X
تبلیغات
رایتل
پارسکدرز اولین بازار کار آنلاین ایران

دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر

در این وبلاگ شما دست نوشته های شخصی را می خوانید که خودش را یک «دیوانه تمام عیار» میداند. هر گونه انتشار این مطالب در هر جایی، بدون اجازه یا با اجازه از مؤلف، موجبات خوشحالی نویسنده را فراهم می آورد.

گزارش یک قتل – قسمت سوم ،مقدمه

گزارش یک قتل قسمت سوم


مقدمه


قبلا دو نوشته تحت عنوان «گزارش یک قتل» روی این پروفایل منتشر شده اند. هر دوی آن  داستان ها به نوعی وقایع نگاری 48 ساعت از زندگی، شکست و احساس نویسنده اش را روایت می کنند.


آنچه هم اکنون پیش روی شماست، دربرگیرنده بازه زمانی طولانی تری خواهد بود. در واقع بخش کوچکی از یک داستان بلند، از زمان ورود نویسنده به «لندن» است. آن نوشته اصلی قرار است به سه زبان نوشته شود. نوشته طولانی که بالاخره بعد از مدت ها انتظار و دودلی، شاید همین امروز جرأت آغاز کردنش را پیدا کرده ام.


عنوان انگلیسی آن نوشته «A dead Man walking» و عنوان فارسی اش «داستان زندگی یک احمق» به عنوان شروعی بر مجموعه نوشته هایی است که در سال های آینده با عنوان «دست نوشته های یک احمق» خواهم نوشت. عنوان تورکی اش را هنوز نیافته ام. یعنی دوست دارم آن قدر در آن عنوان وسواس به خرج بدهم که هر کلمه از این زبان دوست داشتنی مادریم، حتی در عنوان هم با پررنگی تمام بیانگر احساسی باشند که در زمان نوشتن داشته ام.

عموما بیشتر ما دوست داریم زندگی نامه هایی که میخوانیم متعلق به انسان های بزرگ و مشهور را بخوانیم. انسان های بزرگی که بشریت را به جلو رانده اند یا با تمام وجود جلوی پیشرفت بشریت را گرفته اند یا انسان هایی که سرنوشت سختی داشته اند و بر تمام ناملایمات غلبه کرده اند و گام های بسیار بزرگی برداشته اند.


من معتقدم خواندن چنین بیوگرافی هایی هرگز کمکی به ما نمی کنند. چرا که غالبا ما قبل از خواندن تحت تأثیر نام بزرگ آن افراد قرار می گیریم و حتی تصور کسب موفقیت های مشابه آن ها برایمان دور از دسترس است. ضمنا زندگی بیشتر آن افراد آن زندگی نیست که ما تصور میکنیم. شاید برجسته ترین نکته زندگیشان همان آثارشان باشد و در بیشتر مواقع بحران های عاطفی، روانی یا از هم پاشیدگی های شدید در روابط و زندگی اجتماعی داشته باشند، خودکشی کرده اند یا به قتل رسیده اند. بر همین مبنا شاید نوشتن سرنوشت یک انسان کاملا معمولی با روند زندگی عادی و همراه با تنش های روزمره ای که کمابیش همه ما با آن ها مواجه هستیم و نحوه مواجهه یک انسان عادی با عادی ترین وقایع زندگی شاید بتواند «حس» بهتری در خواننده ایجاد کند. همزاد پنداری قدرتمندتری بیافریند و خواننده شاید تجربه بهتری برای زندگی کسب کرده باشد.


عمده هدف من از نوشتن مجموعه «گزارش یک قتل» مواجهه با خودم، فرو ریختن کاخ آرزوهای قبلی، هر بار برای رویا پردازی بیشتر و دقیق تر و ملموس تر است. به عبارت دیگر با این نوشته ها میکوشم رؤیاهای بهتر و بیشتر و دقیق تری داشته باشم. نقطه عطف و محرک اصلی من در این نوشته ها از یک مدل ذهنی بسیار ساده نشأت گرفته است:


«ده آرزوی بزرگ و هدفی را که قرار است تمام زندگیتان را صرفشان کنید بنویسید. حال فرض کنید از این لیست قرار است هشت تای آن را از دست بدهید تا به دو تایشان برسید. از کدام ها چشم می پوشید؟»


من از این مدل یک قدم فراتر می گذارم و مینویسم چه می شود اگر همه آن ده هدف را حتی به شرط تلاش زیاد از دست بدهم؟ آیا خواهم توانست هنوز از زندگی «معنی» طلب کنم؟ آیا باید همان جا متوقف شوم و با پذیرش جبر شرایط رؤیاپردازی را متوقف کنم؟ یا باید از نو هدف های جدید تعریف کنم و برای رسیدن به آن ها تلاش کنم؟ چه می شود اگر همه منابع را صرف هدفی کرده باشم که محقق نمی شود؟ چه می شود اگر آن کاخ آرزوهایم را خودم نابود کنم؟ آیا میتوانم دوباره بسازمش؟ چه می شود اگر تا آخرین لحظه رسیدن به هدف اوج گرفته باشم و سپس از همان جا از بالاترین نقطه سقوط کنم؟ آیا دردناک بودن سقوط ارزش هدف گذاری جدید را از بین می برد؟ آیا تجربه شکست های بسیار باید با «توقف کامل همه چیز» نتیجه گیری شود؟ آیا بیشتر بودن خاطرات و عمیق تر بودن لحظات زندگی در روزهای اوج، عامل مهم ترس از «توقف، پذیرش شکست و شروع دوباره» است؟ چه می شود اگر بدانیم همه زندگی مان راه اشتباهی را رفته ایم؟ چه می شود اگر بخواهیم از مسیر طولانی که رفته ایم، یک «افق» جدید ببینیم و دوباره برای رسیدن به آن همه سختی های تغییر را به جان بخریم؟ «تغییر» چقدر هزینه دارد؟ آیا تنها عامل عدم تغییرما، فراتر از «هزینه» هایش، «ترس» مان نیست؟


داستان زندگی یک احمق، خواهد کوشید در باره این موضوع بیشتر بنویسد. در واقع شما در گزارش یک قتل قسمت سوم، بیشتر داستان شکست های نویسنده از زندگی در قلب تمدن اروپا و احساسی که وی را سرپا نگهداشته است را خواهید خواند.

-------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟


https://soundcloud.com/yavar-moshirfar/bahram-nama

 

تاریخ ارسال: جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 21:40 | نویسنده: Yavar Moshirfar | چاپ مطلب
نظرات (2)
سه‌شنبه 11 خرداد 1395 20:15
فواد انصاری
امتیاز: 1 0
لینک نظر
شاید ترسناکترین کار دنیا نوشتن در مورد خود یا اتوبیوگرافی باشد به نحوی تجاوز به حریم شخصی خود است و برهنه کردن خود جلو دیدگان عموم. بارها خواستم مطالبی را که در دفترم مینویسم به بلاگم انتقال بدم ولی جرات این کار ار ندارم نمیدانم چند نفر از دستم ناراحت میشود و یا شاید دشنام بدهند و رابطه هایم نیست و نابود شود. شاید هیچوقت جرات این کار رو پیدا نکنم.
پاسخ:
فرمایشتان متین استاد
شاید کتاب اعترافات ژان ژاک روسو جسورانه ترین کتاب در کل تاریخ بشریت باشد که انسانی این چنین به اعتراف نشسته باشد. به هر صورت ساختن مدل ذهنی قدرتمند برای من همواره تابع شکستن و ارزیابی مدل های ذهنی قبلی بوده است و فکر میکنم با به اشتراک گذاشتن درونی ترین بخش های حریم شخصی، این امکان فراهم می شود که نقیصه های مدل ذهنی و افکاری که پشت آن ها جریان داشته اند آشکار شود و بتوانم در آینده برای ساختن مدل ذهنی بهتر از آن بهره گیرم.

شاید برای من «جرأت» شاخصه اصلی نباشد. من این کار را از سر «جنون» انجام میدهم.
با تشکر از نظر شما.
جمعه 7 خرداد 1395 22:35
توحید
امتیاز: 1 0
لینک نظر
ببین.
بیا وبلاگم دیوونه بازی دربیاریم
دارم یه کتاب مینویسم به اسم چیزخلان دانند
بیا
خیلی حال میده
پاسخ:
دوست گرامی
من «دیوانه بازی» در نمی آورم. من رسما یک دیوانه ام. هیچ جایی هم برای تظاهر نمی بینم.
با تشکر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد