعال» اتفاق افتاده است. 

زمان هایی رابه خاطر می آورم که از خانه تا دانشگاه برونل (حدود بیست دقیقه پیاده روی داشتم) برنامه پادکست پارلمان را روی واکمن گوش میکردم و همه طول مسیر هر چه می شنیدم، برای خودم تکرار میکردم. در زمان بازگشت از دانشگاه دوباره همان فایل را گوش میکردم و این بار سعی میکردم روی معنی متمرکز شوم و بدانم داستان از چه قرار بوده است. بعضی فایل ها تا یک هفته همین طور آمدند و رفتند تا به تک تک جملات و واژگان آن ها مسلط شوم. فرآیندی بسیار زمان بر و بسیار مؤثر است و باعث می شود دفعات بعدی ذهنتان نسبت به واژگانی که آموخته است، تیزتر شده و سریع تر آن ها را در میان انبوهی از واژه ها تشخیص دهد. در واقع پس از تمرین کافی، همه آن «انبوه» واژه آشنا به نظر می رسند و اصلا دیگر نیازی هم به دقت کردن خیلی زیاد در زمان گوش دادن به آن ها نخواهید داشت و همانند زبان مادری برایتان عادی می شود.

 

3. محیط را انگلیسی کنید. در محیط هایی که زبان اصلی انگلیسی است، ذهنمان مجبور به تطبیق سریع خودش با فضاست. اگر تلویزیون می بینید، خودتان را متعهد و مجبور کنید که فقط کانال های انگلیسی نگاه کنید. ترجیح اصلی اما کانال هایی است که از کشورهای «انگلیسی زبان» پخش می شوند. رادیو به همین ترتیب، فیدخوانی به همین ترتیب.


داخل کمد آشپرخانه یا اتاق،  چسباندنیک برگ کاغذ و نوشتن اسامی همه وسایل به انگلیسی روی آن هم میتواند مفید باشد. هر بار که مثلا میخواهیم کفش هایمان را برداریم، در ذهنمان سریع واژه انگلیسی اش را بگوییم یا مثلا زمان خوردن وعده های غذایی، واژه های انگلیسی تمام وسایلی که به کار میبریم و غذاها و ترکیبات آن ها، مزه و حس و حالی که بعد از خوردن غذا به ما دست میدهد را به انگلیسی برای ذهنمان تکرار کنیم. ذهن باید حس احاطه شدن با یک «زبان» دیگر را دریافت کند.

میخواهم بر این نکته تأکید کنم که انگلیسی کردن محیط یعنی شما صبح در اتاقی از خواب بیدار می شوید که تمام وسایل را به محض باز کردن چشمتان به انگلیسی مرور کنید، همه ابزار و وسایلی که در طول روز با آن سر و کار دارید، از غذایی که میخورید، تا کاری که انجام میدهید و تا شب که به خواب بروید، همه جهان پیرامونی خود را به انگلیسی برای خودتان مرور می کنید.


فایده اصلی این کار در این است که زبان انگلیسی وارد ناخودآگاه شما شود. به تجربه شخصی در یکی از شب های ژانویه 2016، ساعت 2 بعد از نیمه شب، پلیس بریتانیا زنگ خانه ما را به صدا درآورده و در مورد یک نفر مهاجر غیرقانونی سؤالاتی پرسید. من خواب زده و خسته اصلا نمیدانستم دارم چه میگویم، اما داشتم همه اش را به انگلیسی میگفتم. یعنی ذهنم از تورکی فارسی به انگلیسی ترجمه نمی کرد، داشت مستقیما با انگلیسی «ارتباط» برقرار می کرد. وقتی به حالتی برسید که انگلیسی وارد ناخودآگاهتان می شود، خودتان هم از پیشرفت سریع زبانی تان شگفت زده می شوید.

 

4. با افراد Native صحبت کنید. در اینترنت می توانید اشخاصی را بیابید که زبانشان انگلیسی است و در عین حال میخواهند «فارسی» یاد بگیرند. این انگیزه دو طرفه باعث می شود هر دوی شما به همدیگر زبان یاد بدهید و در عین حال از یادگیری لذت ببرید و هم تجربیات ارزنده ای کسب کنید. اصیل ترین نوع یاددهی زبان زمانی است که «زبان مادری» خود را به شخص دیگری می آموزید و چون با ظرافت های ویژه زبان تا اعلی ترین حد آن آشنایی دارید، آن ظرافت ها را هم به شخص دیگر منتقل می کنید. برای یافتن این افراد از اپ Hi native استفاده کنید. اپ هایی نظیر Italki هم وجود دارد که با یک «معلم» زبان خصوصی از طریق جلسات اسکایپ کار میکنید؛ در اپ دوم اما باید برای برخی جلسات «بپردازید»، اما در اپ اول پروفایل ساخته و درتالارهای زبانی انگلیسی فارسی میتوانید با افراد دوست شوید و بعدها با هم اسکایپ کنید. از سایت Engvid هم میتوانید آموزش های کلاسیک زبان انگلیسی را با یک معلم آنلاین و با ویدئوهای یوتیوب ببینید. این آموزش ها «موضوعی» هستند. 

 

5. نوشتن آخرین مرحله از تسلط بر زبان است. وقتی به طور کامل ذهنتان با زبان انگلیسی همخوانی و همدلی پیدا کرد، تازه به ابتدایی ترین مرحله نوشتن میرسیم: «آیا در زبان مادری خود می توانستید بنویسید؟» اگر پاسخ مثبت باشد، از آن به بعد تمرین ها و راهکارهای ویژه ای وجود دارد که برای نوشتن یک متن صحیح و دقیق به شما کمک کند. فعلا این بخش مورد نیاز نمی باشد و بنابراین آن را به ویرایش های بعدی منتقل می کنیم (در سیلوگرام در مورد نوشتن چندین کامنت مختلف نوشته ام)

 

جمع بندی: دوست عزیز، این روش کاملا بر مبنای تجربه شخصی بنا شده است و هیچ اصراری برای درستی آن وجود ندارد. در این روش شما هیچ برنامه ای برای آموزش زبان اختصاص نمی دهید، هیچ ساعت ویژه ای به خواندن لغت نمی پردازید و هیچ ثانیه ای برای آموزش زبان انگلیسی برنامه ریزی نمیکنید. شما با زبان انگلیسی «زندگی» می کنید. از اول صبح که بیدار شدید تا آخر شب که به خواب بروید. تمامی لحظات و ثانیه هایتان، تمامی اطلاعات ورودی شما از جهان پیرامون به مغزتان با واسطه «زبان انگلیسی» صورت می گیرد.


فقط لطف کنید و هفته آینده نتایج و فیدبک داستان را برایم بنویسید. بر اساس نوشته های شما و فیدبک شما، من در ویرایش سوم، نقاط ضعف و قوت این روش را با شما بحث خواهم کرد.


از توجه شما سپاسگزارم. 

از Medium و از خودآموزی زبان، ویرایش اول


از Medium و خودآموزی زبان در گفتگو با حسن کشاورز، ویرایش اول


Medium یک پلتفرم آزاد نگارشی برای به اشتراک گذاری «داستان» های کاربرانش است. موضوعات عمده داستان های مدیوم عمدتا "برگرفته از تجربیات شخصی" اشخاص می باشد. 

خود سایت به کاربران پیشنهاداتی برای خواندن میدهد که معمولا  Editor's Pick (انتخاب سردبیر)  گزینه های بهتری برای خواندن هستند. محتوای انتخابی که برای هر کاربری نمایش داده می شود بر مبنای گشت و گذار شخص در میان محتواهای مشابه و هم چنین Recommendation های شخص تعیین می شود. (در مدیوم وقتی داستانی را می پسندید، آن را به دیگران «توصیه» میکنید) 

زیر دامنه ها و اکانت های نظیر Freecodecamp  تا Bullshitist و Today in Politicsدرون مدیوم شکل گرفته اند که در آن ها اشخاص به صورت جمعی می نویسند. هم چنین پروفایل ها و نویسندگان بسیار زیادی هم هستند که به صورت انفرادی می نویسند. از جمله نویسندگان محبوب من «نسیم طالب» » و «Reality» هستند.(این مورد آخری توسط فؤاد انصاری عزیز و دوستانش نوشته می شود.)


با تمام این اوصاف مدیوم یک پلتفرم «جدی» است و در آن خبری از محتوای «زرد» دیده نمی شود. بیشتر محتوای مدیوم «سبز» است و به هیچ عنوان دربرگیرنده موضوعات زرد نظیر «مد و فشن» ، «سلبریتی» ، «ماشین»، «فیتنس» و موضوعات اینستاگرامی نمی شود. موضوعات اصلی که در مدیوم همواره در مقالات تکرار می شوند عمدتا شامل استارت آپ، تکنولوژی، درس های زندگی، کارآفرینی، توسعه فردی، سیاست، برنامه نویسی، توسعه نرم افزار و بحث های کسب و کار هستند. 

به واقع مدیوم برای من نسخه ای از سایت «متمم» است با این تفاوت که محتوای آموزشی آن توسط «کاربران» تهیه می شود. 

مدیوم در معنای «زبان و رسانه» ترجمه می شود که به نظر می رسد بهترین ترجمه این واژه «رسانه» باشد. برای نوشتن در مدیوم هیچ نیازی نیست که "نویسنده مشهوری" باشید یا در حوزه ای حتما "متخصص" باشید. شما در حال نوشتن «داستان» هستید و داستانی که می نویسید همواره بخش بزرگی از تجربه شخصی شما را بازتاب می دهد.  نوشته های محبوب کاربران عمدتا نوشته هایی هستند که می توان آن ها را در 6 دقیقه خواند. یادتان باشد که زبان محبوب نوشتن در مدیوم «انگلیسی» است. 


در ویرایش دوم این پست از راهکارهایی مینویسم که برای «خودآموزی زبان انگلیسی» مفید هستند.




خدمت سربازی و درس های زندگی


از خدمت سربازی و درس های زندگی در گفتگو با مرتضی خیری

 

نوایی بزن پرده زیر و بم را....


خدمت سربازی مرتضای عزیز، یک درس و دو درس نیست، یک دانشگاه بزرگ است. نه از جنبه مثبت و انسان سازش، هم از جنبه منفی و آزارنده اش. خدمت سربازی مانند دریایی است که در آن تک سلولی های پلانکتون تا نهنگ عظیم الجثه گوژپشت را میتوانی یکجا ببینی، میتوانی از صدای امواجی که بر ساحل کوفته می شوند و تن زمین را می شویند لذت ببری و ممکن هم هست در دست و پازدن های ناشیانه چند قلپ آب شور و بدمزه نصیبت شود یا غرق شوی یا در گل ولای فرو روی و پای بیرون آمدن نداشته باشی. خدمت سربازی برای من «خود زندگی» بود.


مرتضای عزیز


این مرحله ای است که باید بگذارنی، برای جاودانگی. دیر و زود و تصمیمش هم با خودت است. اینکه امروز بروی یا صبر کنی تا سی و چند ساله از دانشگاه بیرون آیی و به خدمت بروی، «هیچ» فرقی در کم و کیف داستان نخواهد داشت. همیشه باید پوتین پایت باشد و دست راستت روی گیجگاهت بیاید و چشمانت آماده فرمان برداری باشد و زبانت جز به تأیید نچرخد. خدمت سربازی بخش مهمی از زندگی است. بخشی است که قرار است اصیل ترین احساساتت را بیاموزی و تجربه کنی: احساس خشم و نفرت و کینه و حسد. قرار است بیاموزی که چه می شود اگر در حال انفجار خشم انسانی باشی و ابرازش نکنی. چه می شود که از کسی نفرت داشته باشی و همزمان اطاعتش کنی. همه این رفتارها و تجربیات ناب را در خدمت سربازی خواهی آموخت. امیدوارم بیاموزی که رفتار و ابراز احساساتی که در سطح غریزی ذهنت رخ می دهند، هم «ممکن» است و هم «ضرروی».


 این که میخواهی مسیر زندگی ات را «خودت» انتخاب کنی، جای تبریک دارد و تصمیم بزرگی است. اما بدان که به هر مسیری که رفتی، حتی اگر پایانی نداشت یا به دوزخ رسید، یک اصل مهم وجود دارد: «هیچ کسی مسئول انتخاب های تو نیست.» هر انتخابی در مسیر کردی و هر نتیجه ای که از انتخابت دیدی، همیشه و همیشه «خودت» را باید مسئولش بدانی. تجربه ای که خدمت سربازی به تو خواهد آموخت این است که «ما» همه مان، کوچک و بزرگ و فقیر و غنی مسیری به نام «زندگی» را از ابتدا تا انتهایی ترین روزهایش «تنها» می پیماییم. تا اوایل مسیر والدین و بعد از آن دوست و همسر و فرزند "ممکن است ما را همراهی کنند" اما در لحظه  و ساعت هایی که قرار است به انتهای مسیر برسیم، باز هم «تنها» می رویم. هیچ کسی تا آخر مسیر ما را همراهی نخواهد کرد.


در خدمت سربازی ممکن است همزمان با تو «هزار» نفر دیگر هم اعزام شوند. با هم آموزش ببینید و با هم تقسیم شوید و به پادگان ها و یگان های مختلف فرستاده شوید. اما بدان که زمانی که قرار است از خدمت مرخص شوی، «تنها» می روی، همانند لحظه مرگ. خدمت سربازی تجربه خود «زندگی» است. از نوزادی و چهار دست و پا رفتن واردش می شوی، در بازی ها و خنده ها و شادی ها و خوشی های خدمتت غرق می شوی، به تدریج قد میکشی و چهره آدم ها و زشتی هایی که در پس پاگون و درجه همچون سیلی بر صورتت می خورند را با تمام وجودت درک میکنی، از خودت بیزار می شوی و از زندگی و نظامی گری، اما بدون چاره ادامه میدهی و وقتی به کهنسالی ات رسیدی، «احترام» کسب میکنی، حرفت را می خرند و به تو «اعتماد» میکنند (و ممکن است از پیران بی ارج و قرب هم باشی) بعدها «باید بمیری» و جسدت را فراموش کنی که از جسم مرده تو در خدمت سربازی، «تو» جدیدی بزاید. تویی که قرار است معنای زندگی را عمیق تر بفهمد و به کار گیرد. تویی که قرار است «خود» خودت باشد. تویی که قرار است از آن سیاره  غرق در تجهیزات نظامی و پاگون و پوتین واکس خورده و چشمانی تیز و درنده و قامتی کشیده به «زمین» بازگردد و زندگی بیآغازد.

 

مرتضای عزیز


خدمت سربازی عرصه ای است که میتوان به خوبی در آن «قوی سیاه» را درک کرد و فهمید. عرصه ای که ممکن است پیش بینی ناپذیرترین اتفاقات برایت بیفتد. مهم است که ذهن و روان و جسمت را با هم برای این آزمون بزرگ آماده کنی. مهم است که روزهای اول "که با تمام وجودشان میخواهند تو را بشکنند" نشکنی و کاری را که میخواهند با کمال دقت انجام دهی. مهم است که روزهای اول روزی دویست مرتبه «بشین، برپا» بروی، مهم است که روزهای اول «سینه خیز دور میدان» روی زمین بخزی یا غلتت بدهند یا دو ساعت «خبردار» بایستی. همه این ها برای یک منظور است: «آزمایش شکستن» و چه بهتر می شود که از همه این ها «درس» بگیری. درسی که خواهی گرفت این است که در زندگی اتفاقات ناخوشایند بسیار زیادی برایمان می افتد، زندگی همیشه جریانی مملو از «خوشی و شادی» نیست، بلکه جریانی پیوسته از غم و درد و ناخوشایندی است که در لحظات بین دو غم میتوان «شاد» بود. همچنان که «صلح» در نظامی گری به مفهوم «فاصله بین دو جنگ» قلمداد می شود. مفهومی ساده و بی پیرایه ولی عمیق و مملو از فلسفه «قوی سیاه». این جا عرصه آزمایش و ساخته شدن و درک «خود زندگی» است.


مرتضای عزیز


در خدمت سربازی تجربه نیستی و نابودی و جنگ را خواهی چشید. به «میدان تیر» که رفتی بوی باروت و صدای گلوله هایی که پرده گوشت را پاره می کنند به تو یک نوید مهم می دهند: «تن آدمیزاد در محل اصابت گلوله، بوی گوشت پخته می دهد» و جنگ چه پدیده زشت و نفرت آوری است که باید با سلاحی در دستت تن و بدن شخص دیگری را در جهنم خشم  و انتقام و کینه و حسد «بسوزانی». وقتی کلاه آهنی یادگار جنگ جهانی دوم را بر سرت می گذاری احساس خواهی کرد فکرت منجمد شده است و کارکرد کلاه آهنی فقط این نیست که از پیشانی و سرت در برابر ترکش و گلوله محافظت کند، بلکه کارکردش «انجماد فکری» و «ساختن ماشین کشتار» از توست. در نظامی گری همیشه سعی میشود همه افراد همیشه از «راست» نظام بگیرند. با ساده ترین و عمیق ترین تکنیک ها همیشه به تو یاد میدهند «از دیگران و از سمت راستی تبعیت کنی، حتی اگر اشتباه از وی باشد». در خدمت سربازی اما یاد می گیری که در جمعی که با آنان راه می روی، قدم هایت را یکسان برداری، حتی اگر همه آن ها «اشتباه» می کنند. در خدمت سربازی «همراهی» و «همدلی» اصل است و بعد از آن که «خودمانی» شدید، میتوانی آن اشتباه را تذکر دهی یا اصلاحش کنی.

 

مرتضای عزیز


در خدمت سربازی می آموزی که «قدرت» همیشه اشخاصی را جذب میکند که پست تر و فرومایه تر از بقیه اند. افرادی که عزت نفس پایینی دارند. افرادی که بیش ازحد «ضعیف» هستند و ضعف و نداری و بیچارگی خود را در پس درجه و پاگون و لباس پنهان کرده اند. خواهی آموخت که فرد هر چقدر ضعیف تر باشد، «میل به نشان دادن قدرت» بیشتری دارد. خواهی آموخت که انسان ها زبان به تحقیرو تمسخر و توهین می گشایند که «ضعف» خود را پنهان کنند. در خدمت سربازی خواهی آموخت که قوی ترین انسان های روی زمین همواره سعی میکنند از برخورد کردن با دیگران «اجتناب» کنند. ممکن است عمری در یک دخمه یا مزرعه خود را پنهان کنند. قوی ترین افراد روی زمین تا حدی «بی اعتنا» ترین ها هم هستند. آن هایی که فقط و فقط برای پیشرفت خودشان تلاش می کنند و پیشرفتشان در گرو له کردن غرور دیگران نیست، در گرو تقویت عزت نفس آن هاست. خدمت سربازی اما جایی برای اثبات برخی توانایی هاست. نشان دادن توانایی خم نشدن در برابر قدرت طلبی شخصی که مسئول توست تا «حقارت» خود را تا حد جان احساس کند. نشان دادن توانایی بالایت در «سمباده خوردن» از دست روزگار و اصالتی که درونت است و همچون «الماسی» بعد از تراش خوردن های مکرر نور و شفافیت خود را بروز میدهد.

 

مرتضای عزیز


خدمت سربازی عرصه کشف است. کشف خودت و کشف دیگران. کشف لحظه لحظه های زندگی. من در مورد تجربیات خودم نمی نویسم. آن ها تجربیات منند، با مدل ذهنی من و آنچه در رفتارم نشان داده ام اتفاق افتاده اند و هیچ کارکردی برای تو ندارند. تو باید همه تئوری های زندگی ات را خودت کشف کنی، نه از آنچه که من برایت می نویسم، از مجموع اتفاقاتی که برایت رخ میدهند، از عکس العمل هایی که هر رفتارت با شخصی قدرتمندتر از خودت به جای میگذارد. در خدمت سربازی باید بیاموزی چگونه با آتش کنار بیایی که هم به تو گرما ببخشد و هم تو را نسوزاند. همه این ها را باید خودت کشف کنی و من دوست ندارم لذت کشف تو را با بیان تجربه های خودم از حس و حال بیندازم.


این نوشته را با بیان یک پاراگراف نقل به مضمون از «اکهارت تولی» (یا کس دیگری که دقیقا نمیدانم نقل قول از کیست) به پایان می برم (و البته که گوینده چه اهمیتی دارد وقتی مفهوم و محتوا را می نگریم)


"وقتی به کودکتان برای اولین بار«سیب» میدهید بلافاصله به او نگویید «این سیب است» اجازه بدهید کودکتان آن سیب را با حواسش درک کند، بگذارید گردی و جنس پوستش را با دستانش لمس کند، بگذارید بوی سیب را به درون ریه هایش بکشد، بگذارید مزه اصیل سیب را خودش با زبان و دندانش حس کند. بگذارید درک او از سیب شامل درکی باشد که از احساسات واقعی و اصیلش نشأت میگیرد و نه از آنچه شما به وی آموخته اید. بگذارید کنجکاوی و لذت کشف جهان از طریق آزمایش و فهم از طریق احساس را داشته باشد. سیبی که شما به وی می دهید، یک فرصت کشف بزرگ و خارق العاده است که با خلاصه کردن کل مفهوم بزرگ آن در یک کلمه، همه لذت کشفش را از وی می گیرید."

من نمی خواهم اما «لذت کشف زندگی در دو سال خدمت سربازی» را  از تو بگیرم.


«خودت تجربه کن»

-------------------------------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟

 

از بریتانیا


سفری تصویری به بریتانیا  - در گفتگو با «مریم»


مریم عزیز. این جا گوشه ای از دنیاست که همیشه دوست داشتی ببینی. احتمالا الان میان تو و این جا فقط همین اقیانوس فاصله افتاده است. همین اقیانوسی که این موسیقی ریتمیک را خلق می کند. 



این آقایی که میبینی، Isambard Kingdom Brunel است. نشسته و به دستاوردهای بزرگی که در انقلاب صنعتی برای کشورش ایجاد کرد فکر میکند. این همان کسی است که دانشگاه برونلی که من در آن بودم، اسمش را از او گرفته است. مخترع، توسعه دهنده کشتی های بخار، سازنده پل و راه و جاده و ریل و در یک کلام و به معنای واقعی اش "مهندس". از آن هایی که «بشریت» را چند گام به جلو هل داده اند. زیباترین بخشش اما همین تضادی است که بین سرعت بالای زندگی و آرامش او وجود دارد.




اینجا ایستگاه Paddington شهر لندن است. پدینگتون همان خرس بامزه ای است که یک فیلم کامل در موردش ساخته اند. شاید این تصویر برای یادآوری اش کمکت کند:


شش ساعتی که در قطار Cornwall بنشینی و از لندن به سمت Penzance بروی، و البته در St.Erth قطار عوض کنی به این جا می رسی:



و البته مناظر بهتری هم هست که در مسیر به سمت اقیانوس دیده می شوند. خوبی اینجا در این است که «تاکسی» ندارد و باید تا محل اقامتت پیاده بروی. البته پیاده رفتن کل St.Ives حدود سی دقیقه طول می کشد و شاید همه محوطه شهری و فروشگاه و ایستگاه و ساحلش را بتوانی در ظرف سی دقیقه دور بزنی. البته اگر بخواهی از این مسیرها بروی، شاید دو ساعتی طول بکشد تا کل ساحل را بتوانی ببینی.



اگر مثل من عاشق طبیعت باشی، از این منظره ها خیلی در St.Ives زیاد دیده می شود



و البته یک شب اقامت اینجا هم به دیدنش می ارزد. وقتی اینجا هستی دو خوردنی را باید امتحان کنی: Catch-of-the-day  که ماهی صید روز است و Cornish Ice cream که مزه بی نظیر و به یاد ماندنی دارد (من البته در فصل سرما آنجا بودم و خوردن بستنی لطفی نداشت.) 


بعدها اگر به سرت هوای شلوغی لندن زد، میتوانی با همان قطاری که آمدی برگردی به سمت لندن و البته شش ساعت از Essex و Plymouth  و Reading بگذری تا برسی به یکی از شلوغ ترین مکان های روی زمین و البته Westminster و Big Ben و آنطرف تر که بروی London Eye روی رودخانه Thames را هم میتوانی ببینی، البته اگر آخر هفته نباشد و زیر دست و پای توریست ها له نشوی! زیباترین و بهترین بخشش این است که گوش هایت تیز باشد که مردان اسکاتلندی دامن پوشی را ببینی که در آن حوالی با آن ساز سنتی «بادی» می نوازند. البته ممکن است آن قدر خودت را گم کنی که عکس گرفتن از آن ها را فراموش کنی!



همین طور که ادامه بدهی میرسی به میدان مشق سواره نظام و ده دقیقه دیگر که پیاده بروی میرسی به کاخ Buckingham و گارد ویژه ملکه و اگر روز شنبه ساعت 11 صبح آن جا بودی، مراسم پر طمطراق تعویض گارد ملکه را هم میتوانی ببینی. 


و سواره نظام قرمز پوشی که در حال نگهبانی در محوطه است

 

و جلوتر از محوطه سواره نظام منظره کاخ باکینگهام و اقامت گاه ملکه که 775 اتاق در آن وجود دارد


و گارد ملکه که اگر هر نیم ساعت یا پانزده دقیقه ای حرکت نکنند، عمدتا احساس میکنی مجسمه هایی هستند که در آن جا کار گذاشته شده اند.


اما من شخصا ترجیح میدهم همیشه اینجا باشم: جایی که نیوتن و هاوکینگ و داروین و ماکسول و راسل را تحویل جامعه جهانی داده است، شهری که دانشگاهش همیشه در میان سه دانشگاه برتر دنیاست: کمبریج. در این شهر هر کسی را ببینی یا استاد دانشگاه است یا دارد پست دکترایش را کار میکند یا پژوهشگر است یا نویسنده. انگار کل محوطه این شهر دانشگاه است.


.


و اما وقتی میگویم در لندن به همه فرهنگ ها احترام می گذارند و برایشان محل پرورش و رشد فراهم می کنند منظورم این بود


دفعه بعدی برایت از «باغ های سلطنتی Kew» می نویسم. امیدوارم که این خاطره ها بتوانند برایت یک روز انرژی بخش و آرامش بخش به ارمغان بیاورند. 

چگونه بنویسم؟

برای نوشتن «فکر» نکن، «بنویس»


پیش نویس را با «قلبت» بنویس، بار دوم که میخواهی ویرایش کنی «از فکرت» استفاده کن. 


Finding Forrester 






از اعتیاد به شبکه های اجتماعی و ترک آن، ویرایش دوم

 گام های عملی کوچک برای ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی - در گفتگو با امین کاکاوند


در بخش اول این نوشته با نقل تجربیات شخصی به مهم ترین و اولین قدم ترک اعتیاد پرداختیم و آن "پذیرش" اعتیاد به شبکه های اجتماعی مان است. 

حال میخواهیم گام های عملی کوچکی را برای کاهش وابستگی به شبکه های اجتماعی برداریم. 


سؤال اول برای طراحی میکرواکشن ها: «چه چیزی مرا به شبکه اجتماعی وابسته می کند؟» یا چرا علاقه مندم در فیس بوک، اینستاگرام یا تلگرام حضور داشته باشم؟


دلایل متعددی برای حضورمان می توان شمرد: «از ترس از تنهایی» ، «خواندن مقالات و دست نوشته های دیگران» ، «ارتباط مؤثر با دیگران» تا «مشاهده عکس و فیلم» و «زندگی دیگران که آپدیت می شود» تا «مارکتینگ» و....


در واقع حضور در شبکه های اجتماعی یک «اکشن» است که همیشه میتواند به «میکرواکشن» هایی که ما را به آن وابسته می کنند شکسته شود. پس گام دوم بعد از پذیرش اعتیادمان تهیه لیستی از اعمالی است که در ورود به شبکه های اجتماعی انجام می دهیم. فرض کنیم لیست من شامل موارد این چنینی می شود:


الف) چک کردن نوشته های  ...

ب) دیدن عکس های ....

پ) ارسال پیغام برای شخص X و Y 

ت) آپلود عکس های سفر Z


اصل اول: اگر قرار است در شبکه های اجتماعی برای «مارکتینگ» حضور داشته باشیم باید «زمان» و «عملی» که قرار است انجام دهیم را از قبل مشخص و در آن بازه زمانی مشخص آن عمل را انجام دهیم. 


 If You need to be in the Social media, Nail it in a specific time and actions. (نقل قول از دکتر Lynda Shaw در جلسه «اصول کارآفرینی و کسب و کار، دانشگاه برونل لندن»)


من میکرواکشن های زیر را برای کاهش زمان حضورم انجام میدهم:

الف) برای چک کردن نوشته های شخص مورد نظر «فیدخوانی» را جایگزین چک کردن صفحه فیس بوکش می کنم یا هر وقت وارد فیس بوک می شوم فقط صفحات مشخص و محدودی را می خوانم و اگر نوشته تازه ندارند، تا روز بعدش صبر می کنم.


ب) برای دیدن عکس های جدید یک لیست ده نفره از دوستان تهیه و در یک روز مخصوص در "بازه زمانی مشخص" به ترتیب لیست آن عکس ها را میبینم. اگر عکس جدیدی آپلود نکرده اند، تا روز بعدش صبر میکنم.


پ) اگر اشخاصی که قرار است به آن ها پیام بدهم در دسترس و در شهر من زندگی می کنند، با آنان تماس می گیرم، پیامک می فرستم یا برای ملاقات حضوری شان برنامه ریزی میکنم. اگر در کشور دیگری هستند، پیغام را از طریق فیس بوک می فرستم. اگر به پیغامم تا ده دقیقه پاسخ ندادند، تا روز بعدش صبر می کنم و روز بعد دوباره به قسمت پیام رسان فیس بوکم باز می گردم.


ت) عکس هایم را در یک بازه زمانی مشخص و محدود (با توجه به سرعت اینترنت) آپلود می کنم و برای دیدن نظرات و لایک های دیگران تا روز بعدش صبر میکنم. 


نکته: اگر در زیر پستی کامنت می گذارم  وانتظار یک بحث جدی را دارم و همواره به شبکه اجتماعی ام باز میگردم که آن را چک کنم، باید در نظر بگیرم که شبکه های اجتماعی مملو از ترول هایی است که «باید» نادیده شان بگیرم. بنابراین لزومی ندارد که هر یک ساعت برای هر ترول تازه واردی از یک تا صد بحث را دوباره بنویسم. 

هم چنین با وجود هزاران ترول در شبکه های اجتماعی شخصا فکر نمی کنم شبکه اجتماعی روش خوبی برای بازخورد گرفتن از یک محصول و مقاصد مارکتینگ بوده باشد. 


نکته دوم: رفتار در درون شبکه اجتماعی

اول: نوتیفیکیشن ها را تا حد امکان از کار بیندازید. هر زمان که یک اعلان جدید داشته باشید و روی آن کلیک کنید، به نوعی به ترشح دوپامین در مغزتان و ادامه فیدبک مثبت این چرخه کمک می کنید. شبکه هایی مانند فیس بوک از سیستم News feed اتوماتیک بهره می برند و هر چند ثانیه یک بار (بسته به تعداد لایک ها و مخاطبین و Connection های شما) مطالب را به روز می کنند. بدین سان مخاطب را همیشه پای مانیتور به صورت ثابت نگه می دارند. 


در فیس بوک هیچ صفحه ای را See first نبینید. همیشه اجازه دهید نحوه نمایش صفحات برای شما Default باشد. در نظر داشته باشید که محتوای تولید شده در فیس بوک به سرعت از صفحه ای به صفحه دیگر «دست به دست» خواهد چرخید و بنابراین اگر شما مطلبی را از دست بدهید، در طی زمان اندکی در صفحات دیگر فید شما ظاهر می شود. 


اگر به دیدن عکس های شخص خاصی در اینستاگرام علاقه مندید، تحقیق کنید که آیا در خارج از محیط شبکه مجازی محلی برای آپلود عکس هایش در نظر گرفته است یا خیر. اگر چنین محلی وجود دارد، آن را جایگزین «اینستاگرام» کنید. 


تمام کانال ها و گروه های تلگرامی را به صورت Mute در بیاورید. در هر دو نسخه دسکتاپ و موبایل، نوتیفیکشن ها را غیرفعال کنید تا بتوانید بر وسواس چک کردن تلگرام در ساعاتی غیر از ساعات تعیین شده غلبه کنید. تعداد کانال ها و گروه ها را محدود کنید. به هر صورت کانال های تلگرامی (تا جایی که من عضوشان بودم) بیشتر به پست های تبلیغاتی روی می آورند که گاها ده یا بیست پست پی در پی حاوی تبلیغات سایر کانال هاست و اگر مطلبی را از دست بدهید، در یک کانال دیگر آن را به صورت Forwarded خواهید یافت. بنابراین به «بازه زمانی مشخص و محدود» وفادار بمانید. 


نکته سوم: از اثر زیگارنیک برحذر باشید! نباید اجازه داد حضورمان در شبکه اجتماعی «نیمه تمام» بماند. در زمان حضور در شبکه اجتماعی «لیست» اعمالی را که قرار بود انجام دهید، «کامل» کنید. اگر عملی را نیمه تمام بگذارید مغز به بازگشت و ادامه آن تحریک می شود. (کامنت گذاشتن در یک پست جنجالی که مطمئنا بازخورد ها و Reply های متعددی را در پی خواهد آورد، اثر زیگارنیک را برای مغزمان تقویت کرده و ما را ترغیب به بازگشت و دیدن کامنت های دیگران خواهد کرد.)


گام بزرگ دوم ترک اعتیاد: دیتاکس

دیتاکس های یک روزه می توانند بعد از این که مدتی به «بازه زمانی مشخص و محدود» عادت کردید، مفید باشند. بعد از آن میتوان دیتاکس ها را به مدت های طولانی تری ارتقاء داد نظیر یک هفته ای، دو هفته ای و بعدها یک ماهه و در نهایت «صفحات و اکانت های متروکه» 


پس از آن میتوان برای همیشه با Account Killer از شر اکانت های «تارعنکبوتی» شبکه های اجتماعی خلاص شد. اما بهتر است قبل از ترک کامل شبکه اجتماعی «روش زندگی» مان که بر مبنای حضور در آن هاست با گام های کوچک و به تدریج عوض شده باشد. ترک اعتیاد شبکه های اجتماعی یک فرآیند «زمان بر» است و نیاز به «پشتکار» و «ممارست» دارد. در نظر داشته باشید که ذهن ما به هر صورت نیازمند «جایگزینی عادت» هایی است که داریم. تنها عملی که می توانیم انجام دهیم و در این گفتگو بر آن تأکید می شود، «شناسایی» اکشن ها و شکستن آن ها به میکرواکشن ها و تغییرات آرام آرام و گام به گام آن هاست.


در دوره دیتاکس برای دسترسی به مطالب نو و بدیع و جدید میتوانید از «فیدخوانی» و خواندن کتاب بهره ببرید. نظراتی که دوست داشتید برای پست های دیگران کامنت کنید را روی کاغذ بنویسید یا در وبلاگتان قرار دهید. 

در نظر داشته باشید که نوشتن کامنت در فضای شبکه های اجتماعی همانند حرف زدن با صدای بلند در یک مکان شلوغ و بیشتر بدون مخاطب است. در حالی که نوشتن روی کاغذ یک رسالت عمیق برای نویسنده ایجاد میکند. نوشتن روی کاغذ شبیه تجربه مرگ است که بعد از نوشتن دیگر هیچ فرصتی برای توضیح هیچ مطلبی برای خواننده نداریم و باید آن قدر دقیق و خوب و صحیح و عالی بنویسیم که جایی برای سؤال باقی نماند. نوشتن روی کاغذ افشای کامل همه افکار است، نه لزوما بهترین آن ها. نوشتن در وبلاگ اما مانند سخنرانی برای جمعی است که «شما را دعوت به سخنرانی» کرده اند؛ با اشتیاق به سخنانتان گوش می دهند، یادداشت برمی دارند و در انتهای بحث سؤال می کنند و می آموزند و به شما هم آموزش می دهند. کدام یک برایتان ارزشمندتر خواهد بود؟


در انتها مایلم شما را به دیدن این ویدئو دعوت کنم:



پانوشت: این گفتگو حاصل بازخورد نظرات دوستان در زیر پست های اخیر بوده است. نیاز به توضیح ندارد که این گفتگو صرفا تجربه های شخصی نویسنده  ودوستان می باشد که ممکن است در مورد اشخاص دیگر صادق نباشد. این گفتگو صرفا محلی برای ادامه بحث و بازخورد گیری از نظرات ارزشمند دوستان است. 


نکته پایانی: برای تغییرات خیلی بزرگ در زندگی امروز «یک درصد» تغییر کردن، و حفظ «یک درصد» تغییر کردن هر روزه، باعث می شود 99 روز بعد «100 درصد» تغییر کرده باشیم. فقط کافیست روند تغییرات بسیار کوچک هر روزه را حفظ کنیم. 


این گفتگو منتظر دریافت نظرات ارزشمند دوستان متممی و بحث بیشتر در مورد آن هاست و قطعا «ادامه» خواهد داشت. 

درد دلی با معلمم

کامنت گذاشتنم در روزنوشته ها فعلا میسر نیست و به خاطر همین باید همینجا بنویسم. 


جناب شعبانعلی گرامی.


آخرین بار اسفند 94 بود که برایتان کامنت گذاشتم. آخرین بار خواستم «حرفم» را روی کاغذ بنویسم و بهتر و بیشتر و مبسوط تر توضیحش بدهم که به هر حال نشد (و البته تغییراتی که شاید در توضیح دادنشان خیلی خوب و دقیق عمل نکردم، هم اکنون در متمم روی داده اند) از آن زمان آن دو کامنت خودم و دو کامنت شما را جایی نوشتم و ساعت ها و روزها برایشان کاغذنویسی کردم. علاوه بر آن طرحم برای راه اندازی یک فضای آموزشی «زبان» بیشتر وبیشتر روی کاغذ آمد  وساعت ها برایش فکر کردم و طرح ریختم و همزمان با آن جاوااسکریپت، پایتون، ساختمان داده، تفکر مدلی و توسعه پایدار و مباحث آمار تخصصی را آموختم (و هم چنان در حال یادگیری هم هستم و البته که این یادگیری خوشبختانه پایانی نخواهد داشت.)


آن زمان که در متمم در مورد سیلوگرام کامنت نوشتم، ماکزیمم امتیاز من در کامنت های درسی، نهایتا حدود 30 تا (در خوشبینانه ترین حالت) 40 بود. وقتی شما آن کامنت را معرفی کردید، میدانید چه احساسی یافتم؟ «احساس کردم از همه متممی ها در زمینه آموزش زبان بهتر میفهمم» 


حس آزاردهنده ای بود. حس این که فکر کنیم از جمع «کامیونیتی» که در آن عضویت داریم بیشتر و بهتر فهمیده ایم. حس این که هنوز هم از دیدن پروفایل و «بخش دیدگاه های شما» حالم خوب نمی شود. من انتظار داشتم (شاید حقم بود) که برای هر محتوایی که می نویسم، خوانندگان به خاطر خود محتوی آن را بپسندند و نه به خاطر شخص من. 


میدانید نام وبلاگ من چرا «دست نوشته های یک دیوانه» و داستان زندگی من «داستان زندگی یک احمق» است؟ این دو همواره به من یادآوری می کنند که «از مجموع دانسته های دیگران همیشه کمتر می دانم» و این که در برابر دانشی که باید کسب شود، هنوز احمق هستم، هنوز چیزی ندانسته ام و نفهمیده ام و هر چه نوشته ام، دست نوشته های یک احمق بوده است.و همین عاملی است که به خودم نهیب بزنم که در آستانه سی و یک سالگی برای نخستین بار در عمرم (شاید اگر تجربه کار با کومودور 64 را ندید بگیرم) به طور جدی به برنامه نویسی و حوزه هایی روی آورده ام که تا دیروز اصلا هیچ تصور و علاقه و نیازی به آن ها احساس نمی کردم. 


معرفی شما از وبلاگ من و کامنت من در سیلوگرام، این عامل نهیب زننده را خیلی از من گرفت. هنوز احساس میکنم 306 بار امتیاز گرفتن آن کامنت به خاطر محتوایش نیست، به خاطر «شما» است. هنوز آزرده خاطر می شوم وقتی آمار ورودی وبلاگم از «آن پست» است و افرادی که وارد وبلاگم می شوند «به خاطر شما» می آیند و نه به خاطر جنس مطالب و قلمی که می نویسد. آن روزها میخواستم این ها را بنویسم که مثلا می شود سیستم امتیازدهی طوری باشد که کسانی که از آن لینک روزنوشته ها می آیند و امتیاز می دهند، «امتیاز» شان محسوب نگردد و مکانیزم به صورت هوشمندانه به سمت امتیازهایی برود که به صورت احساسی داده نمی شوند؟ آن روز هیچ کدام از این ها را ننوشتم یا شاید خوب ننوشتم و به هر حال البته متوجه شدم که در این مورد به خصوص ما تعامل نظر نداریم و طبیعی هم هست که نداشته باشیم. من هنوز هم وقتی به درس سیلوگرام مراجعه میکنم و امتیاز کم دوستانی که محتوای بسیار بهتر و ارزشمندتری از من دارند را می بینم، احساس شرمندگی و آزردگی میکنم؛ گویی امتیاز آن ها را من دزدیده باشم. 


به هر صورت خودم را موظف میدانم که از شما تشکر کنم. دو مطلبی که در جواب من از روزنوشته ها آوردید (هنر شاگردی کردن) گرچه قبلا آن ها را خوانده بودم، اما در شیوه انتقاد کردن و انتقاد پذیری و لزوم و عدم لزومش برایم تغییرات زیادی حاصل شد. این که هنوز نهیب « من می توانم» نباید در من خاموش گردد. حاصلش البته همه این ها نبود. طرحی بود که برای آموزش همه زبان ها به همه زبان ها در ذهنم بود و امروز پخته تر شده است؛ طرحی که شاید ده سال آینده به یک شرکت چندصد نفری برای تولید محتوای آنلاین منجر شود و شاید با یک "قوی سیاه"مواجه شود و به طور کامل از بین برود و جزو آرزوهای دست نیافته و هرگز عملی نشده قرار بگیرد. 

آن روزهایی که نبودم، عضویتم در متمم هم به دلیل نداشتن امکان ارسال پول به حسابم در ایران به اتمام رسیده بود و بسیاری از دوستان شاید خیال می کردند که من از متمم قهر کرده ام یا چرا نمی نویسم: یک پاسخ ساده داشت: نمی شد در بیشتر تمرین هایی که برای کاربر ویژه بودند مشارکت کرد. به هر صورت این ده ماهی که نبودم، چند باری تدریس کردم و چند نفری شاگرد (آنلاین و آفلاین) داشتم. 


همیشه به این می اندیشیدم که برای «معلم» ها یک ارزش واحد شاید وجود داشته باشد: این که شاگردش یک روز از خودش جلوتر بزند. همیشه در همه این ده ماه برای چند نفری که برای تدریسشان وقت و انرژی گذاشتم بیشتر تلاشم این بود که از من جلو بزنند و آن قدر خودشان و توانایی هایشان را بشناسند که دیگر محتاج تدریس من نباشند و خوشبختانه همین طور هم هستند. آن قدر که از تربیت این انسان ها شگفت زده و خوشحال می شوم، از موفقیت های خودم نشده ام. همه این ها به مدد آن دو کامنتی بود که هر چند شاید در نگاه اول «تند» باشند اما راهنمای عملی بودند که نشان دهند جایگاه من آنجایی است که میتوانم تعریف کنم و همواره آن را بالاتر ببرم. آن دو کامنت باعث شد من مفهوم «گره های سرد» زندگی را بیابم و برایش سطرها و صفحه ها بنویسم. مفهومی که فقط ده درصدش را در متمم و وبلاگم انعکاس داده ام و هنوز در حال توسعه دادنش هستم.


این ده ماه اما تغییرات بسیار بزرگی هم در «کار» و «درس خواندن» من در لندن اتفاق افتاد. تغییراتی که هنوز نتایجشان (اگر چه با قوهای سیاه بسیاری همراه خواهند بود) اما از دید من مثبت اند. داستانشان را میگذارم برای فصل آتی داستان زندگی یک احمق. 


متشکرم آقای معلم هرگز ندیده ای که بیشترین تأثیر را بر من گذاشتی.

با احترام

یاور

از برکسیت


مدل ذهنی برکسیت و درک من از آن، در گفتگو با شهرزاد



*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، اندیشه ها و تجربه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته فقط برای ویرایش های بعدی قابلیت ارجاع دارد.***


مقدمه


برکسیت Brexit که از ترکیب دو کلمه Britain  و Exit تشکیل شده است، در مفهوم رفراندوم «خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا» معنی می شود که جولای 2016 با رأی بسیار نزدیک (حدود 51 به 49 ) به تصویب رسید. جنبش مخالف را Britain می خواندند که ترکیب Britain و in است و مضمون شعار اصلی این کمپین (که دولت کامرون پشتیبان آن بوده است) به شکل I am British, I am European بوده است. نگارنده در زمان اوج کمپین های تبلیغاتی و روزهای رأی گیری در «دانشگاه برونل لندن» مشغول کار بوده است و گفتگوهای متنوعی را در این خصوص شنیده است. 


هر چند باید تصریح کرد تمامی دانسته ها و پیش فرض های نگارنده از تحولات بریتانیا منوط به حضور در جمعی حدود و یا کمتر از 1% از تأثیرگذاران بر سرنوشت بریتانیاست و این رقم ناچیز نمی تواند و نباید به عنوان «ثبات» که باید به عنوان «شاهدی» بر شکل گیری مدل ذهنی برکسیت منظور شود. این یک درصد شامل اطلاعات، اخبار و تحلیل های رسانه های مختلف بریتانیا و رصدکردن گفتگوهای کامیونیتی دانشگاه برونل است. لذا تمامی دلایلی که در ادامه می آیند فقط و فقط «فرضیه های اثبات نشده نویسنده» هستند.


 

1) پیچیدگی و ابهام


حقیقتا قبل و بعد از وقوع برکسیت اطلاعات بسیار کمی از مکانیزم اصلی و جزییات ساختاری آن در دسترس بوده است. تنها داده اصلی داستان برکسیت این بود که بریتانیا دیگر نمیخواهد جزو اتحادیه اروپا باشد. ( آمار گوگل  شامل جستجوی واژه «اتحادیه اروپا» بعد از برکسیت در بریتانیا بیشترین میزان را نشان می دهد و شاید اساسا خیلی ها  نمی دانستند اصلا اتحادیه اروپا چه معنی دارد) غیر از این عبارت کوتاه «برکسیت» به طور کامل برای مردم بریتانیا ناشناخته بوده است. هنوز تا زمان اجرای اصل پنجاهم قانون اساسی بریتانیا (عملی شدن نتایج رفراندوم) دو ماه باقی مانده است (March 2017) و تا این مدت قرار بود برکسیت و تمامی جزییات آن در کارگروه های مذاکرات مختلف بین نمایندگان اتحادیه اروپا و دولت ترزا می مورد مذاکره قرار گرفته و نتایج عملی آن در عمل اجرا گردد. بنابراین هنوز هم برای دانستن این که واقعا برکسیت در عمل به چه معناست، اطلاعات کافی نداریم. کما این که تأثیر برکسیت بر اقتصاد بریتانیا شاید بتواند در یک دوره زمانی ده ساله و بر مبنای داده هایی نظیر GDP بریتانیا و مقایسه آن با مدل های موجود درون اتحادیه و پیش بینی ها تا حدی صورت گیرد که البته به دلیل ساختگی بودن شرایط و «مدل» بودن داده ها همواره از عدم قطعیت بزرگی برخوردار خواهند بود. تنها اطلاعات ما از برکسیت با توجه به اخبار پارلمان بریتانیا و گزارش مذاکرات به پارلمان در کلیات و جزییات «رفت و آمد آزاد اتباع اروپایی به بریتانیا و بالعکس و هم چنین جزییات مفصل تبادل های تجاری و single Market بریتانیاست.


برکسیت در واقع آن قدر شگفت انگیز بود که اگر رفتار و گفتار نایجل فاراژ و بوریس جانسون (Nigel Farage, Boris Johnson) را قبل و بعد از رأی گیری مشاهده کنید، به این شگفت انگیزی و عدم باور حتی خود رهبران برکسیت هم پی میبرید.


2) شرایط تاریخی و جغرافیایی اروپا


تاریخ اروپا از کهن ترین دوران تاریخ زد و خورد و کشورگشایی و کشتار و جنگ های طولانی (همانند تمام مناطق دیگر سیاره) بوده است. از اشغال غرب اروپا توسط روم باستان تا تلاش دولت های قرون وسطایی برای نمایندگی مسیحیت و پاپ در جنگ های صلیبی تا تصرف شهر Kent توسط نورماندی (فرانسه امروزی)، رقابت شدید در پیشرفت های صنعتی، استعمار جهان و جنگ بر سر مستعمرات در مستعمرات (هندوستان، ایران و آفریقا مابین دولت های پرتغال، بریتانیا، روسیه، هلند، بلژیک و آلمان) تا نبردهای آمریکا و تغییر نام New Amsterdam به New York پس از شکست ارتش هلند از ارتش بریتانیا تا جنگ های بزرگ اول و دوم جهانی.


به نظر می رسد تشکیل اتحادیه اروپا بدوا به نوعی حاصل فرآیند پیشگیرانه از ظهور هیتلری دیگر و زد و خورد بیشتر بین کشورهای اروپایی بوده است. مفهوم اتحادیه اروپا به صورت بنیادین بعدها و در حدود دهه هفتاد میلادی (سی سال پس از جنگ جهانی دوم) و به صورت «اتحادیه اقتصادی اروپا» عملی شد و بعدها با قانون رفت و آمد آزاد و ارز یکسان در تبادلات وسعت و رونق بیشتری گرفت. به نظر می رسد خود مفهوم تجمیع کشورهای اروپایی از دیرباز یک مفهوم و برهم کنش شکننده بوده است و گرچه بیشتر این کشورها مباحث کلامی Tolerance, Inclusiveness  و Multiculturalism (مفاهیم اصلی فلسفی و کلامی تحمل عقاید مخالف و چند فرهنگی) سال های سال نظریه پردازی کرده اند، اما هنوز هم میتوان رگه هایی از تحمل ناپذیری در روابط بین قاره ای اروپا را مشاهده کرد. از سوی دیگر با ظهور ابرقدرت دیگری در آن سوی اقیانوس (هر چند وارث و هم پیمان مستقیم با بریتانیا) و هم چنین پیمان همکاری نظامی آتلانتیک شمالی (ناتو) دیگر نیازی به همگرایی برای پیشگیری از جنگ های بیشتر و ظهور جنگ طلب دیگری احساس نمی شود.

 

3) اتحادیه نامتوازن


درون اتحادیه اروپا اقتصادهای بسیار قدرتمندی نظیر آلمان و وبریتانیا (سابقا) و اقتصادهای ضعیف تری نظیر یونان، رومانی و کشورهای استقلال یافته از یوگسلاوی سابق حضور دارند. طبیعتا تصمیمات اقتصادی سالانه اتحادیه در کشورهای با درآمد سرانه بالای شمال اروپا و کشورهای با درآمد سرانه متوسط و پایین جنوب و جنوب شرق اروپا تبعات متفاوت و گاها بسیار متفاوتی را باعث می شود. این مسئله باعث می شود بیشترین امواج مهاجرت درون قاره ای برای یافتن کار بهتر و به دست آوردن «یوروی بیشتر» از جنوب و جنوب شرق به صورت دائمی به سمت شمال و شمال غرب اروپا انجام گیرد. قانون رفت و آمد آزاد و ارز یکسان و قانون مهاجرت سراسری کشورهای عضو اتحادیه علاوه بر ناهمگونی های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی عمیقی که در کشورهای مقصد پدید می آورد، باعث می شود آن کشورها هزینه های جانبی بیشتری برای خدمات اجتماعی نظیر اشتغال زایی تا خدمات شهری را بپردازند. در واقع تصمیمات اقتصادی اگرچه در ظاهر به نفع اقتصادهای شمالی و غربی اروپاست، اما همزمان هزینه های پذیرش مهاجر برای این دولت ها و تلاش برای رفع تضادهای به وجود آمده هم کم نیست.

 

4) بریتانیا با مختصات خاص


بریتانیا اما در تمام این سال ها مختصات ویژه خودش را حفظ کرده است. بریتانیا با ارز «پوند استرلینگ» که ارزشش همواره (تا پیش از برکسیت) بیشتر از یورو بوده است اقتصادش را چرخانده است و طبق قوانین مهاجرت بریتانیا، ورود به این کشور با ویزای اتحادیه اروپا (شنگن) میسر نبوده است و حرکت آزاد به این کشور صرفا و صرفا برای اتباع کشورهای عضو اتحادیه اروپا است و نه اتباعی که برای ورود به اتحادیه اروپا نیازمند دریافت ویزای شنگن هستند. (برای کشورهای غیرعضو درون قاره اروپا نظیر سوئیس، نروژ و ایسلند هم قوانین ویژه مهاجرتی اعمال می شود.)

 


5) اتحادیه اروپا زیر چکمه های آلمان صنعتی


درون اتحادیه اروپا اقتصادهای آلمان – هلند و اسکاندیناوی به طور مشخص از اقتصادهای جنوبی – مدیترانه ای قوی تر و از نظر انسجام سیاسی و Human Development Index و شاخصه های توسعه وضعیت بهتری دارند. طبیعی است که کشوری با اقتصاد قدرتمندتر بر تصمیمات اقتصادی تأثیر بیشتری بگذارد و البته تصمیم ها بر مبنای مدل ذهنی و سیستم اقتصادی آلمان و اسکاندیناوی پیش برود و همخوانی بیشتری هم با آن نشان دهد. در این میان اما اقتصادهای جنوبی- مدیترانه ای از این مدل اقتصادی بیشتر ضربه می خورند و طبیعتا ناهمگونی اقتصادی جنوب به از دست رفتن و مهاجرت نیروی کار به سمت شمال و شمال غرب منجر می شود. رفتار و تصمیمات اتحادیه در قضیه «یونان» و هم چنین «پناهجویان سوری» که به شدت از سیاست های داخلی آلمان پیروی می کرد، بی اعتمادی و گسست بیشتری در اتحادیه پدید آورد. (پرتغال دومین کشوری بود که پیشنهاد بررسی خروج از اتحادیه اروپا در دستور کارش قرار گرفته است؛ البته هنوز هیچ نتیجه ای از آن حاصل نشده است یا هنوزخبری از حصول نتیجه در دست نیست.)

 

6) NHS


دولت بریتانیا یکی از چشم گیرترین خدمات اجتماعی درمانی را در قالب National Health Service به شهروندانش ارائه می کند. این خدمات شامل پوشش بیمه ای تقریبا تمام هزینه خدمات درمانی به جز نسخ دارویی و کلیه اعمال جراحی (غیر از اعمال جراحی زیبایی) است. قانون بیمه سراسری اروپا همه کشورهای اتحادیه را ملزم می کند اتباع کشورهای عضو را در کشوری غیر از کشور خودشان و در مجموعه اتحادیه اروپا به صورت رایگان تحت پوشش بیمه های خدمات درمانی سراسری اروپا ببرند. به این منظور تبادل ارزی و مالیاتی وسیعی بین اعضای اتحادیه اروپا برقرار می گردد. رهبران برکسیت اما ادعای ارسال مبلغ 360 میلیون پوند به صورت سالانه به این اتحادیه را داشته اند (صحت و سقم این رقم مورد تأیید نیست؛ هر چند کمپین هایی نظیر «بازگشت 360 میلیون به NHS» یکی از رایج ترین کمپین های برکسیت بوده است) که در این میان سهم مالیات شهروندان بریتانیایی از سایر شهروندان اتحادیه اروپا «بیشتر» بوده است. (جالب است بدانیم که مالیات برکسیت و هزینه های جبران خروج یکی از اعضای اتحادیه به سایر اعضا تحمیل می شود.)


 

7) بازارهای سنتی بریتانیا


آفریقا، حوزه اندونزی – فیلیپین، بنگلادش، سنگاپور و هندوستان از دیرباز با روابط اقتصادی محکمی به بریتانیا متصل هستند. قوانین تجاری اتحادیه اروپا اما اولویت تبادل تجاری را درون اتحادیه قرار میدهد. به این ترتیب بریتانیا برای کسب و تصرف بازار مجبور به رقابت با رقبای قدرتمندتر و ارائه کالاهایی با کیفیت بسیار بالاتری است. هم چنین ممکن است با کمرنگ شدن نقش بریتانیا در بازارهای سنتی اش رقبای قدرتمند بین المللی نظیر استرالیا، آمریکا و چین آن بازارها را به طور کامل تصرف نمایند. به نظر می رسد برای بریتانیا جنگ اقتصادی با رقبای بین المللی که در بیشتر موارد تعامل سیاسی وفرهنگی وسیع تری هم با هم دارند (استرالیا و آمریکا) ساده تر از رقبای سنتی خود در اروپا بوده باشد.

 


8) میراث شوم


استعمارگران قرن هجدهم احتمالا تصوری از آینده جهان نداشته اند. احتمالا فکر میکردند جهان و معادلات نظم جهانی و جوامع انسانی همیشه به همان صورت باقی بمانند یا تغییرات اندکی در آن ها رخ دهد که قابلیت پیش بینی و پیشگیری دارند. اثر مار کبرای میراث شوم استعمار اما در دو سده بعدی برای استعمارگران دردآورتر و پر هزینه تر از اشغال و تصرف آن کشورها بوده است. به جز جوامعی نظیر استرالیا و آمریکا که استعمارگران بیش از 95 درصد اهالی بومی را قتل عام کرده و یک بریتانیای دیگر در آن ها ساختند، در آفریقا، هندوستان و مجمع الجزایر اندونزی – فیلیپین (آسیای جنوب شرقی) تنها بخشی از میراث شوم خود را باقی گذاشتند: «سیستم بریتانیایی»


بریتانیایی ها مدارس و آموزش را به زبان خودشان به وجود آوردند و زبان انگلیسی در برخی از کشورها به صورت «زبان رسمی» درآمد و با تبلیغات وسیع مذهبی و فرهنگی ارزش آن چندین برابر زبان های بومی آن کشورها قلمداد شد.


به جز اتیوپی تقریبا تمام آفریقا توسط بلژیک، فرانسه، ایتالیا، هلند و بریتانیا تصرف، اشغال و غارت شده بود. میراث استعمار اما امروزه با حضور سنگال و مراکشی ها در فرانسه و بلژیک، کامرونی ها در آلمان و نیجریه ای و آفریقای جنوبی ها در بریتانیا به وضوح قابل مشاهده است. این حضور مرده ریگ استعمار و تبادلی دوطرفه از یک سیستم بغرنج است: آفریقایی ها در زیرساخت هایی به کار و تحصیل مشغول هستند که قبلا از ثروت آفریقا در یک منطقه جغرافیایی غیر از بوم زاد اصلی خود ساخته و پرداخته شده اند. این روند معکوس مهاجرت که از کشورهای تحت استعمار بریتانیا (هندوستان، سری لانکا، نیجریه، آفریقای جنوبی، جاماییکا، سنت کیتز « کشورهای مشترک المنافع» و...) به سوی بریتانیا به وجود آمده است، با فرهنگ، غذا، موسیقی و مدل ذهنی آنان همراه می شود. تضاد برخوردی فرهنگ های متفاوت سیاره زمین و دینامیک اقلیت تازه واردان آزرده از تفاوت، همواره میتواند برای برخوردهای مبالغه آمیز، یکجانبه گرایانه و دیگرستیزانه مستعد باشد. کامیونیتی های قدیمی تر مهاجران نظیر لهستانی ها و رومانیایی های بریتانیا نیز از این قاعده مستثنی نبوده و همواره مورد تهاجم مدل های ذهنی افراطی قرار میگیرند.


 

9) انگلستان، فقط برای انگلیسی ها


با تمام مواردی که تا اینجا شمرده شد، رهبران برکسیت اما به جنبه دیگرستیزانه داستان رنگ بیشتری زدند. سخنرانی های متعدد از خطر پناهجویان (آنهایی که همواره در Calais فرانسه راهی به سوی بریتانیا میجویند) تا امواج جنگ زدگان سوری و برخوردها و تضادهای آنان با جامعه آلمان و اخبار ضد و نقیض این حوادث تا حوادث متأخر پاریس و بروکسل که بسیار نزدیک بریتانیا رخ دادند به سیاست گسترش وحشت از طریق رسانه ها کمک شایانی کردند. در اصل به نظر می رسد خود بریتانیا که یک واحد اتحادیه کوچک تر و متشکل از چهار کشور مستقل سیاسی ولز، انگلستان، اسکاتلند و ایرلند (شمالی) و یک واحد اقتصادی بزرگ تر به نام بریتانیا را می سازد هم توان همگرایی چندانی برای هماهنگی های سیاسی و اقتصادی نداشته باشد و همانطور که سیاست های اقتصادی لندن برای ادینبورگ خوشایند نیست، سیاست های اقتصادی آلمان هم برای کل مجموعه خوشایند نباشد. جالب است که تمامی آرای اسکاتلند و ایرلند به سوی اتحادیه اروپا گرایش بیشتری داشتند تا آرای ولز و انگلیس که به جدایی رأی دادند.


آنچه در برکسیت اما رخ داد، این بود که سیاست های بیگانه هراسی تا جایی پیش رفت که فاراژ و جانسون«در انگلیس فقط باید انگلیسی صحبت کرد» را بن مایه اصلی برکسیت قرار دادند و البته که درصد بسیاری از مردم عادی و صاحب حق رأی (همانند همه جای دیگر جهان) توسط رسانه ها کنترل می شوند. این که چرا فاراژ و جانسون همزمان با دیوید کامرون استعفاء کرده و رهبری کشتی بریتانیا در طوفانی که خود به راه انداخته بودند را بر عهده نگرفتند، از آن موارد ابهام انگیز و سؤال برانگیزی است که هنوز برایش پاسخی نداریم.

 


پایان سخن


تمامی بخش های این نوشته تنها و تنها مدل ذهنی نویسنده و فرضیه هایی اثبات نشده اند. این نوشته فقط برداشت و گزارش مشاهدات شخصی و تحلیل های ذهنی نویسنده اش است و ممکن است تمامی داده های آن اشتباه باشند. 


این نوشته را با یک پاراگراف نقل به مضمون از دوست و استاد گرامی ام «علی سید رزاقی» دانشجوی دکتری اقتصاد سیاسی London Business School به پایان می برم:


" ما خاورمیانه ای ها، خودمان هم بلدیم «نتوانیم» با هم زندگی کنیم. ما خودمان هم بلدیم از تفکیک مذهب و محل تولد داستان ها بسازیم و توطئه ها کشف کنیم و همدیگر را «تکفیری» و «جهنمی» بخوانیم. ما خودمان هم بلدیم از عبارت مضحک و عقب مانده «یک ملت یک زبان» بهره سیاسی ببریم. ما خودمان هم بلدیم حاشیه نشینان را قاچاقچی و تروریست نشان دهیم و مرکز نشین را شهروند آداب دان و با فرهنگ. ما خودمان هم بلدیم به خاطر تفاوت های انتخاب نشده دیگران را مورد تمسخر قرار دهیم. ما خودمان هم بلدیم درآمدهایمان را نابرابر توزیع کنیم و «شمال و جنوب» در شهرهایمان پدید بیاوریم. آنچه ما خودمان بلد نبودیم و من اینجا آموختم که بریتانیایی ها به خاطر داشتن لهجه و موی سیاه رنگ من خودشان را از من برتر ندانستند، بلکه به دلیل ساختار اقتصادی قوی تر و توسعه بیشتر و سیستم قدرتمندتر «برتری» دارند. آموختم که اینجا «زبان انگلیسی» تحمیل و اجبار نیست، فقط وسیله ای قراردادی بین افراد برای «ارتباط مؤثر» با همدیگر است، این که زبان انگلیسی که امکانات بیشتری برای رشد داشته است، همچون چماقی بر سر زبان ها و فرهنگ های دیگر کوبیده نمی شود، این که دست زبان های دیگر را می گیرد تا آن ها هم به رشد برسند و این که برای زبان های افریقایی با متکلمین محدود نظیر Ibo هم میتوان رشته و دانشگاه و مرکز مطالعات تأسیس کرد. ای کاش «برکسیت» با شعار «انگلیس برای انگلیسی ها» رخ نمی داد. ای کاش همه این ها یکجا درون ذهنم فرو نمی ریختند.


-------------------------------------------

ارغوان

خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

 

 

 



از اعتیاد به شبکه های اجتماعی و ترک آن، ویرایش اول


گام های عملی کوچک برای ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی - در گفتگو با امین کاکاوند


این نوشته حاصل تجربیات شخصی نویسنده در کاهش وابستگی به شبکه های اجتماعی است و ممکن است برای همه خوانندگان مفید نباشد. توصیه اکید نویسنده بر اصل Adapt and Adopt است. یعنی با توسل به تجربه و خودشناسی، بهترین راه کار را برای خود برگزیدن. این نوشته شاید بتواند «یک درصد» در مورد سایرین هم تأثیر داشته باشد. 


مقدمه

ماهیت شبکه اجتماعی و چگونگی تأثیر آن بر مغز ما و ایجاد وابستگی به آن در محدوده این بحث نمی گنجد. گرچه قبلا نوشته های پراکنده ای در رابطه با آن جسته و گریخته نوشته ام، اما هیچکدام از آن ها به طور اخص به ماهیت دقیق شبکه های اجتماعی و ساختار مغز انسانی نپرداخته اند و صد البته که این نوشته هم قرار نیست به چنین چیزی بپردازد. این نوشته بیشتر حالت یک گفتگوی دوستانه است تا یک نسخه عملی و راهکار دقیق. 


از چه زمانی وابستگی ام به شبکه های اجتماعی را کاهش دادم؟ 


من تقریبا از سال 81 که خانه مان مجهز به کامپیوتر شد (قبل از آن کومودور 64 داشتم) با مفهوم اینترنت و شبکه های مجازی آشنا شدم. آن روزها شبکه متعارف یاهو مسنجر بود و بیشتر وقت من هم در خانه و هم در کسب و کار نوظهور آن روزها (کافی نت) با این نرم افزار سپری میشد. سال های سال اینترنت جزو بزرگترین شگفتی ها و دریایی بود که باید برای کشفش ساحل را ترک می کردی. شایان ذکر است که بعدها متوجه شدم بیشتر این اقیانوس آب های مُرده است تا زنده و بیشترین گشت و گذار من به جای آب های زنده و پرتلاطم در مرداب ها گذشته است. به هر صورت در دوره زمانی یک و نیم ساله (از اواخر سال 87 تا اسفند 88) که کنکور کارشناسی ارشد داشتم، خودم را با حجمی از کتاب ها در خانه حبس کردم و برای کنکور خواندم و نهایتا در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شدم. تا قبل از آن جسته و گریخته بین صحبت های دوستانه و جمع های خانوادگی کلمه «فیس بوک» به گوشم خورده بود ولی اساسا از ماهیت آن بی خبر بودم. بالاخره در سال 89 برای خودم در فیس بوک یک اکانت ساختم. اوایل لذت بسیار زیادی از حضور در جمع دوستان قدیمی  و آشنایانی داشتم که سال ها بود ندیده بودمشان و این البته مهم ترین توجیه برای حضور بود. بعدها در فیس بوک «نوشتن» را تجربه کردم و از «هرزنگاری» و «بازنشر جوک و لطیفه» به سمت نوشته های جدی تر رفتم و دریافتم که میتوان از آن به عنوان دفترچه یادداشت بهره برد. تا سال 92 که به خدمت سربازی بروم، فیس بوک کم کم بیشتر و بیشتر در ساعت های من نقش ایفا می کرد. داستان به جایی رسیده بود که دیگر هیچ سایت و آدرسی غیر از فیس بوک به مرورگر نمی دادم و صدالبته که همه مطالب را در آن می دیدم. 


بعد از خدمت سربازی و اپلای برای دانشگاه برونل، مدتی بین درخواست و دریافت ویزا فاصله افتاد. فاصله ای که نه می شد در آن به صورت جدی به اشتغال پرداخت و نه کار دیگری کرد. غیر از انتظار و کار نیمه وقت هیچ کار دیگری (به دلیل شرایط خاص ویزای بریتانیا) ممکن نبود. در این فاصله با مفهوم «دیتاکس» آشنا شدم و تصمیم گرفتم در پاییز 94 یک ماه به این شبکه ها سر نزنم. در آن یک ماه (که هفته اولش مثل یک سال گذشت) دریافتم که زندگی روان تر و آسان تر و ساده تر و پر مفهوم تر می گذرد. (تقریبا شش ماه قبلش یک صفحه به نام خودم ایجاد کرده و در پروفایلم هیچ چیزی به غیر از Life events نداشتم) بعد از دریافت ویزا و عزیمت به بریتانیا شور و شوق فراوانی برای به اشتراک گذاشتن زندگی با دیگران از طریق فیس بوک داشتم. هزاران عکس و تصویر و آپدیت در سال اخیر میلادی حاصل همین روحیه است. بخش دیگری از فعالیت من در فیس بوک در آن سال مربوط به عضویتم در گروه پانزده نفره دانشجویان PRIDE (پروژه ای که در آن مشغول به کار بوده ام) بود. فیس بوک محل بحث های کاری و به اشتراک گذاری برنامه ها و پروژه های Joint ما هم بوده است. به این ترتیب طی حدود شش سال عضویت در فیس بوک کارکرد آن از یک شبکه صرفا حضور به سمت مانیفست و دفترچه یادداشت و حلقه ارتباطی تغییر کرد. 


تقریبا در همین زمان ها و با وجود داشتن وبلاگ (از سال 84 در بلاگفا وبلاگ نویسی می کردم) به صورت جدی تر (در بلاگ اسکای) علاقه بسیار کمتری به نوشتن در فیس بوک داشتم. تلگرام فقط پل ارتباطی با خانواده ام در ایران بود و واتس آپ پل ارتباطی برای تماس تلفنی با گروه دانشجویی مان و البته یک گروه در واتس آپ برای هماهنگی کلاس های NTE مان (Network Training Event). در آن سال ها با ملاقات حضوری افرادی که در فیس بوک یافته بودمشان و با دلایلی که در Medium نوشته ام، شور و شوق آن چنانی به شبکه های اجتماعی نداشتم و کم کم از آن ها دلزده می شدم، اما هنوز به آن ها وابسته بودم. اینستاگرام را بیش از حد شلوغ و بی سر و ته و با محتوای زننده و به قول بریتانیایی ها Offensive یافتم؛ اساسا عضویت در آن حاصل یک ایده برای مارکتینگ بود که بعدها به سرعت متوجه شدم پلاتفرم خیلی خوبی را انتخاب نکرده ام و اینجا تقریبا همان جوک و لطیفه های تینیجری که از هضم رابع گذشته اند رواج دارند تا مسائل جدی. پس از ارسال چندین پست در زمینه «توسعه پایدار» و آموخته ها و دانسته هایم از آن، با دلزدگی بیشتری روبرو شدم. هم اکنون اکانت اینستاگرام و تلگرام را پاک کرده ام، گروه های فیس بوکی ام را Archive و صفحه ام را Unpublish و اکانتم را Deactive و در پروسه پاک شدن قرار داده ام (با Account Killer امکان پذیر است).


به این ترتیب در طی این چهارده سال حضور در اجتماع اینترنتی، تصمیم به محدودتر کردن آن گرفتم. 

تا اینجا تئوری داستان بود که چگونه و از کجا به کجا رسیده است؛ پس از این وارد بحث عملی و گام هایی میشویم که میتوان برای ترک اعتیاد برداشت.


نخستین گام برای ترک و کاهش اعتیاد شبکه های اجتماعی درک یک نکته ساده است: «فیدبک مثبت». در تمامی انواع اعتیاد و وابستگی ذهنی و جسمی به یک ماده یا فعالیت خارجی، رفتاری لذت بخش برای ما وجود دارد که با تکرار آن «لذت» میبریم. پس از مدتی این رفتار لذت بخش جنبه «لذت بخشی» خود را از دست داده و به «عادت» تبدیل می شود. این تبدیل به عادت آغاز «تخریب» سایر بخش ها و حتی تخریب «لذت» بردن از سایر فعالیت ها می شود. از اینجاست که تأثیرات مخرب اعتیاد بروز می کنند. بنابراین گام اول ترک اعتیاد به شبکه های اجتماعی «پذیرش» آن است. این که شخص بپذیرد به شبکه های اجتماعی «معتاد» شده است و نیازمند اقدامات عملی برای «ترک» است. بدون پذیرفتن اعتیاد، هیچ گامی هم برای ترک آن برنخواهیم داشت.


گام اصلی اما در «شناسایی مکانیسم لذت» از شبکه اجتماعی است یا به بیان ساده تر«ما چرا در شبکه اجتماعی حضور داریم؟» «چه دلایلی باعث می شوند که من هر روز ساعت ها پای فیس بوک، توئیتر، اینستاگرام یا تلگرام آنلاین باشم؟ میکرو اکشن های ترک اعتیاد با «لیست کردن» این موارد صورت می پذیرند.


ادامه دارد...


(این نوشته بنا بر اصل زیگارنیک، همینجا متوقف شده و در روزهای بعدی ادامه آن نوشته می شود.)




موضوعات نگارش در هفته های آینده


مدتی است که موضوعات مختلفی را یادداشت کرده و برای نگارششان آماده میشوم. برخی از این موضوعات حاصل بحث و گفتگو با دوستان وبلاگ نویس است؛ برخی دیگر حاصل عادت قدیمی من در نوشتن بعد از خواندن کتاب هاست. به هر صورت موضوعاتی که در این لیست می آیند، موضوعات نوشته های بعدی این وبلاگ هستند:


- برکسیت و مدل ذهنی حاکم بر آن، در گفتگو با شهرزاد


- گام های عملی کوچک برای ترک شبکه های اجتماعی، در گفتگو با امین کاکاوند


- خدمت سربازی و راه های پیش روی زندگی، در گفتگو با مرتضی خیری


- از مدل ذهنی تاریخ برای نوشتن در مورد رویدادهای تاریخی

- از اثر زیگارنیک برای برنامه ریزی هدفمندتر

- از اصالت واقعی با نگاهی به آثار پروست از دید آلن دوباتن

- از لزوم درمیان گذاشتن بهترین افکار با خوانندگان با اقتباس از داستان پروست و دیدگاه آلن دوباتن

- از دردنامه توسعه و این که «چرا» ما پیشرفت نکرده ایم و نمی کنیم؟


سعی من این خواهد بود که برای هفته های آتی این موضوعات را بنویسم. لطفا اگر موضوع و پیشنهاد دیگری به ذهنتان می رسد، در زیر همین پست اعلام کنید. 

پیشاپیش از شما متشکرم.


اثر فشار اجتماعی

 

برگرفته از فصل سوم کتاب Methods of Persuasion  اثر Nick Kolenda


آیا تا کنون برایتان پیش آمده است که در یک مکان عمومی پرتردد به انسانی برخورد کنید که مشکلی برایش پیش آمده است و عابرین بدون توجه به آن شخص فقط با یک نگاه از وی عبور می کنند؟ آیا دقت کرده اید که اساسا هر چقدر این محل پرترددتر باشد، این بی اعتنایی قوی تر می شود؟ (برای داشتن درک بهتر از این داستان لطفا قبل از خواندن مابقی این نوشته این لینک را ببینید) 


چرا این اتفاق می افتد؟


در آزمایشی، از یک نفر داوطلب خواسته شد به سؤالی نظیر سؤال زیر پاسخ دهد: «کدام یک از این خطوط با خط سمت چپی برابر است؟»

سؤال احمقانه ای است؟ بله حق با شماست. این سؤال بسیار احمقانه است و هیچ نیازی به هم فکر کردن ندارد. با اولین نگاه میتوان گفت خط B با آن خط یک اندازه دارد.


 

اما همیشه پاسخ شما به این سؤال به ارزیابی ذهن و چشمتان بستگی ندارد. آزمایشی دیگر با وجود هفت داوطلب نشان میدهد در صورتی که از شش نفر قبل از فرد این سؤال پرسیده شود (شخص هفتم نمی دانست که آن شش تای دیگر به عمد و با هماهنگی قبلی پاسخ اشتباه می دهند) شخص هفتم این بار با تبعیت از آن شش نفر قبلی، پاسخ «اشتباه» می دهد. بارها و بارها این آزمایش تکرار شده است و حدود 76 درصد موارد افراد به جای اعتماد به ارزیابی ها و توانمندی های خودشان از دیگران تبعیت می کنند.


(احتمالا این رفتار بخشی از رفتار ژنتیک ما و مربوط به دورانی است که بالای درختان بوده ایم. در آن زمان مغز انسان نخستین مجبور به تبعیت و پیروی از دیگران بوده است و این چنین آموخته است که وقتی فرد دیگری اعلام خطر یا یافته شدن غذا می کند باید از وی تبعیت و با وی همکاری کند. یکی از قوی ترین غرایز ما در زندگی اجتماعی هم همواره تبعیت از دیگران است. حال که در شهرها و به صورت مستقل زندگی میکنیم آن غریزه به صورت «حرف مردم» بروز میکند. ما دیگران را حتی در صورت اشتباه بودن نظراتشان تأیید میکنیم، شاید به دلیل این که نمیخواهیم نگاه های سنگین و تحقیرآمیزشان را تحمل کنیم.)


کتاب هم چنین پیشنهاد میدهد هر چقدر تعداد افراد تماشاگر یک واقعه بیشتر باشد، مسئولیت پذیری آنان در قبال این اتفاق کمتر و کمتر می شود. در صورتی که شخص تنها باشد، عمدتا صد در صد مسئولیت درخواست کمک را بر عهده خواهد گرفت. شگفت انگیز است که بدانیم در صورتی که دو نفر شاهد این واقعه باشند، حس مسئولیت پذیری به کمتر از نصف کاهش می یابد و در سه نفر کمتر هم می شود. به این ترتیب هر واقعه ناخوشایند اجتماعی (نزاع، درگیری، کیف زنی، حمله و ...) در پرتردد ترین مکان ها همواره می تواند رخ دهد. به یک دلیل مشخص و ساده: همه تماشاچیان (که البته باید بندی هم به این کتاب بیفزاییم و آن «فیلم گرفتن» از یک واقعه برای پخش در شبکه های اجتماعی است) چنین می اندیشند که بالاخره شخص دیگری «درخواست کمک» می کند: آمبولانس یا آتش نشانی یا پلیس خبر میکند. (ویدئوی اول را با این ویدئو مقایسه کنید. این جا یک یا دونفر با این کودک برخورد میکنند و تقریبا در همه موارد به وی کمک می کنند؛ چرا چنین است؟)


توصیه اکید کتاب بر این است که هر وقت واقعه ناخوشایند اجتماعی دیدید، «شما» آن «نفری باشید که درخواست کمک می کند» به هر صورت اگر شما این کار را نکنید، احتمال این که افراد دیگر هم این کار را بکنند، کاهش می یابد. اگر شخصی روی زمین دراز کشیده است، شخصی را کتک می زنند، کیف شخصی را دزدیده اند و ... بدون تأمل و درنگ «تماس» بگیرید. (با این کاری نداشته باشید که شخصی برای کمک می آید یا نه، شما تماس گیرنده باشید اگر هیچ کار دیگری نمی کنید.)


تجربه 1: سال 92 ترمینال آرژانتین که برای امورات تسویه حساب با دانشگاه از تهران عازم مشهد بودم، شخصی همراهش را که یک خانم بود کتک میزد، آن هم در شلوغ ترین بخش ترمینال آرژانتین. به محض دیدن با شماره های 110 و 123 (اورژانس اجتماعی) تماس و واقعه را گزارش کردم. اگر مانند آن همه اشخاصی که دوربین به دست کنار ایستاده بودند و واقعه را تماشا میکردند، بودم، شاید آن روز به طرز دیگری رقم میخورد. در کمتر از 5 دقیقه ماشین پلیس به محل آمد و غائله به اتمام رسید. میتوانستم من هم نگاه کنم که یک انسان دیگر کتک میخورد با این منطق که «زن خودش است به ما چه» اما من جزو آن 76 درصد تبعیت کنندگان نبودم و در نتیجه به آن انسان کمک کردم.


تجربه 2: هیجده ماه خدمت بودم که یکی از روزها بعد از اتمام خدمت (ساعت 14) اجازه گرفتم تا به خانه بروم (افسران وظیفه گردان ضربت تا ساعت 18 عصر خدمت می کردند و من در ماه های آخر خدمت طرف اعتماد فرمانده بودم و درخواستم برای ترک پادگان معمولا با موافقت فرمانده مواجه می شد). مقابل دژبانی تجمعی از افسران وظیفه ای بود که منتظر بودند بازرسی بدنی شان در دژبانی انجام گیرد و پادگان را ترک کنند. 

(بر خلاف گردان ضربت آن ها ساعت 14 خدمتشان تمام  می شد)در همین حین «امیر فرماندهی یگان» از راه رسید. (در یگان های نظامی در تجمعات بالای سه نفر، در صورتی که فرمانده سر برسد، نخستین نفری که وی را دید با صدای بلند فریاد میکشد: ایست قسمت و ارشدترین نفر فرمان میدهد: به جای خود، خبردار.) 

دژبان مطابق معمول وظیفه اش «ایست» کشید و من اولین کسی بودم که با صدای بلند فرمان دادم: «به جای خود قسمت، خبردار» و امیر پیاده شد، به من سلام نظامی داد و گفت: «آزاد». من هم طبق معمول نظامی گری، عقب گرد کرده و خیلی جدی دوباره فرمان دادم: «قسمت، آزاد» . میتوانستم این کار را نکنم. می توانستم بگویم به من چه، ارشدتر از من هم وجود دارد. (من ستواندوم وظیفه بودم و تقریبا بالاترین درجه در یگان؛ ستوانیکم وظیفه که با مدرک دکتری می آمد، معمولا در بهداری مشغول به خدمت می شد و از نظامی گری اطلاعی نداشت، یگان بهداری بیشتر حالت بیمارستان و درمانگاه را دارد تا یگان نظامی) عمل من باعث شد امیر بدون پرسیدن سؤال (بر حسب شنیده ها امیر هر روز چند سؤال از نظامی گری از افسران وظیفه می پرسید) با رضایت کامل به دژبان دستور دهد که افسران را سریع تر به خارج هدایت کند.


-----------------------------------------

همه آنچه اینجا نوشته شد، تجربه های شخصی است و ممکن است کاملا اشتباه باشند. شما چه تجربه هایی دارید و فکر میکنید چقدر به «اثر فشار اجتماعی» وابسته هستید؟

 

 

 

اثر زیگارنیک

به صورت عبارت زیر بیان می شود:

 

"Zeigarnik effect says that “interrupted tasks are better remembered than completed ones


یادداشت برای بیشتر نوشتن: چگونه از این مفهوم برای برنامه ریزی هدفمند استفاده کنیم؟


مشاهده شخصی: هر زمان که مطلب کتابی را نیمه تمام می گذارم، روز بعد انگیزه بیشتری برای خواندنش دارم تا این که یک فصل را تمام کنم و دوباره بخواهم فصل جدیدی شروع کنم. 

چرا کتاب نمی خوانیم؟

چرا کتاب نمی خوانیم؟

*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، تجربه ها و اندیشه های شخصی نویسنده اش است و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه بوده باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده، با اعتقاد به «مرگ مؤلف» مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. نویسنده معتقد است جهت و میزان تغییر افکارش در آینده «قوی سیاه» بوده و بنابراین قابلیت پیش بینی ندارند. این نوشته قابلیت ارجاع به عنوان «رفرنس» را ندارد***

به جای مقدمه

"چرا کتاب نمی خوانیم" سؤال مهمی است. هم ردیف اهمیت سؤال چرا توسعه نمی یابیم یا چرا درمانده ایم. اگر این عبارت کوتاه را «گوگل» کنید، محتوای بی شماری در برابر چشمانتان گشوده می شود. از کیفیت کتاب و محتوا تا سیاست های کلان و نظارتی و فرهنگ سازی و اهمیت آن.

آنچه قرار است در این نوشته بیاید، همه این ها هست و هم زمان هم نیست. قرار است اندکی این نوشته رنگ و بوی توسعه به خودش بگیرد و از «مدرنیته» صحبت کند و صد البته این نوشته قصد دارد اندکی وارد «ریشه ها» هم بشود و صرفا به «نتایج» اشاره نکند. لازم به ذکر است که اصلا قرار نیست این نوشته به چاره جویی بنشیند؛ صرفا قرار است به ریشه ها بپردازد که "چرا کتاب نمی خوانیم؟"

نیاز به خواندن کتاب

اولین و مهم ترین پاسخ شما به این پرسش شاید به ریشه های روانی و انگیزشی بازگردد. ما نیاز به خواندن کتاب احساس نمی کنیم. در این ریشه یابی ممکن است به بحث نظارت از بالا به نوشته ها تا ریزترین جزییاتشان، کیفیت پایین هم در محتوی و هم در ظاهر کتاب، دلزدگی از ترجمه ها و اصطلاحات غیررایج و غیرقابل فهم یا شاید از اجبار به ذخیره مطالب کتاب تا شب امتحان و فراموشی روزبعد تا اجبار به خرید کتاب تألیف اساتید دانشگاهی تان اشاره کنید. همه این موارد صحیح اند، اما «نتیجه» هستند تا ریشه و اصل داستان.

ترتیب توسعه

به قول دوستان علوم ارتباطاتی، تاریخ تکامل ارتباط انسانی از چهار کهکشان «شفاهی، گوتنبرگ، مارکونی و دهکده جهانی» تشکیل شده است. به واقع قسمت عمده تاریخ بشری در کهکشان شفاهی گذشته است و حتی کتب اولیه هم به صورت «شفاهی» نوشته شده اند. (در پست های قبلی به طور مفصل در این مورد نوشته ام و البته پیشنهاد من خواندن سه فصل اول کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند» برای داشتن درک جامع تر از این داستان است.)

توسعه جهانی اما به ترتیب از کهکشان شفاهی به سمت کتب چاپی و سپس به سوی ارتباطات چندرسانه ای از امواج رادیو و تلویزیون به «دهکده ارتباطات شفاهی و فوق سریع جهانی» رسیده است، یا به قولی به زیرواحد «خانواده جهانی» نزدیک تر شده است. به واقع پس از موج دوم توسعه ارتباطات کتاب به جزء بسیار مهمی از فرهنگ روزمره تبدیل شده است که اصلی ترین دستاورد ارتباطی بشر با گذشته و آینده و زمان حالش بوده است. درست است که جهان ارتباطات به سرعت در حال گذار به سمت ارتباطات شفاهی مجازی و چند رسانه ای است، اما هنوز کتاب به صورت کامل از فرهنگ روزمره کنار نرفته است و منقرض نشده است؛ خوشبختانه امروز پیشگامان توسعه به این نکته مهم رسیده اند که برای توسعه نیازی به تخریب همه زیرساخت های پیشین و ابزارها ندارند و میتوانند در عین پیشرفته تر شدن، ابزارهای قدیمی را هم حفظ و آن ها را با توسعه «هماهنگ» کنند.

بدین سان میتوان گفت در طی این چند قرن کتاب به جزیی از توسعه تبدیل شده است و به آرامی جای خود را در فرهنگ روزمره «کتبی» باز کرده است و ماندگار شده است. به هر حال توسعه در غرب از تفکر «مدرنیته» عبور کرده است و تفکر مدرنیته به تجمیع و تضارب و گوناگونی آراء روی می آورد و از جزم اندیشی و دگماتیسم فرار میکند. (مفصلا در مورد سیر تفکر اروپا در کتاب هایی نظیر سیر حکمت در اروپا بحث شده است، پیشنهاد من البته خواندن کتاب های فیلسوفان آلمانی است.)

ترتیب توسعه در ایران

واقعیت تلخ امر اما در این جاست که ورود کتاب و اشکال نوشتاری به ایران در زمانی صورت گرفت که کشور هنوز با زیرساخت های توسعه و مدرنیته به شدت بیگانه بوده است. سیستم حاکمیتی استبداد مطلق و دخالت در جزیی ترین امور معیشتی به منظور پیشگیری و خنثی سازی دائمی تلاش های براندازانه وسرنگونی حکومتی راه را بر مدل های ذهنی تفکر مدرنیته بسته بود. غیر از کتب مذهبی و تفکرات جزم اندیشانه اسکولاستیک که قرائت استبدادپسند از مذهب را برای تضمین حاکمیت تجویز می کردند، کتاب دیگری حق ورود به مدل ذهنی مردم را نداشت. هم با منع حاکمیتی و هم با منع روانشناسانه مردم از ترس از گناه. ارتجاع شدید و تفکر تک بعدی حاکم بر مدل ذهنی کشور مهم ترین و بلندترین دیوار برای ورود آزادانه آرای مختلف در قالب نوشتار بوده است. تفکر و مدل ذهنی که هنوز هم کمرنگ نشده است. تضاد عمیق ایجاد شده بین «اصل کتاب» و آرای حاکمیتی تا ایجاد شکاف های کوچک در این سد، «تکفیر» روزنامه ها و حمله دلواپس های زمان به نخستین مدارس نوین «میرزاحسن رشدیه» بخش های مهمی از تاریخ «توسعه نیافتگی» ما هستند که به صورت کامل هنوز هم از مطالعه و فهمشان غافل هستیم.

متأسفانه تر این که نفوذ کتاب نتوانست ریشه عمیقی بدواند. درست است که در سال های بعدی «مدرن شدن» و نه تفکر «مدرنیته» در ایران گام های کوچکی برداشته بود (آن قدر کوچک که هنوز هم نمی توان آن ها را یک قدم خواند) اما ماحصل اصلی این «مدرن شدن» از اصل کتاب به مفهوم «کتاب مجاز» و «کتاب ممنوعه» رسید.

در سال های اخیر اینترنت همچون سیلی توانست از این سد و دیوار بلند سر ریز شود. سدی که قبلا کتاب نتوانسته بود از آن بگذرد. بدین سان ارتباط انسان ایرانی از کهکشان شفاهی به سوی دهکده جهانی پل زد و طبیعتا شکستن این پل هم ممکن نیست و نه عاقلانه است. از طرف دیگر «کتاب خواندن» با بخشنامه و دستور و خواهش و سفارش از بالا مطلقا امکان پذیر نمی شود و البته که ما هنوز در حال آزمودن «آزموده ها» هستیم و ظاهرا و به باور «کاتوزیان» هر سی سال یک ساختمان کلنگی نو می سازیم و سر سی سال تخریبش می کنیم و دوباره می سازیم و هنوز به توسعه عمیق و جدی و طولانی مدت نه می اندیشیم و نه اصلا میخواهیم بیندیشیم. این که علاقه به خواندن کتاب یا کمک به آن در گذر از این سد محکم عقاید و آرای توسعه نیافتگی ما چگونه و با چه مکانیزمی قرار است صورت بگیرد، از توان این قلم خارج است و همانطور که در ابتدای نوشته اشاره شد، این قلم در صدد پاسخ دادن به آن پرسش نیست و قصد اصلی از نوشتن این «دردنامه توسعه» درخواست تفکر برای خود نویسنده بوده است.

---------------------------------------

ارغوان

پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر و

از سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

 

داشتم فکر می کردم که ...


فرانسه عهد قاجار همانند فرانسه امروزی تا حدودی از مدل ذهنی «تجمل گرایی» پیروی می کرده است. داشتم به این فکر میکردم که اگر شاهان قاجار که در عصر همزمان توسعه صنعتی اروپا به فرانسه رفتند، اگر مثلا به آلمان، هلند یا بریتانیا می رفتند چه چیزهایی به یادگار می آوردند؟ یعنی بیشتر از شلوارک های رقاصان پاریسی و دوربین عکاسی، آیا امکان داشت که مثلا از کشورهای الگوی توسعه چیز بهتری با خودشان بیاورند؟ 

یا شاید می آوردند ولی به هر حال ما که «زیرساخت» و «زمینه» توسعه را نداشته ایم. آیا تغییرات بنیادینی می توانست صورت بگیرد؟


یعنی مدل ذهنی تاریخ قاجاریه میتوانسته در برابر توسعه انعطاف پذیر باشد یا هم چنان سخت و صلب باقی می ماند و «تکفیر» می کرد؟\


و اما امروز سالگرد یک واقعه مهم دیگر هم بود: مرگ امیرکبیر. جالب ترین نکته برای من البته در مرگ و نحوه مرگش نیست. در درسی است که قرار است از تاریخ بگیریم و البته نخواهیم گرفت. به هر حال سیستم فکری و مدل ذهنی حکومتی ما همواره باید «آزموده» را دوباره بیازماید. از 169 سال پیش تا کنون هنوز نفهمیده ایم که «توسعه» با دستور و فرمایش حکومت صورت نمی پذیرد، از درون جامعه و از مردم آغاز می گردد. توسعه نیازمند دستور و بخشنامه دولتی نیست، نیازمند توجه عمومی است، نیازمند قوانینی است که در طی پروسه زمانی مشخص با «کاهش اندازه و بدنه دولت» وظیفه دولت را از تعیین جزئیات بی مصرفی نظیر رنگ زیرپوش مجاز مردم به سمت سیاست گذاری های کلی کلان ببرد. توصیه من گوگل کردن نامه «انجمن اینترنت» به دونالد ترامپ و درخواست هایی است که از وی دارند. این درخواست ها مثلا شامل ایجاد اصلاحاتی در قانون کپی رایت است و نه در مورد محتویات مجاز سایت های اینترنتی که باید مورد تأیید دولت قرار بگیرند. اجازه بدهید با مثالی  که از دکتر عبدالعالی قرض گرفته ام این بحث را به پایان ببرم: 

«طبق آمار واقعی برای مثال در یک منطقه آموزش و پرورش 1500 نفر معلم و در اداره آموزش و پرورش آن منطقه 300 نفر پرسنل حضور دارند.» این یعنی عمق فاجعه، این یعنی به ازای هر 5 نفر معلم، یک نفر مسئول در اداره آموزش و پرورش وجود دارد. این یعنی حداقل 270 نفر در آن اداره مازاد هستند و البته تا زمانی که تمامی جزییات تدریس از بالا ابلاغ می شود، به طیف بسیار زیادی از تایپیست بخشنامه، ابلاغ کننده آن و مأمور رسیدگی و بازرس نیاز داریم و صدالبته که «توسعه» در یکی از زیربنایی ترین بخش های آن که قرار است نیروی کار مفید برای «آینده» مملکت تربیت کند، تحصیل نمی شود و فرد توانمند نمی تواند از این سیستم فیدبک بسته و این چرخه معیوب «سالم» به بطن جامعه برسد. معدود مواردی  هم که نظام آموزشی نتوانسته است «خلاقیت» و «شایستگی» هایشان را از پای در بیاورد، آن قدر برای «توسعه» کارآمد نیستند که بتوانند تحول بنیادین ایجاد کنند. 





از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟


مقدمه 


همیشه از وقتی که خودم را شناخته ام و شروع به خواندن کتاب کرده ام (12 یا 13 سال داشتم که کتاب «تاریخ دنیای قدیم» و بعد از آن «چگونه انسان غول شد» را خواندم) علاقه و شوق و اشتیاق وافری به «دانشمند» بودن داشته ام. آن روزها کم کم به سمت «شیمی» و «زیست شناسی» کشیده می شدم و وارد دبیرستان که شدم در سال اول و درس شیمی که همراه با فرمول نویسی های طولانی و نیازمند تمرکز فراوان بود، تنها کسی بودم که در سر کلاس به همه سؤالات جواب میدادم. البته که در ساعت های زنگ تفریح وقتی که هم کلاسی ها مشغول گردش و خوردن بودند، با دفترچه ای در دستم در گوشه ای نشسته و با فرمول های بنیادین شیمی درگیر می شدم. داستان دل زدگی من از ریاضیات را قبلا در وبلاگ آقای شعبانعلی نوشته ام. همین دلزدگی البته باعث شد که در علاقه همزمانم به شیمی و زیست شناسی به سمت زیست شناسی بیشتر کشیده شوم. درست است که انگیزه و سؤال و به قولی Driver اصلی من همواره بحث «تکامل» بوده است، اما همزمان هم از این که بخواهم موجود زنده ای را تشریح کنم، وحشت داشتم و هنوز هم دارم. سال سوم دبیرستان که بودم متوجه شدم برای بررسی بحث تکامل میتوان زمین شناس بود و با موجودات مرده (فسیل ها) سر و کار داشت و البته بعدها متوجه شدم که «زمین» سیاره ما احتمالا یکی از ارکان مهم علم شیمی هم بوده است؛ بیشتر شیمی معدنی برای صحبت و بررسی عناصری است که در «زمین» وجود دارند و ای بسا واکنش هایی که در شرایط خاص «سیاره زمین» رخ می دهند. 


در دانشگاه «زمین شناسی» و بعدها در کارشناسی ارشد «چینه و فسیل شناسی» انتخاب کردم. پایان نامه کارشناسی ارشدم را بررسی شرایط اقلیمی گذشته با توجه به فسیل های نشانگر اقلیم و در منطقه خانگیران سرخس کار کردم. بعد از آن برای طرح PRIDE  و به عنوان پژوهشگر اقلیم دیرینه به برونل لندن رفتم و البته بعد از ده ماه به دلیل مشکلات خاصی که تا حدودی در «داستان زندگی یک احمق» در همین وبلاگ شرح داده ام، همکاری ام را قطع کرده و به ایران بازگشتم. 


در تمام این مدت (حدود 16 سال) همواره کار نیمه وقت و تابستانی کرده ام. اوایل با پدرم و به عنوان کمک سرویسکار در تعمیر آبگرمکن دیواری و اجاق گاز و لوازم گازسوز و بعدها در کمپرسورسازی و تعمیر چکش های مکانیکی، و بعدها در دانشگاه به عنوان «مترجم» زبان انگلیسی. این کسب و کارها عمدتا «درآمدزایی» بسیار چشمگیری نداشته اند. تنها زمانی که می توانست حالت رسمی کسب و کار و «شغل اول» به خودش بگیرد زمانی بود که دانشجوی سال سوم بودم و به عنوان کارآموز فعال و جدی از سوی یکی از اساتیدم به یک شرکت تحقیقات و توسعه آب های زیرزمینی معرفی شدم. شرایط و ساعت های کلاسی (20 واحد درس داشتم) اجازه همکاری نمیداد و به ناچار باز هم برگشتم سر همان داستان «ترجمه». بعد از سربازی مدتی به عنوان مترجم برای یک سایت علمی کار کردم که البته حالت Freelancer داشت. دانشگاه برونل نخستین تجربه رسمی و جدی کاری من و صد البته در محیطی بسیار متفاوت از آنچه من در مورد کسب و کار می دانستم بوده است. 


از امروز برای گذشته، قوی سیاه؟

- من در مورد گذشته و آینده همواره به دیدگاه «زمین شناسانه» نگریسته ام. در زمین شناسی یک اصل مهم و شاید تا حدی مغلطه برانگیز این است که «وقایع و اتفاقاتی که امروز در سطح کره زمین می افتند، در گذشته ها هم برای کره زمین افتاده اند» اصلی که یک زمین شناس اسکاتلندی (جیمز هاتن) به صورت The Present is the key to the Past مطرح کرد. ماحصل این داستان این است که برای فهم چگونگی تشکیل زاگرس در 65 میلیون سال گذشته و بسته شدن دریای نئوتتیس در محل این رشته کوه، به فرآیندهای امروزی کوهزایی نظیر هیمالیا دقت کنیم و بعد از آن که مکانیسم ها را آموختیم آن ها را تعمیم دهیم و برای مفاهیم دقیق تر نظیر «اکتشاف نفت» مورد استفاده قرار دهیم. خب تا حدی میتوان این اصل را چنین هم معنی کرد: هر اتفاقی که در طبیعت در صد سال گذشته افتاده است، (حرکت رودخانه ها، فرسایش کوه ها، تشکیل خاک و...)  در صدسال آینده هم تکرار می شوند و البته بسیاری از آن ها «تکرار» می شوند. این بحث که سرآغازی بر مغلطه تعمیم است، تا حدی در تفسیرهای ما «دردسر ساز» و در بحث اقلیم شناختی «فاجعه بار» است. مـتأسفانه ما هیچ گاه بحث و درسی (نه در کارشناسی و نه در کارشناسی ارشد و نه در دکتری) برای تحلیل داده ها و افکارمان نداشته ایم و شاید اساسا اساتید این رشته هم همانند دانشجویانی که صدالبته متأسفانه در سیستم آموزشی ایران از پزشکی و دندانپزشکی و رشته های هوادارخواه تجربی دلزده می شوند و از دبیرستان هایی می آیند که در ساعات درس زمین شناسی تست های کنکور فیزیک و زیست شناسی حل می کرده اند، به ندرت با «تفکر» و «اندیشه ورزی» و «تحلیل افکار» رابطه دارند.


در بحث اقلیم شناختی و بر اساس مدل تغییرات گردش زمین به دور خورشید (چرخه های میلانکوویچ) تقریبا هر 40 هزار سال یک تغییر عمده در اقلیم زمین اتفاق می افتد (بنا به داده هایی که از تحلیل ایزوتوپ های اکسیژن و برخی فسیل ها داریم) و البته در هزاره گذشته چرخه های یخچال زایی هر 20 هزار سال یکبار تکرار شده اند. همه این مدل ها تا بررسی زمان های قبل از انقلاب صنعتی مشکل خاصی ندارند (یا ما آن جا نبوده ایم که بدانیم مشکل خاصی در پیش بینی ها و بررسی  های ما بوده است یا خیر) و البته بعد از انقلاب صنعتی و انتشار میزان فراوانی از گازهای گلخانه ای، تقریبا معادلات ما از روندهای تغییرات اقلیمی و انتظاری که از مدل های اقلیمی داشتیم و Benchmark های مقایسه ای آن مدل ها با میزان دمای ثبت شده به هم ریخته است. بحث اصلی من اما در مورد مدل های اقلیمی و کالیبراسیون های امروزی که تا حدی «قوی سیاه» را در مدل ها منظور می کنند (PMIP) نیست؛ بلکه در این تفکر تغییر نیافته و اصلی است که جیمزهاتن در قرن هیجدهم و در انجمن سلطنتی علوم لندن بیان کرده است و هم چنان در تفسیرهای ما مصرانه و بدون فهم قوهای سیاه تعمیم داده شده و اعمال می شود. 


از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟

حال دوباره به آن بحث هدف نگری و قوهای سیاه می رسم. ممکن است مشخص شود که دوباره باید برای «تحصیل» و «تحصیل هدف» دانشمند شدن به یک کشور دیگر رفته و مشغول پژوهش های آکادمیک شوم، یا تحصیل را متوقف و وارد حوزه صنایع نفت و گاز در ایران یا در شرکت های بین المللی شوم و یا اصلا همه این ها را برای آزمایش ایده ها و کارآفرینی برای یک کسب و کار نو به کناری بگذارم.

 اگر از منظر بحث قوی سیاه می نگریستم (وقتی که خواندن کتاب را آغاز و در این مورد یک مقاله هم در Medium نوشته ام) موارد اول و دوم تا حدی برایم Mediocristan و زندگی در شرایط از پیش تعیین شده و مورد سوم Extremistan و مملو از قوهای سیاه، ریسک و اتفاقات غیرقابل پیش بینی بود. با پیش رفتن در کتاب قوی سیاه و تفکر و نوشتن بیشتر در مورد آن مفهوم، متوجه شده ام که شاید موارد اول و دوم هم به زندگی در Extremistan ختم شوند. البته که دوست ندارم در مورد شجاعانه بودن تصمیم ها یا قوت و ضعف آن ها خودم را از نظر احساسی توجیه کنم، دوست دارم این موضوع را دقیقا بفهمم. 

برای مثال موقعیت من در دانشگاه برونل تا حدی «قطعی» و «محکم» بود و تا روز قبل از Probation review تصور می کردم در بهترین پتانسیل و بهره وری فعالیت کرده ام. تا آن روز همه چیز قوی سفید بود و به یک باره یک «قوی سیاه» سربرآورد، هم چنان که اعلام تصمیم استاد راهنمایم مبنی بر ترک بریتانیا و عزیمت به فرانسه، اگرچه در زمانی اتفاق افتاد که من هنوز از نظر ذهنی آمادگی پذیرشش را نداشتم، و فقط یک ماه از اقامتم در لندن می گذشت و هنوز ذهنم درگیر مقایسه ها و پیش بینی ها و پیدا کردن قوانین زندگی در غرب بود، باز هم یک «قوی سیاه» محسوب می شد. اگر با ادبیات نویسنده روس محبوبم (ماکارنکو) بنویسم این پدیده هم چون میوه پرآب زهرآلودی بود که باید در روزهای آینده با اشتیاق فراوان آن را می بلعیدم. یا شاید همه این پدیده ها عادی و شناخته شده و «قوی سفید» بودند (کما این که تصمیم استعفاء از یک شغل حساس و مهم مثل استادی دانشگاه در اروپا معمولا به یکباره انجام نمی شود) و در دنیای من «قوی سیاه» ناشناخته شدند. یا شاید بتوان چنین نوشت که انتظار من از «بریتانیا» و جامعه دانشگاهی آن مبنی بر «قوهای سفید» بود و هم اکنون بر مبنای «قوی سیاه» است: به یک اصل ساده «برو و خودت ببین» و به تجربیات و گفته ها و نوشته های من فقط «یک درصد» اعتماد کن. یا شاید هم کمتر. 


حداقل الان میدانم آینده هر چه باشد و هر چقدر قوی سیاه هم پیش بیاورد، مدل ذهنی من آمادگی کوبیده شدن از پی و بن و دوباره ساخته شدن را دارد. شاید اصلا ده سال دیگر تصمیم بگیرم مسیری کاملا متفاوت را بپیمایم. خوشبختانه همه این داستان ها را مکتوب میکنم و بعدها امکان بررسی و تغییرات در آن ها وجود خواهد داشت.


---------------------------------------------------

به راه پرستاره می کشانی ام؟

فراتر از ستاره می نشانی ام؟

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تر شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

مهارت کاری

مدت هاست سؤالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است و البته چون در زمینه کاری من (نفت، زمین شناسی) همواره چنین دیدگاهی وجود دارد، دوست دارم در مورد آن یادداشتی بنویسم و البته بیشتر بیندیشم و شاید از نظرات دوستان بتوانم برای یافتن پاسخ آن بهره ببرم.


در بحث کاریابی این رشته هم همانند همه رشته های دیگر تحصیل شده در دانشگاه بحث «عدم مهارت کارجویان» پررنگ است. به طوری که عمدتا «بدون داشتن سابقه کار مرتبط» فرآیند استخدام و پیداکردن شغل تقریبا ناممکن است. به ندرت شرکتی نیاز به زمین شناسی دارد که تا کنون کار حرفه ای نکرده است؛ از سوی دیگر در دانشگاه و هم چنین در بخش های دولتی مرتبط با این صنعت هم تقریبا امکان یافتن کار «وجود» ندارد. (عمدتا آزمون ورودی ده ها هزار نفر متقاضی دارد که برای ظرفیتی نظیر یک صدم آن در وزارتخانه رقابت می کنند و البته باید با مرحله سخت تری به نام «گزینش» که مطلقا هیچ ارتباطی با مهارت های کاری و تخصصی هم ندارد دست و پنجه نرم کنند.) از سوی دیگر دنیای صنعت نفت دنیایی نیست که بتوان مهارت هایش را در جایی غیر از محیط کاری آموخت. نرم افزارها عمدتا بر مبنای اطلاعات سرچاه و Real time طراحی می شوند و عمدتا اختصاصی، گران قیمت و غیرقابل تهیه در جایی خارج از صنعت هستند. برای درک بهتر این نرم افزارها عمدتا باید پروژه های واقعی را با آن ها انجام داد. زمین شناسی سرچاه هم اگرچه به هر حال با زمین شناسی صحرایی آموخته شده در دانشگاه به هر صورت یکسان است، اما ظرافت ها و چالش های ویژه خودش را دارد.


حال سؤال اینجاست که با توجه به طیف نظر کارفرمایان راجع به «عدم مهارت کارجویان» به عنوان مهم ترین عامل بیکاری فارغ التحصیلان و عدم تعریف دوره های آموزشی چند ماهه برای افراد متقاضی، فرد متقاضی شغل که مهارت های تخصصی را نداشته و مشتاق و جویای حرفه در این زمینه است، دقیقا باید از چه مراحلی بگذرد؟ آیا با اعلام این که رزومه شما غیرواقعی است، شما مهارت ندارید، شما هیچ کاری نمیدانید و عباراتی از این دست، میتوان به یافتن گزینه مطلوب رسید؟ آیا مدیریت منابع انسانی شرکت های نفتی «توانایی» و «مهارت» ارزیابی صحیح افراد دانش آموخته را دارد؟ (با اعلام نیازهای اغراق آمیز شرکت های نفتی که اولویت استخدامی شان افرادی با 15 سال سابقه کار است، چشم پوشی می کنیم: افرادی با این سابقه کاری همواره پتانسیل کار در شرکت های بسیار ثروتمندتر نظیر Qatar Petroleum یا حتی کارآفرینی و دریافت پروژه به صورت مستقل از وزارت نفت را دارند.)


پانوشت: تجربه شخصی نویسنده از شرکت های بزرگ و مطرح نفتی دنیا نظیر Shell، BP و Exxon نشان میدهد همه این شرکت ها افراد متقاضی را به عنوان Early Stage Career و بدون تجربه استخدام میکنند. در آن شرکت ها مدیر منابع انسانی در یک مورد مهم متخصص است: تشخیص پتانسیل و جوهره بالقوه متقاضیان و جهت دادن و پرورش آن پتانسیل در دراز مدت و تبدیل اشخاص مبتدی به متخصص. 

عشق از سرپنجه های خونین


وقتی یک قطعه موسیقی با تو چه ها نمی کند، نمیتوانی آن را آپلود نکنی. فقط دو دقیقه وقت بگذارید و به سر پنجه های خونین این پیرمرد بنگرید که همچون کودکی دوتارش را بغل میکند و به سرعت از مرز زمین رد می شود و بر تارک آسمان سوار می شود.


هر وقت که به این اساتید گمنام موسیقی می نگرم، یاد خاطره ای از استاد بخت شکوهی «خطاط تبریزی» میفتم که از پدرم نقل می شود. بخت شکوهی از خطاطان صاحب سبک و ممتاز نویس در انجمن خوشنویسان ایران بود که مدتی پدرم برای تعلیم خط به نزدشان می رفت. بخت شکوهی اما هیچ وقت خودش را «استاد» ننامید. پدرم میگوید روزی از او این مسئله را پرسیدم که چرا با وجود این همه افتخارات داخلی و زیبایی خط خودتان را استاد نمی خوانید. در جوابم گفت: من برای تأمین معاشم روزها به تعمیرات لوازم گازسوز اشتغال دارم. روزی برای تعمیر اجاق گاز به خانه یک نفر «حمال فرش» رفته بودم (در بازار سنتی تبریز «حمالی» و به خصوص «حمال فرش» به عنوان سنتی ترین و قدیمی ترین نوع باربری هنوز هم در جریان است و صد البته که در آن بازار نمیتوان با وانت بار جا به جا شد و هم چنان نبض اقتصادی بازار در استفاده از روش های سنتی است؛ اگر به بازار تبریز سری زدید، حتما از صدای «یاللاه» های مکرر حمال ها که پشت سرتان راه می طلبند، شگفت زده نشوید و البته مواظب باشید که چرخشان به شما برخورد نکند)


به هر حال صحبتمان گل انداخت و کم کم به بحث «خط» رسیدیم. حمال فرش به من گفت: چقدر خوب که استادی مانند شما به کلبه حقیرانه ما آمده است. اجازه دهید که من هم چند نمونه خط نوشته ام و برایتان بیاورم و از محضر شما استفاده کنم. بخت شکوهی میگفت با خودم گفتم خب حتما چند قطعه خط معمولی است و حمال فرش را چه به خطاطی و نوشتن و هنر. در همین فکرها بودم که دو قطعه خط جلویم گذاشت. اولش اصلا باور نکردم که این دو قطعه خطاطی شده اند. ناگهان  خودم و هنر و خطاطی خودم را در برابر عظمت بی همتای این دو قطعه خط آنقدر ناچیز و حقیر احساس کردم که عرق از همه جایم سرازیر شد. حتی نتوانستم یک کلمه هم بر زبان بیاورم. به هر بهانه ای بود، سریع از آن خانه زدم بیرون و تا چندین ساعت اصلا نتوانستم خودم را پیدا کنم. تا صبح خوابم نبرد و با خودم گفتم: «اسم خودت را گذاشته ای استاد خط. تو باید هزاران سال بیایی و  در محضر این حمال فرش دوزانو نشسته و خطاطی بیاموزی. تو اصلا کی هستی که خودت را استاد بنامی، وقتی چنین استاد بزرگی در این مملکت و دم گوش تو و در شهر تو بوده است و به تو ناچیز لقب استادی داده اند. در این شهر آن هایی هستند که نه ما می شناسیمشان، نه درجه ای در خطاطی دارند و نه اصلا ادعایی در این زمینه دارند، اما در مقام فهم هنر آن ها به همراه عطار هفت شهر عشق رفته اند و ما هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستیم.


می خواهم شما را یازده دقیقه به پرواز ببرم. با نوای حاج قربان سلیمانی و سرپنجه های هنرمندش.


از <اینجا> گوش کنید. 

شرحی بر انتقال به خانه نو


اگر حوصله اش را داشتید و خواستید در مورد دلایلی که شبکه اجتماعی را ترک کردم بدانید، >اینجا< کلیک کنید و متن را از Medium بخوانید. 


پانوشت: برای آشنایی با رسانه مطالعه دو متن زیر از «مارشال مک لوهان» و از  «جان کولکین» لذت بخش و آموزنده است:



web.mit.edu/allanmc/www/mcluhan.mediummessage.pdf


http://www.unz.org/Pub/SaturdayRev-1967mar18-00051





حس خوب Inoreader

حس خوب روزنامه با محتوای دلخواه


تا دیروز اصلا نمیدانستم که میشود یک «روزنامه» با محتوای دلخواه داشت و هر روز صبح به جای بازدید از هزاران وب سایت و وبلاگ مجموعه همه آن ها را به صورت یکجا در این روزنامه اینترنتی دید. این اپ بسیار مفید Inoreader است که در آن همه مطالب مورد علاقه ام را در لیست هایش افزوده ام و هر روز صبح یک روزنامه آنلاین با مطالبی که دوست دارم در موردشان بدانم دارم. قبل از آن مجبور بودم بیش از سی و چند آدرس صفحات مختلف را در بخش آدرس مرورگرم وارد کنم. دیروز و امروز صبح روزنامه صبح من محتوای دلخواهم بوده است. 


حس خوب سمفونی پاستورال 

به پیشنهاد و معرفی رحیمه سودمند امروز سمفونی شش بتهوون را گوش کردم. (البته شاید قبلا هم همراه با سمفونی پنج آن را شنیده بودم اما فکر میکردم با همدیگر یک اثر هستند.) حس خوبی که در ابتدای صبح میتوان از موسیقی کلاسیک دریافت کرد، در واقع «بی نظیر» است؛ اما دلیل اصلی حس خوبم نیست. خوبی حس من به این است که شخصی این سمفونی را معرفی کرده باشد که از «فلسفه» می فهمد. برای من این لذت بخش ترین حس عالم است که بتوانی سمفونی را با تجسم فلسفی اش گوش دهی.


حس خوب مفید بودن 

به پیشنهاد دوست خوبم «فؤاد» یک بخش بسیار کوتاه از کتابی را قرار است ترجمه کنم و بعدها کل مطالب کتاب برای استفاده رایگان عموم روی وب قرار گیرد. حس خوب این نیست که زیباترین بخش کتاب به من واگذار شده است، حس خوب در این است که مطمئن بودم اگر میخواستم مطلبی در مورد اعتیاد به اینترنت و سم زدایی و امثالهم بنویسم (که قبلا نوشته ام) متنی شبیه به آنچه این کتاب نوشته است می شد، هر چند این کتاب واضح تر و مفصل تر و زیباتر از من هم نوشته است. 


حس خوب کتاب صوتی

دیروز مجموعه کتاب های کلاسیک را با «کتاب صوتی» آغاز کردم. به یاد روزگارانی افتادم که مادربزرگم برایم قصه میگفت تا بخوابم. اصلا نفهمیدم کجای داستان بودم که خوابم برد. حس خوب و نوستالژیکی که میشد آن را زیر زبان مزمزه کرد و از آن سیر نشد. 






دروس آنلاین راهی به سوی توسعه Quality School ها؟


در دنیای امروز «بی سواد» ماندن شخص تا حد زیادی (فراتر از عواملی که باعث می شوند افراد طبقه متوسط و پایین تر نتوانند به پلتفرم های یادگیری دسترسی داشته باشند و جدا مسائلی ابژکتیو هستند) می تواند «تقصیر» خودش تلقی شود. تقریبا از چهار سال پیش که دروس متن باز دانشگاه MIT را دانلود و در ساعت های استراحت آموزشی سربازی آن ها را مرور میکردم می گذرد. درست است که بسیاری از آن ها را اصلا نفهمیده بودم و بعدها دوباره و سه باره خواندمشان، در موردشان در Evernote یادداشت های طولانی نوشتم و چندین بار مرور کردم تا هضم و جذب شوند، اما همان زمان خواندن «حداقل» حس بسیار خوبی داشتم. یادگیری مرسوم من تا آن زمان (هم در دوره کارشناسی و هم در دوره کارشناسی ارشد) عمدتا مبتنی بر یادگیری زمان دار و با برنامه مشخص و مدون وزارت علوم بوده است. 


یادگیری که در واقع به قول Ken Robinson شخص را همانند یک ماشین یا کارخانه تصور میکند که با وارد کردن مواد اولیه خاصی، یک نوع محصول خاص تولید خواهد کرد و این محصول خاص «دو برگ کاغذ ممهور به اسم  و مشخصات عکس داری» است که مدرک تحصیلی خوانده می شود. بعدها که با دروس متن باز و همچنین سایت هایی نظیر Coursera و Edx آشنا شدم، همواره از این که می توان در آن سوی دنیا در کلاس درس اساتید مطرح و دانشگاه های صاحب نام نشست و هر درسی را ده ها بار دید و آموخت و سپس ده ها بار آزمون داد، غرق در شادی بودم. البته هنوز با مفهوم Quality school آشنا نبودم و نمی دانستم که چنین روشی در حال جایگزینی یک پارادایم نو در آموزش است. بعدها که کتاب Choice Theory را خواندم متوجه شدم که داستان از  چه قرار است و چرا  در این سیستم آموزشی اصلا قرار نیست کسی «مردود» شود. آموزش تنها با احساس نیاز آغاز می گردد که اصیل ترین نوع آموزش است. به همین دلیل پرونده آموزشی من در Coursera بسیار جالب توجه است. دروسی که در آن شرکت دارم شامل «توسعه پایدار» ، «تفکر مدلی» ، «مبانی جامعه شناسی کلاسیک»، «روش های آماری» ، «ساختمان داده ها» «اصول تحلیل داده های آماری» و هم چنین «برنامه نویسی با جاوا» است.(دو کلاس دیگر هم در مورد تغییرات اقلیمی و اصول نوشتاری به زبان انگلیسی دارم که برای من تنها مباحث آشنا تلقی می شوند.)همه شان به من و رشته و تخصص (!) دانشگاهی ام بی ارتباط هستند و ممکن است اصلا در آینده به هیچ دردی نخورند. اما مرا از یک مسئله مهم نجات میدهند: باعث می شوند احساسم عوض شود. 

هر بار که یک وب سایت می بینم  که طراحی و عملکرد خوبی دارد، هر بار که یک مقاله در مورد روش های آماری میخوانم و هر بار که به جوامع غربی و توسعه یافته می نگرم همیشه احساس میکنم در فهمیدن و دانستن و درک کردن آن ها به حد طعن و تمسخر «بی سواد» هستم. حداقل فایده صرف چندین ساعت برای تماشای ویدئوهای Coursera این است که دنیای اطرافم را بهتر بفهمم. جدا در دنیای امروز این «بی سوادی» تقصیر خود من بوده است! 



پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته

پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته


#خوشی برای همه مان خوب است، اما این اندوه است که قدرت ذهنمان را تقویت می کند.


مارسل پروست، به نقل از آلن دوباتن از "پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند؟"


*** تمامی مطالب این نوشته در همه بخش های آن، صرفا بیانگر نظرات، تجربه ها واندیشه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه آن بخش ها حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. باور نویسنده به قوهای سیاهی است که در آینده ممکن است تمامی این اندیشه ها را دگرگون کنند. بنابراین نویسنده مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته فاقد قابلیت ارجاع است.***


قبلا جایی نقل قوهایی نظیر «هدف فلسفه ناراحت کردن است» (نیچه؟) را شنیده ایم. حتی در مواردی بخش هایی از نوشته های این وبلاگ و یا سایر نوشته ها در سایت های دیگر، در «ستایش رنج» نوشته شده است و بر تأثیر محرک و شگفت انگیز آن در رشد و توسعه فردی تأکید شده است. (امید است این نوشته از منظر کاربران اینترنتی و روبات های جمع آوری کننده اطلاعات با عنوان مغلطه انگیز و غلط انداز محقق توسعه مهارت های فردی در نظر گرفته نشود!)


قاعدتا باید بر این نکته تأکید کرد که ناراحت بودن، اولین اصل برای تفکر درباره موضوعی است. احتمالا در زمان های شادی و رضایت نیازی به تفکر هم نخواهیم داشت. زمانی که زندگی بر وفق مراد باشد تنها خواسته ذهن شاید «توقف زمان» و «حفظ» شرایط موجود باشد. درست است که به هر حال ذهن ما با درخواست سرگرمی میتواند ما را به توهم تغییرناپذیری و تضمین دائمی موفقیت دچار خواهد کرد، اما حداقل خودمان می توانیم بفهمیم که همیشه و در همه حال موضوعی برای فهمیدن و دانستن وجود دارد که ما به طرز مفتضحانه ای در آن «بی سواد» و «بی اطلاع» هستیم.


به نظر می رسد ذهن توسعه نیافته و کمتر توسعه یافته تمایل شدیدی به پافشاری و حفظ حالت مطلوب رضایت نشان می دهد. چنانچه با ادبیات متممی بیان کنم، ذهن توسعه نیافته به دنبال «ثبات» است و ذهن توسعه یافته به دنبال «پایداری». توسعه ذهنی میتواند به خوبی محدودیت زمانی و جغرافیایی دانسته هایش را بفهمد و بداند که عرصه تغییرات آینده و توسعه یافتگی عرصه قوهای سیاه و زندگی در Extremistan است و هر لحظه ممکن است ظهور یک قوی سیاه تمامی معادلات و داشته های ما را به صورت اساسی بر هم بریزد و متحول کند.


پایداری ذهن توسعه یافته اتفاقا در تشنگی دائمی برای آموزش انطباق با پارادایم ها و قوهای سیاه جدید است ، از همین رو اسیر محدویت های زمانی و جغرافیایی اش نمی شود. ذهن توسعه یافته بستر تفکر مدلی و مدل های ذهنی است که با پذیرش اصل تغییرات دائمی و پارادایم ها و قوهای سیاه به «شادی پایدار» می رسند و خود را اسیر «شادی باثبات شکننده» نمی کنند. به عبارت دیگر همواره خود را به عطش آموزش مطالب جدیدتر و پارادایم های نو «ناراحت» میکنند تا با انرژی مضاعفی به سمت رشد بروند. این حرکت دائمی به سمت رشد، همچون حرکت و سوگیری گیاهان به سمت خورشید، مرجع اصلی «شادی» وی است و نه یکجا ماندن و اسیر توهمات ذهنی دانستن ماندن. از همین رو شاید بتوان گفت: «ذهن توسعه یافته اولین گام برای «مدرنیته» است. (در همین وبلاگ مطالبی با برچسب مدرنیته نوشته شده اند که اگر آن ها را نخوانده اید، هم اکنون زمان مناسبی برای خواندن آن ها و درک ارتباط این مفاهیم با همدیگر است؛ برای خواندن آن مطالب > لطفا اینجاو اینجا کلیک کنید.<)


اما به پروست بازگردیم. پروست (به تفسیر و باور دوباتن) ناراحتی را از دو جنبه می نگرد: مثبت و تفکربرانگیز و سازنده و منفی و مخرب و بچگانه. در واقع از جنبه اذهان توسعه یافته که رفتارهای انسانی را در پی می آورد و از جنبه ذهن توسعه نیافته که باعث رفتارهای ضدبشری می شود. جنبه ضدانسانی و ضدبشری رفتارهای ناشی از ناراحتی شامل اصول تحکیم کننده ثبات شادی هستند و رفتارهایی با ماهیت غیرسیستمی ترند که به سمت «پاک کردن صورت مسئله» حرکت می کنند. حسادت، کینه و خشم از موفقیت دیگری نه تنها بر روی دیگران که برای خود مدل ذهنی متوهم شخص مضر است و به نظر می رسد باعث محدودتر شدن مدل ذهنی وی شده و هر چه بیشتر وی را در توهم «شادی» فرو می برند. در عوض جنبه های انسانی ناراحتی شامل تلاش برای درک تفاوت و تلاش برای رشد و توسعه و پرکردن فاصله تفاوت است. عمدتا و احتمالا چنین نگاهی (تجربه شخصی) درست است که با هدف «رقابت» با دیگران ایجاد می شود، اما پس از اندک زمانی به «رقابت» با گذشته شخص و تلاش برای وسعت بخشیدن به مدل ذهنی شخص تبدیل می شود.


این نوشته را با نقل قولی ارزشمند از ماکسیم گورکی در «هدف ادبیات» به پایان می رسانیم: (بخشی مهم از اصول چهارگانه فلسفه زندگی نویسنده)

«مفهوم اصلی زندگی در زیبایی و تلاش به سوی هدف است و زندگی در هر لحظه باید مفهومی بس عالی داشته باشد.»

 

----------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟

 

 

 پانوشت: این نوشتار همچنان که در ابتدای آن هم تأکید شده است آرای شخصی نویسنده اش است و نویسنده تنها در زمینه «اقلیم دیرینه و پالینولوژی» صاحب عنوان پژوهشگر بوده است. اساسا چنین برداشت های شخصی از یک کتاب یا از زندگی به عنوان «محقق در زمینه توسعه مهارت های فردی» نمی انجامد. بدیهی است مطالب نوشته شده در وبگاهی با نام «دست نوشته های یک دیوانه» و با برچسب «دست نوشته های یک احمق» جنبه پژوهشی نداشته اند و ندارند. 

انتقال به خانه نو

مدت ها بود که میخواستم از فعالیت هایی که در شبکه های اجتماعی دارم دست بکشم. سال هایی که فیس بوک داشتم(از سال 89)، اگرچه خیلی از دوستان و آشنایان را پیدا کردم و با همدیگر ارتباط برقرار کردیم، اما ارتباط ما با همدیگر اصلا «پایدار» نبود. به زودی فهمیدیم که نمی توانیم با هم دیگر در ارتباط باشیم. هم چنان که نمیتوانستیم قبل از به وجود آمدن شبکه های اجتماعی با هم در ارتباط باشیم. فیس بوک ایرانی در همه این سال ها برای من «طویله های اوجیاس» بوده است. اینستاگرام نماد بدتری از این ناپاکی ها و پست های بیهوده است. تلگرام را دوست ندارم و تنها دلیلی که در آن اکانت ایجاد کردم، ارتباط با خانواده ام در زمان اقامتم در بریتانیا بود. واتس آپ هم به همین شکل فقط یک حلقه ارتباطی بسیار محدود برای پیام رسانی بین اعضای گروهمان در دوره ای بود که در برونل بودم. 


باید اعتراف کنم که در تمام این سال ها هزاران ساعت از وقتم را پای این شبکه ها گذاشته ام. درست است که اینستاگرامم را به دفترچه یادداشت آموخته هایم در مورد «توسعه پایدار» تبدیل کرده ام، با این وجود هر از گاهی که برای نوشتن یک یادداشت نو به آن سر میزنم، از حجم عظیم هجویات و بیهوده نویسی ها و تصاویر بی مفهوم آن دلزده می شوم. کانال تلگرامی ام را پاک کردم و گروه هایی که در فیس بوک ایجاد کرده بودم را به حالت Archive درآوردم و به تدریج آن ها را پاک میکنم. معتقدم زمان عضویت در گروه های این چنینی دیگر گذشته است و گروه سازی در فیس بوک تلاش برای زنده کردن مرده است. 


پروفایل فیس بوکم را از امروز به حالت فریزشده درآوردم. هر چه بخواهم در فیس بوک بنویسم که احتمالا یک یا دو بار در هفته باشد، را روی صفحه ام می نویسم. به این نتیجه رسیده ام که برای شناخت من بهترین راه نگاه کردن به عکس های فیس بوک من یا لایک هایی نیست که زده ام، بلکه مراجعه به دست نوشته های من است و بنابراین فقط بخشی از فیس بوک را نگه میدارم که به دست نوشته هایم مربوط است. به وبلاگ انگلیسی ام دسترسی ندارم و البته در این مدت در Medium می نویسم. این وبلاگ خانه اصلی من است و برای ارتباط با من بهترین راه استفاده از این وبلاگ و یا ارتباط با صندوق ایمیل من است. هنوز نمیتوانم هیچ نظریه ای در باب ارتباطات بدهم، اما معتقدم پس از یک موج بزرگ پیوستن به شبکه های اجتماعی، «برای شخص من» موج دومی فرا رسیده است و آن هم تغییرات بنیادین در نحوه ارتباطاتم است. در طول سال هایی که شبکه اجتماعی داشته ام، نوشته های بسیاری از من در وب ایجاد شده است که بسیاری از آن نوشته ها دوستان خیلی خوبی هم برایم به ارمغان آورده است. عکس ها و فیلم های بسیاری با هم گرفته ایم و دلخوشی های کوچک و بزرگ بسیاری با هم داشته ایم؛ این دلخوشی ها اما زمانی برایم ارزشمندتر می شوند که محدود باشند به همه کسانی که در آن خاطره حضور داشتند، نه به تمامی دنیا و همه آنانی که مرا در پروفایلم می بینند. در این مورد خاص دوست دارم «سنتی» عمل کنم. به هر صورت من از نسلی هستم که در خانه شان آلبوم عکس های چاپ شده دارند و نه آلبوم عکس آنلاین دیجیتال. من هنوز هم عکس های سیاه و سفید کودکی ام را با همه کسانی که در آن ها حضور داشته اند دوست دارم.


درست است که شبکه های اجتماعی خیلی چیزها به من داده اند، اما خیلی چیزها هم از من گرفته اند. همواره احساس میکردم فعالیت در این شبکه ها نظیر صحبت کردن بلند در یک مکان عمومی است، بدون این که مخاطب خاصی هم داشته باشد و این نوع از برقراری ارتباط برای من حداقل ارزشمند نیست. من دوست دارم با مخاطبم چهره به چهره بنشینم، و با نوشیدن یک استکان چای، با نفس ها و حرکت شانه ها و چشم ها و ابروها و دهان و صوتش، به صدای یک کنسرت لذت بخش انسانی گوش دهم تا این که آیکون های غم و شادی و عصبانیت و قلب برای پست هایش بگذارم. دوست دارم برای دوستانم کتاب ها را پست کنم و به آن ها فرصت دهم تا در مورد کتاب هایی که خوانده اند و نخوانده اند و دریافت و برداشتشان از کتاب ها برای خودشان بیندیشند و اگر دوست داشتند «افکارشان» را در قالب «Review» به اشتراک بگذارند. در عصری که دیجیتال نویسی و سرعت بالای نامه رسانی رواج دارد، فکر میکنم نوشتن نامه برای دوستانم به صورت دستی، نمادی از توجه و وقت گذاشتن برای دیگران باشد و دوست دارم برای لحظات ارزشمندی که با دوستانم داشته ام، برایشان نامه دست نویس بنویسم. اگر بتوانم دوست دارم حتی گام از این فراتر نهاده و با تک تک افرادی که به نوعی در این سال ها به نوشته هایم توجه نشان داده اند، رو در رو دیدار کنم. 


این وبلاگ حداقل برایم این فرصت را فراهم می آورد که «مجازی» نباشم. حداقل اینجا میتوانم مطمئن باشم، آن که می آید، وقت می گذارد و پست هایم را میخواند و اگر نظری نوشت از سر اجبار تحمیلی شبکه اجتماعی نیست، از سر علاقمندی و توجهی است که به من داشته است و همین «ارزش» دادن برایم ارزشمند است. 




یک لبخند

من از کی در زمینه «توسعه مهارت های فردی» محقق بوده ام که خودم خبر نداشته ام؟



صرفا با نوشتن یک نظر شخصی در یک وبلاگ شخصی و دوستانه، انسان ها یک شبه به «محقق در زمینه توسعه مهارت های فردی» تبدیل می شوند!

خنیاگری از آسمان

یک بار قبلا نوشتم که خنیاگران گمنامی در این کشور وجود داشته اند و دارند که آن ها را نمیتوان در قاب تنگ افتخارات باسمه ای و دکترای افتخاری موسیقی و نشان درجه یک هنری ریخت و محدود کرد. آن چنان که نتوان بحری را در کوزه ای ریخت و آن چنان که نتوان وسعت هفت آسمان را در یک آینه تنگ گنجانید.


بیوک آغا شکوری مراغه ای یکی از همین هاست. خنیاگری از آسمان. خنیاگری که صدای تارش عظمت کوهستان های سهند را به سخره گرفته است. خنیاگری شوریده که به مرادش تا آخرین لحظه وفادار ماند و در هفت شهر عشق پا به پایش قدم زد و نواخت و نغمه ساخت که خیام اگر ز باده مستی خوش باش. 


ممکن است در معدود دفعاتی که جلوی دوربین و میکروفون نواخته است، چشم ظاهربینمان به دمپایی و پیژامه اش بیفتد، اما مگر می شود صدای این ساز را نشنید یا آن مضراب های مستحکم و زخمه های شوریدگی اش را شنید و خودش را دید؟ این نغمه ها بوی پرواز می دهند. هم چون نغمه آن استاد خراسانی که مرده شوری شغلش بود و زنده کردن مردگان بهره نغمه هایش. این خنیاگران در مرز زمین و آسمانند، اگر موقع نواختن در آسمان ننشسته باشند و چه نیک است گمنامی شان که در ظرف فهم ما نمی گنجند.


لحظاتی از هنر نمایی این استاد مرحوم را به گوش جان بشنویم:



تجربه جدید

به همت علی کریمی میتوان ایده های جدیدی برای فرار از روزمرگی داشت. 


آدرسش اینجاست:


http://karimi.neocities.org/


تجربه خیلی خوب و شیرینی است و به خصوص این که این چند روز اخیر با "مارسل پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" به بستر میروم و از نوشته ارزشمند دوباتن در وصف نحوه «گذراندن زمان» یا «رنج بردن با موفقیت» استفاده میکنم. امروز یک نوشته به انگلیسی هم در این مورد در Medium خواهم نوشت؛ فعلا در حال یادداشت برداری و کاغذنویسی اش هستم.





چالش خواندن کتاب

درست است که من اساسا به دلایل کاملا شخصی با «چالش» مخالفت دارم، اما یک چالش مهم برای 365 روز آینده برای خودم ایجاد کرده ام. 

مدت ها پیش که با سایت Goodreads آشنا شدم، فکر نمیکردم این سایت بتواند این قدر «کتابخوانی» مرا را تسهیل کند. این روزها گاها به حرص این که در Progress Update هر چه سریع تر به پایان کتاب برسم، بیشتر از آن چه معمول من بوده است (بیش از 50 صفحه در روز یا حداقل یک فصل از کتاب) خوانده ام و گاهی در روز این تعداد به بالای صد صفحه هم رسیده است. (در مورد کتاب هایی مانند نفحات نفت که نثر بسیار روانی داشته اند صحبت نمی کنم، چرا که آن کتاب را یک روزه خواندم) 


به هر صورت قصدم این است که در سال نوی میلادی کتاب هایی که قبلا از Kindle خریداری کرده ام را بخوانم. بیشتر آن ها آثار کلاسیک از کانت، لاک، روسو، اسمیت، مارکس، انگلس، ریکاردو و هابز هستند و البته اکثر آن ها در مورد سیاست و اقتصاد و حقوق انسان و زیربنای جامعه شناختی غربی نگارش شده اند. آثار کاغذی دیگری هم دارم که باید آن ها را بخوانم که مهم ترینشان چندین جلد کتاب از «داوکینز» است که آن ها را در حراجی دانشگاه برونل به قیمت های بسیار نازل خریداری کرده ام. علاوه بر این ها باید به آرزوی همیشگی ام در سال نو جامه عمل بپوشانم و آن خواندن دو رمان «جنگ و صلح» و «در جستجوی زمان از دست رفته» است. همیشه این ترس را داشته ام که روزی بمیرم و این دو رمان را نخوانده باشم. در کنار این ها رمان های نیمه کاره «Snow» و «My Name is Red» و هم چنین کتاب های مدیریت و MBA و تفکر سیستمی را هم باید بخوانم. صد البته که کتاب ها و نوشته های «نسیم طالب» در این میان از اولویت برخوردار هستند. 


چالشی که هرگز در هیچ جایی نتوانسته ام ببینم، چالش «نوشتن» است که خب تقریبا برای خودم این چالش را ایجاد می کنم. علاوه بر نوشته های رزومره ام، تصمیم دارم به داستان نیمه کاره خودم که نوعی اتوبیوگرافی و در واقع «فلسفه ذهنی» من است و آن را شش ماه پیش به زبان انگلیسی شروع کرده ام، بپردازم و کم کم تا مرحله ای برسانمش که از افکارم صحبت کنم و نه از وقایع زندگی ام. «داستان زندگی یک احمق» تقریبا تمام شده است؛ مگر این که بخواهم آن را خیلی جزئی تر و دوباره بنویسم که فعلا چنین قصدی ندارم و معتقدم سال های بعدی شاید زمان بهتری برای آنالیز اتفاقاتی باشد که در «لندن» برایم رخ داده اند. 


علاوه بر همه این ها باید یادم باشد که زمان هایی هم برای «طرح اقتصادی» که در ذهنم برای راه اندازی یک کسب و کار دارم، وقت بگذارم و برایش برنامه کاری بنویسم. هر چند همه خوانده ها و آموخته هایم را به نوعی در این مسیر قرار میدهم، اما هنوز سؤالات بسیاری در ذهنم وجود دارند که پاسخشان را نیافته ام و شاید باید پاسخ را از مجموعه اتفاقاتی که رخ میدهند(قوی سیاه)  بیابم یا توصیه ها و تجربه های مندرج در کتاب ها، دستورالعمل ها و سایت هایی نظیر Forbes و Business Insider. (قوی سفید)



درباره تجربه و قوی سیاه

*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، عقیده ها و اندیشه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژتابی، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خوانندگان، مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. ضمن اعتقاد نویسنده به «مرگ مؤلف» نوشته امروز نویسنده در برابر رویدادهای آینده و قوهای سیاه نادیده و ناشناخته همواره آسیب پذیر است و ممکن است اندیشه های نویسنده در سال های آتی کاملا دگرگون شوند. این نوشته قابلیت ارجاع ندارد.***


 همیشه با اندیشه های دوبعدی و تک بعدی مشکل داشته ام. همیشه از اندیشه هایی که به دنبال «بهترین راه» و نه مجموعه ای از «راهکارهای خوب» گشته اند فراری بوده ام و همیشه معتقد بوده ام که تجربه فقط و فقط معلم زندگی من است و نه دیگران و ارائه تجربیات به دیگران صرفا یک آلترناتیو و یک گزینه بیشتر است و نه یک راه حل صد در صد مؤثر. 


فرض کنیم من به شما بگویم که زندگی در بریتانیا با سختی های زیادی همراه است. به هر صورت این بخشی از تجربه من از زندگی در آنجاست و در ارتباط و همبستگی سیستمی بسیار نزدیک با تمام شرایط، اندیشه ها و رفتارهای من ایجاد شده است. قاعدتا ممکن است رفتارها، تجربه ها و اندیشه های دیگران برای زندگی در یک کشور دیگر، نتایج بسیار متفاوتی از نتایج من به بار آورد. ممکن است اصلا مدل ذهنی نگاهمان به این داستان بسیار متفاوت باشد. شما که نمیدانید من تک تک ثانیه های این ده ماه را چگونه و با چه مدل ذهنی سپری کرده ام که تجربه من بتواند راهگشای شما باشد. اگر با ادبیات نسیم طالب بگویم، تجربه من «قوی سفید» است و آنچه ممکن است شما با آن مواجه شوید، «قوی سیاه». در واقع سهم تجربه من در تصمیم گیری شما باید چیزی کمتر از حدود یک درصد باشد. 


در صورتی که شما فقط و فقط بر اساس تجربه من عمل کنید، احتمالا خودتان را به زندگی در Mediocristan محدود می کنید. اگر بخواهم مفهوم متقابل این کلمه را بجویم، «میانمایه و متوسط» واژه تقریبا مناسبی است. تا زمانی که برای زندگی در Extremistan که جهان نامعلوم ها و قوهای سیاه و تجربه لحظاتی است که تا کنون تجربه نکرده اید، رشد شما محدود به معیارهایی است که «میانمایگی» و «متوسط» بودن برایتان تعیین می کند و نه آن چه که خودتان دوست دارید باشد. بر حسب تجربه من اگر بخواهید زندگی کنید، بیشتر از آنچه که من به دست آورده ام نمی آورید و مهم تر از همه این که آن زمان «من» هستید و نه «خودتان».


----------------------------------------------------

به راه پرستاره می کشانی ام؟ 

فراتر از ستاره می نشانی ام؟

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

بی عنوان



تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم


                  تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

                                               تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

                                      تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

                                                                    تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم


        در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

سیزیفوس و مصداق آن در زندگی شخصی


سیزیفوس یک شخصیت اسطوره ای در یونان باستان است که به طرز عجیبی محکوم بوده است. وی محکوم بوده است تکه سنگی را به بالای کوهی ببرد، از آن بالا آن سنگ را به داخل دره بیندازد و دوباره سنگ را از پایین کوه تا قله بغلطاند. به واقع سیزیفوس و نوع محکومیتش مصداقی از زندگی ما و تمثیل هدف گذاری و برنامه ریزی و یا اگر با دید جامع تری بنویسم مصداقی از آن چیزی است که امروزه آن را به نام «مهارت انجام کارهای مهم بی خاصیت» می شناسیم. اعمالی که فقط به لحاظ فیزیکی و صرف انرژی «کار» محسوب می شوند و «ارزش» ایجاد نمیکنند. افسانه ها و اسطوره های باستانی اساسا مفهوم ساده و گاها عمیق در دل خود دارند. مفاهیمی که بعدا در فلسفه یونان و بعدها در علوم کلاسیک اروپا هم تجلی یافتند. 


یکی از مسائل و روندهای فکری مهم برای من همواره میزان ارزشی است که میتوانم در طول زندگیم تولید کنم یا کرده ام. حقیقتا اگر «نوشتن» خواه کاغذی و خواه دیجیتال را ارزش در نظر بگیرم، باید صادقانه اعتراف کنم که نوشتن خود این مطلب چند بار به تأخیر افتاده است و یا تا نیمه نوشته و دوباره حذف کرده ام. خوشبختانه امروز از مرحله «کاغذنویسی» در آمد و میتوانم آن را دیجیتال کنم. 


من البته به زندگی شخصی ام با نگاه باستانی نگاه نمیکنم. بدیهی است که آن نگاه هزاران سال پیش میتوانسته است برای توضیح جهان پیرامونی مفید باشد و من اکنون منابع بهتری دارم. باور دارم که این سه ماه اخیر که با از دست دادن شغلم در دانشگاه برونل و برگشتن به ایران و به نوعی شروعی از صفر (که البته از صفر نیست)همراه بوده است، به تعبیر ست گادین قرار گرفتن در Dip است. این شیب عمیق شاید سخت ترین بخش محکومیت سیزیفوس هم باشد: فشاری که برای حرکت دادن سنگ، از حالت ثبات باید وارد شود. تعبیر شیب هم به همین شیوه است. نیازمند فشار بیشتری به سوی بالا دارد و این سخت ترین مرحله فرو رفتن در شیب است. به تعبیری دیگر اولین گام از تحمل شکنجه سیزیفوسی است و البته نقل قول معروف حکمت شرقی که اولین گام همیشه سخت ترین گام است. 


اما چقدر در زندگی شخصی ام تا به این جا سیزیفوس بوده ام؟ فکر نمیکنم که اساسا بتوان به این پرسش پاسخ دقیق و جامعی داد. ساده ترین استدلال این است که شروع این چرخه از زندگی و بازگشت به نقطه به ظاهر اول در واقع بازگشت به نقطه اول هم نیست. جایی که شروع شده بود با جایی که من هم اکنون در آن ایستاده ام بسیار متفاوت است. این تفاوت هم در ماهیت و هم در ظاهر قضیه است. یکسال پیش در همین روزها یک فرد عصبی هیجان زده در دوبی با هزار مشقت و هزینه های گزاف منتظر دریافت پاسخ ویزایش بود و امسال آن شخص با آرامش کامل در حال تدارک نقشه هایی است که میخواهد در سی سال آینده برای عملی کردن تئوری هایش و همه آمال و آرزوهایش در مورد «توسعه» جامه عمل بپوشاند. 


این که همه این ها شاید فقط در ذهن من باشد و ذهن من صرفا با خطای شناختی در حال فریب دادن من باشد، ممکن و محتمل است یا به قول نویسنده محبوبم، «قوی سیاه» است. به هر صورت این نوشته یکی از آن نوشته هایی است که سال های بعدی باز هم باید به آن بازگردم  و آن را دوباره ارزیابی کنم و شاید تکمیل تر بنویسم.


------------------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما  می آید؟

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟


آپدیت روزانه

امروز یکی از مفیدترین روزهای زندگی ام به شمار می رود. اول این که بعد از مدت ها بالاخره فهمیدم زبان چینی (با 75 هزار کاراکتر و نویسه) چگونه در قالب تکنولوژی و تایپ می گنجد و چینی ها اساسا چگونه با استفاده از کیبورد لپ تابشان به «چینی» تایپ می کنند. مسئله ای که مدت های مدیدی ذهن مرا مشغول خودش ساخته بود، امروز به مدد یکی از مقالات خوب سایت ترجمان حل شد.


http://tarjomaan.com/vdcg.y97rak9x3pr4a.html


دومین خوشبختی امروزم پیدا کردن نویسنده کتاب قوی سیاه در Medium است. چند وقتی است که خواندن کتاب «قوی سیاه» اثر نسیم طالب را شروع کرده ام و داشتن نوشته های روشنگرش در Medium هم لذت بخش است.

امیدوارم شما هم به اندازه من از این دو لینک لذت ببرید.


https://medium.com/@nntaleb



طویله های اوجیاس - فضای وب فارسی

طویله های اوجیاس نام یک نمایشنامه است که جمالزاده آن را به فارسی برگردانده و در کتاب «هفت کشور» به زیور طبع آراسته است. داستان طویله های اوجیاس در واقع داستان یکی از خان های 12 گانه هرکول پهلوان اسطوره ای یونان باستان است که در آن پادشاه یک کشور «دامدار» از هرکول می خواهد گند و کثافت های تلنبار شده در سرزمینش را پاکسازی کند. گیرایی داستان در قلم جمالزاده و توصیف کمیسیون بازی های مجلس شورای اوجیاس و سنگ اندازی هایی است که برای تمیزکاری وی می آورند. داستان در این خلاصه می شود که مردمانی که تا خرخره در کثافت فرو رفته اند، حتی حاضر نیستند برای تمیز شدن و رهایی از کثافت فکر کنند چه رسد به این که اجازه دهند هرکول این کار را برایشان انجام دهد. فضای وب فارسی و تولید محتوای ما حداقل در بزرگترین بخش آن یعنی «سرگرمی» مصداق کامل طویله های اوجیاس است. مطالبی که از بیست سال پیش و زمانی که اینترنت محدود و شناخته نشده بود و حتی افرادی که به آن دسترسی داشتند همدیگر را می شناختند تا به امروز در این زمینه محتوای ارزشمندی تولید نکرده است یا به جرئت می توان گفت با درجه ای از تخفیف محتوای بسیار اندکی تولید کرده است. آنچه امروز در تلگرام به اشتراک گذاشته می شود همان خرافات و شایعاتی است که قبلا در فیس بوک رایج بود و قبل از آن در یاهو و لابد قبل از آن روی کاغذ نوشته می شد و در خانه های مردم انداخته می شد که فلانی این پیغام را نگرفت و گرفت یا چه شد و چه نشد. 


تنها تغییر ممکن، شکل و نحوه دسترسی است. در محتوای قدیمی حوزه توزیع محدود و دریافت کنندگان مشخص و تا حدی ارسال کننده هم مشخص بود. همین امروز در تلگرام مزخرف ترین مطالب و به درد نخورترین هجویات و در یک کلام کثافت های اوجیاسی در کسری از ثانیه «موج» می زنند و به دست مخاطب می رسند. از جمعیتی که همچون زامبی قادر به حمله به همه صفحات اینستاگرام هستند تا آن هایی که «برای خنده» شخصی را فالو کرده اند. این روش استفاده «نادرست» نیست، فقط بخشی از کثافت درونی مغز ما در تولید محتوای بی سر و ته و بی ارزش است. آنچه دیده نمی شود، هم چنان که در داستان طویله های اوجیاس هم آمده است، گند و کثافت ظاهری شهر نیست، مغز و قلب و روح اشخاص است که لانه گندیدگی است. همانند پخش شایعه که سرعتی رعدآسا (حتی در ابتدایی ترین جوامع بشری) دارد، اما راستی آزمایی شایعه ضد هیجان است و با سرعت «حلزون» حرکت می کند.


این بی محتوایی و این حرکت حلزون وار، شاید تنها چیزی باشد که بعد از مرگ ما همواره در دیتابیس های اینترنت دست به دست بچرخد و یادگاری باشد از نسلی که نه محتوا را شناخت و نه آن را نشناخت.


خواندن داستان زیر از ترجمان هم مفید است:

http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9xupr4a.html

یک ویدئوی الهام بخش

بعد از مدت های مدید مطالعه در مورد نور، زمان و تئوری همه چیز هاوکینگ، امروز به صورت اتفاقی ویدئویی در اینترنت دیدم که باعث شد دوباره به این تئوری دقیق و هوشمندانه فکر کنم. دوربینی با سرعت دو تریلیون فریم بر ثانیه که می تواند حرکت «نور» را به صورت «آهسته» نشان دهد. این بزرگترین شگفتی دنیایی است که تا کنون همیشه برای شناختش تلاش کرده بودم. 


شما را به دیدن این ویدئوی زیبا دعوت می کنم:

https://goo.gl/bOhIy2



یاد ایام


به راه پرستاره می کشانی ام؟


فراتر از ستاره می نشانی ام؟


نگاه کن، من از ستاره سوختم


لبالب از ستارگان تب شدم


چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل، ستاره چین برکه های شب شدم


..............

با صدای خسرو شکیبایی بشنوید (زیر عنوان تو میدمی و آفتاب می شود جستجو کنید.)


از مفهوم Gravity در کسب و کارها

نسیم طالب در کتاب «قوی سیاه» یک مفهوم ویژه در مورد کسب و کارها معرفی می کند: "Gravity" یا جاذبه. 


نسیم طالب می نویسد: کسب و کارهایی وجود دارند که در آن ها شما با «زمان» رقابت می کنید؛ مثلا یک دندانپزشک یا یک آرایشگر را در نظر بگیرید. آن ها به هر حال برای یک روز خاص و یک تایم کاری خاص (8 تا 12 ساعت به صورت متوسط) محدودیتی برای پذیرش «بیمار» یا «مشتری» به شرط ثابت بودن نرخ افراد مراجعه کننده دارند. بدین سان که یک دندانپزشک با فرض این که همه روزهای کاری اش مطبی شلوغ و پر از مراجعه کننده داشته باشد، قادر نخواهد بود بیشتر از تعداد معینی از افراد که برای مشکلی مشابه مراجعه می کنند را ببیند. این کسب و کار به Gravity وابسته است. کسب و کارهای اینچنینی که به این مفهوم وابسته اند، «زمان» را با پول مبادله می کنند. 


در طرف دیگر کسب و کارهایی وجود دارند که به Gravity وابستگی ندارند؛ این کسب و کارها «کار» را با پول مبادله می کنند. بدین سان که مثلا یک مشاور اقتصادی ممکن است در طول یک سال فعالیت بتواند مشاوره های خود را به شرکت های پولدارتری ارائه کند و برای همان «زمان» مشخص مبلغ بیشتری درآمد داشته باشد. این کسب و کارها نیازمند «تخصص» و «درونی شدن تخصص» هستند؛ به شرطی که شخص دیگری نتواند «کار» شخص را انجام دهد. این کسب و کارها با «زمان» رقابت نمی کنند. 


کسب و کارهایی نظیر بخش خدمات که وابستگی شدید به مراجعه و در نتیجه زمان و بالطبع Gravity دارند در ذات خود «قابلیت پیش بینی تقریبی» درآمد را دارند؟ یا کسب و کارهایی که تماما وابسته به «تخصص» هستند، از نظر پیش بینی قوی سیاه هستند؟


در ادامه مطالعه این کتاب، می کوشم این پرسش ها را عمیق تر و دقیق تر بپرسم.